عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۲۸
(ویو یونا)
دستام میلرزید. کنار یه نیمکت قدیمی توی پارک نشسته بودم، هودیمو تا رو صورتم کشیده بودم که کسی نشناسد.
منتظر بودم…
تهیونگ بالاخره اومد. بیصدا نشست کنارم، دستاش توی جیب کاپشنش بود. نگام نکرد، فقط گفت:
— فرصتتو از دست نده. شروع کن.
نفس عمیقی کشیدم. دلم میخواست فرار کنم، ولی دیگه راهی نبود. با صدای آرومی گفتم:
— پارک… منو تهدید کرده. گفته اگه کمکش نکنم… کاری میکنه که "اون" بمیره.
تهیونگ بالاخره نگام کرد. نگاهش سرد بود:
— "اون" یعنی کوک؟
لبهام لرزید.
— نه… نه… کوک نه.
— یکی دیگهس… کسی که هنوز… هنوز عاشقشم. پارک اون رو ازم گرفت… از هم جدامون کرد…وقتی باهاش تو رابطه بودم همون موقع بود که سفر بودم.. پارک فهمید و جدامون کرد بعد از اون مخفیانه میدیدیم هم رو.. و دیشب که گفت اون کارو با کوک کنم گفت یا باهاش همکاری میکنم، یا کاری میکنه اونو از دست بدم… برای همیشه.
اسمش کانگ جونهو هست.
تهیونگ سرشو پایین انداخت. انگشتاشو قفل کرد.
_اون پسره هنوز عاشقته.
_آره منم عاشقشم ولی پارک..
_پارک ما اون پسره الان کجاست؟
_گفتم یه چند روزی یه جا مخفی شه و فقط تماس های منو جواب بده با پارک و افرادش ارتباط نداشته باشه.
— چرا باهاش فرار نکردی و چرا نزدیک کوک شدی؟
— چون اون منو مجبور کرد. پارک از اول دنبال کوک بود. من فقط یه ابزار بودم… برای نزدیک شدن به خونوادهش، به شرکتش… حتی به ات.
تهیونگ نگاهشو تیز کرد: — ات؟
یونا سرشو تکون داد. — میخواست از ات استفاده کنه، چون میدونست کوک بهش اهمیت میده.
— ولی وقتی دید همهچی پیچیدهتر شده، تصمیم گرفت خود ات رو حذف کنه.
تهیونگ دندوناشو روی هم فشار داد.
— اون دختر الان آسیب دیده… بخاطر اون آشغال…
یونا چشماشو بست.
— من فقط… فقط کمک میخواستم. دیگه نمیخوام توی بازی کسی باشم. من کوک رو نمیخوام. هیچوقت نخواستم.
— فقط… بذارین همهچی تموم شه. لطفاً…
(ویو تهیونگ)
برخاستم. چند قدم جلو رفتم، بعد برگشتم سمتش.
— تو دیگه هیچوقت به کوک نزدیک نمیشی. اینو خودت گفتی، و منم اینو تضمین میکنم.
— ولی اگه حتی یه دروغ تو حرفات باشه… خودم میکشمت.
یونا سرشو پایین انداخت و آروم گفت:
— باشه.
(ویو ات)
بعد از صبحونه، نشسته بودم رو مبل و پامو دراز کرده بودم. کوک کنارم بود و تلویزیون روشن، ولی هیچکدوم تمرکز نداشتیم.
— حواست پرته.
کوک برگشت نگام کرد.
— دارم به یه موضوع مهم فکر میکنم. ولی قول میدم بهت مربوط نیست.
— مطمئنی؟
لبخند زد، دستمو گرفت تو دستش.
— فقط یه نفره که ذهنمو از همه چی پاک میکنه… اونم تویی.
سرمو گذاشتم روی شونش.
آروم بودم. چون کنارش بودم.
پارت ۲۸
(ویو یونا)
دستام میلرزید. کنار یه نیمکت قدیمی توی پارک نشسته بودم، هودیمو تا رو صورتم کشیده بودم که کسی نشناسد.
منتظر بودم…
تهیونگ بالاخره اومد. بیصدا نشست کنارم، دستاش توی جیب کاپشنش بود. نگام نکرد، فقط گفت:
— فرصتتو از دست نده. شروع کن.
نفس عمیقی کشیدم. دلم میخواست فرار کنم، ولی دیگه راهی نبود. با صدای آرومی گفتم:
— پارک… منو تهدید کرده. گفته اگه کمکش نکنم… کاری میکنه که "اون" بمیره.
تهیونگ بالاخره نگام کرد. نگاهش سرد بود:
— "اون" یعنی کوک؟
لبهام لرزید.
— نه… نه… کوک نه.
— یکی دیگهس… کسی که هنوز… هنوز عاشقشم. پارک اون رو ازم گرفت… از هم جدامون کرد…وقتی باهاش تو رابطه بودم همون موقع بود که سفر بودم.. پارک فهمید و جدامون کرد بعد از اون مخفیانه میدیدیم هم رو.. و دیشب که گفت اون کارو با کوک کنم گفت یا باهاش همکاری میکنم، یا کاری میکنه اونو از دست بدم… برای همیشه.
اسمش کانگ جونهو هست.
تهیونگ سرشو پایین انداخت. انگشتاشو قفل کرد.
_اون پسره هنوز عاشقته.
_آره منم عاشقشم ولی پارک..
_پارک ما اون پسره الان کجاست؟
_گفتم یه چند روزی یه جا مخفی شه و فقط تماس های منو جواب بده با پارک و افرادش ارتباط نداشته باشه.
— چرا باهاش فرار نکردی و چرا نزدیک کوک شدی؟
— چون اون منو مجبور کرد. پارک از اول دنبال کوک بود. من فقط یه ابزار بودم… برای نزدیک شدن به خونوادهش، به شرکتش… حتی به ات.
تهیونگ نگاهشو تیز کرد: — ات؟
یونا سرشو تکون داد. — میخواست از ات استفاده کنه، چون میدونست کوک بهش اهمیت میده.
— ولی وقتی دید همهچی پیچیدهتر شده، تصمیم گرفت خود ات رو حذف کنه.
تهیونگ دندوناشو روی هم فشار داد.
— اون دختر الان آسیب دیده… بخاطر اون آشغال…
یونا چشماشو بست.
— من فقط… فقط کمک میخواستم. دیگه نمیخوام توی بازی کسی باشم. من کوک رو نمیخوام. هیچوقت نخواستم.
— فقط… بذارین همهچی تموم شه. لطفاً…
(ویو تهیونگ)
برخاستم. چند قدم جلو رفتم، بعد برگشتم سمتش.
— تو دیگه هیچوقت به کوک نزدیک نمیشی. اینو خودت گفتی، و منم اینو تضمین میکنم.
— ولی اگه حتی یه دروغ تو حرفات باشه… خودم میکشمت.
یونا سرشو پایین انداخت و آروم گفت:
— باشه.
(ویو ات)
بعد از صبحونه، نشسته بودم رو مبل و پامو دراز کرده بودم. کوک کنارم بود و تلویزیون روشن، ولی هیچکدوم تمرکز نداشتیم.
— حواست پرته.
کوک برگشت نگام کرد.
— دارم به یه موضوع مهم فکر میکنم. ولی قول میدم بهت مربوط نیست.
— مطمئنی؟
لبخند زد، دستمو گرفت تو دستش.
— فقط یه نفره که ذهنمو از همه چی پاک میکنه… اونم تویی.
سرمو گذاشتم روی شونش.
آروم بودم. چون کنارش بودم.
- ۲.۵k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط