عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۲۶

(ویو کوک)

هنوز هوا تاریک بود. سکوتی سرد توی راهرو پیچیده بود و من پشت در اتاق ات نشسته بودم.
صدای ضربان قلبم از همه‌چیز بلندتر بود.
تا اینکه صدای در رو شنیدم.

— کوک...

فقط یه کلمه... فقط یه صدا...
ولی کافی بود تا من از جام بلند شم، مثل فشنگ برم سمت در و با قلبی که داشت از سینه‌م بیرون می‌زد، بگم:

— جونم؟ چی می‌خوای پرنسسم؟

در که باز شد، دیدم چشماش هنوز خیسه، ولی این بار دستاشو باز کرده برام...
تردید نکردم.
رفتم توی آغوشش، همون جایی که تنها پناهِ دلم بود.

اونم بغلم کرد. محکم.
و همون لحظه، اشکام ریختن... اما از سبک شدن.
سرمو بردم سمت گردنش، بوسه‌ای گرم و عمیق گذاشتم روش.

— پرنسس… بخشیدیم؟
صدام میلرزید.

اونم با صدای لرزون گفت:

— آره… چون می‌دونم تقصیر تو نبود…
و چون...
دوستت دارم.
نمی‌خواستم ناراحتی تو رو ببینم.

نگاهم کرد.
جدی، محکم، ولی با عشق:

— ولی دیگه همچین اتفاقی نمی‌افته.
هم من حواسم بهت هست، هم تو باید حواست باشه، آقای جئون. اوکی؟

لبخند زدم با چشمای خیس.
— چشم پرنسس… عمر بعدی.


— عمر بعدی...حالم بهتره. بریم خونه.

— باشه. فقط بذار برم کارای ترخیصو انجام بدم، زود برمی‌گردم.

یه بوسه‌ی نرم رو لبش زدم.
اونم خندید و گفت:

— دیوونه!

— دیوونه‌ی توام.

رفتم و همه‌چیزو ردیف کردم. پنج دقیقه بعد، برگشتم.
دیدم بلند شده، داره تلاش می‌کنه راه بره.

— هی هی! خانم محترم، لطفاً بشین!

قبل از اینکه فرصت کنه اعتراض کنه، بغلش کردم.

— خودم می‌تونستم بیام، کوک!

— لازم نکرده با این زخم راه بری.

با خنده گفت:

— باشه ددی

اخم کردم ولی نتونستم نخندم.
— امشب فقط به خاطر پات کوتاه میام، سواستفاده نکن!

— هر چی شما بگی، ددی هاتم

رسیدین به ماشین

ات رو آروم گذاشتم رو صندلی، کمربندشو بستم. خودمم نشستم.

تا نشستم، نتونستم طاقت بیارم.
به لباش حمله کردم.
بوسه‌هام پُر از شوقِ دوباره داشتنش بود.

ده دقیقه بعد، زد به سینم.
فکنم نفس کم آورده بود.

لبمو گاز گرفت و گفت:
_خفم کردی بسه.

— چرا خفت کنم وقتی اکسیژن اصلیت تو دهن منه؟

با خجالت گفت:

— بس کن..

— خجالت میکشی بیب؟ من که همه‌جاتو دیدم دیگه ..

_یااااااا کوک گفتم بس کن

با خنده، یه بوس دیگه رو لبم زد که اخم کردم و ماشینو روشن کرد.
دستش روی رونم، نوازش‌آمیز و آروم میکشید.

ویو کوک
سرمو برگردوندم سمتش...
خوابش برده بود.

آرایشش پاک شده بود…
ولی هنوزم زیباترین فرشته‌ای بود که دیده بودم.

— بدون آرایشم فرشته‌ای، ات...
چطور انقدر قشنگی؟ چطور انقدر منو دیوونه‌ی خودت کردی؟

(ویو ات)
صدای آروم و گرمای نوازشش… باعث شد پلکام آروم ببندن.

من هنوز درد داشتم…
ولی توی آغوش جئون جونگ‌کوک… یه جور عجیبی امن بودم.
دیدگاه ها (۲۱)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۷ویو کوکماشین رو پارکینگ پارک کردم. ا...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۷(ویو ات)گرمای آغوشش… ضربان قلبش…تمام...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۵— می‌دونم... ولی اون چیزی که دیدی، و...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت۲۴ویو اتکوک جلوی پام زانو زده بود، چشم‌...

پارت ۳

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۳ توی بیمارستان با هم صحبت کردیمهلن : عش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط