عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۲۷

(ویو ات)

گرمای آغوشش… ضربان قلبش…
تمام شب توی گوشم تکرار می‌شد.

چشامو باز کردم. نور ملایم صبح از لای پرده‌ها می‌تابید.
همون‌جا بودم… هنوز توی بغلش و دستاش هنوز دور کمرم بود.
آروم برگشتم سمتش.
و موهای توی صورتشو با دستم کنار کردم.
لبخند زدم.
تو اون لحظه، فقط یه چیز توی ذهنم بود:
«خوشبختم… چون تو رو دارم.»
آروم زمزمه کردم.
_مرد من..
یه دفه دیدم منو به خودش نزدیک تر کرد.
و چشماشو باز کرد. چند ثانیه تو چشایه هم نگاه کردیم.
و بعد نزدیک شد و لبمو بوسید.
و گفت_صبح بخیر پرنسس.
_صبح توام بخیر مرد من.
_پات بهتره؟
_آره عشقم نگران نباش بهتره میتونم راه برم ولی فکنم زیاد نه.
_نگران نباش م هستم کمکت.
گونشو بوسیدم رفتم دست و صورتمو شستم. برگشتم دیدم نشسته لبه‌ی تخت و با لبخند نگام می‌کنه.

— فرار کردی فرشته‌ی من؟

— نه… فقط دلم خواست اولین لبخندتو امروز، برای من بزنی…

اومد نزدیک، دستمو گرفت، کشید تو بغلش.

— امروز فقط مال منی، فهمیدی؟
— نمی‌ذارم حتی یه فکر ازت بدزدم.

لبخند زدم. — باشه رئیس مافیا.

خندید. اون خنده‌ی خاصش…
اما یکم آشفته بود بود.

خواستم بپرسم، اما بوسه‌ش نذاشت.
همون‌طور بغلم کرده بود، انگار نمی‌خواست حتی یه ثانیه دور باشم.

(ویو یونا)

با عجله از ساختمون بیرون زدم.
لباسم خاکی شده بود، نفس‌نفس می‌زدم.
فقط یه چیز تو ذهنم بود:
«باید فرار کنم… یا همه چی تمومه.»

اما کجا؟
آقای پارک، کسی نبود که اجازه‌ی فرار بده.
اون همیشه یه قدم جلوتر بود.

رفتم توی یه کوچه‌ی خلوت. پشتم رو تکیه دادم به دیوار. گوشی‌مو درآوردم. شماره یکنفر اومد تو ذهنم....تهیونگ

دستم می‌لرزید. باید اعتماد می‌کردم؟
تهیونگ همیشه ساکت بود، مرموز…
اما شاید، تنها کسی بود که می‌تونست نجاتم بده.

دکمه‌ی تماس رو زدم.

— الو؟

— تهی… تهیونگ… من یونام…

مکث کرد. صداش جدی بود:
— کجایی؟ صدات میلرزه.

— من… باید باهات حرف بزنم. یه چیز مهمه… درباره‌ی کوک، درباره‌ی… آقای پارک.

— یونا… تو الان تو دردسری، می‌دونم. ولی اگه بهم دروغ بگی، قسم می‌خورم دیگه نمی‌ذارم حتی نزدیک کوک بشی.

— نمی‌خوام نزدیکش باشم… فقط می‌خوام نجات پیدا کنم.

سکوت… بعد گفت:

— آدرس میفرستم. ولی اگه یه درصد حس کنم فریبه، خودم می‌کشمت.

پیام فرستاد. نفس عمیق کشیدم.
تهیونگ، امید آخرم بود…

(ویو تهیونگ)

آدرس رو فرستادم. گوشیو انداختم روی میز.
جیمین اومد تو اتاقم.

— چی شده؟

نگاش کردم.
— یونا می‌خواد حرف بزنه… گفته درباره‌ی پارکه.

چشم‌های جیمین باریک شد.

— فکر می‌کنی حقیقتو می‌گه؟

— نمی‌دونم… ولی اگه درست باشه، وقتشه تکلیف پارک رو معلوم کنیم.
دیدگاه ها (۱)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۸(ویو یونا)دستام می‌لرزید. کنار یه نی...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۹(ویو تهیونگ)حرف های یونا تموم شد.بهش...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۷ویو کوکماشین رو پارکینگ پارک کردم. ا...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۶(ویو کوک)هنوز هوا تاریک بود. سکوتی س...

پارت ۷ فرشته کوچولو ویو ات چون قاضی گفت نمی تو نیم طلاق بگیر...

: دختر خاله تهیونگ با صدای بلند خندید و گفت اینو از تو سطل ا...

عشق زخمی p/¹⁰ last part

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط