عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۲۷

ویو کوک
ماشین رو پارکینگ پارک کردم. ات هنوز خواب بود. پیاده شدم و آروم در رو باز کردم و بغلش کردم طوری که بیدار نشه.

با قدم‌های آهسته تا داخل عمارت بردمش. یه نفس عمیق کشیم. از اینکه ات کنارمه. صدای نفس‌هام با صدای قدم‌هام توی راهرو پیچید. وارد اتاقم شدم. آروم روی تخت گذاشتمش.

پتو رو کشیدم روش. ولی نگاهم از صورتش جدا نمی‌شد.

رفتم سمت کمد، لباسم رو عوض کردم. بعد برگشتم، نشست لب تخت. اومدم لباس ات هم عوض کنم.
چشاشو نیمه‌باز کرد.

— کوک…؟

— بیدار شدی؟

— چیکار می‌کنی؟

لبخندش آروم بود.
— می‌خواستم لباستو عوض کنم اذیت نشی… ولی اگه حالت بهتره، میخوای خودت عوض کن.

سرمو تکون دادم.
— مرسی… خودم می‌پوشم.

بلند شدم نشستم رو تخت، ولی هنوز بدنم سنگین بود. داشتم تیشرت راحتی رو تنم می کردم. که متوجه نگاه های خمار کوک شدم که روی سوتینم بود که خط سینم رو نمایش میداد.

زدم به بازوش.

ات:اوهوی آقا نگاهت کجاست.

کوک:روی اینا(اشاره به سینه ات) که میگن
بیا مارو مزه کن.

ات:خیلی بیشوری‌.
کوک نیشخند زد و از روی تخت اومد پایین و جلو پاهام زانو زد.

— آروم باش، بذار من کمک کنم.

با دقت و عشق پاهامو یکی‌یکی داخل شلوارک گذاشت. پاهام هنوز از آسیب‌ها درد می‌کرد. وقتی تموم شد، با مهربونی دستشو روی زانوهای پانسمان‌شده‌م گذاشت، خم شد و بوسه‌ای روی هر دو زانو گذاشت.

چشام پر اشک شد… از محبت… از عشق…

بلند شد، بغلم کرد. دستاش دور کمرم حلقه شد و سرمو روی سینه‌ش گذاشت.

— حیف که آسیب دیدی.. وگرنه الان ران.د ۵ بودیم.

-همون بهتر که آسیب دیدم.

بهم نزدیک‌تر شد، دستشو گذاشتم روی قلبم.

— تا وقتی این قلب می‌تپه، مطمئن با تنهات نمی‌ذارم و تا ابد پیشتم…

منم دستمو گذاشتم روی قلبش.

— و تا وقتی این قلب بتپه… منم کنارتم، تا وقتی مرگ مارو از هم جدا کنه.

سکوت… آرامش… قلب‌هایی که کنار هم می‌تپیدن.

و کوک بوسه ای پر از عشق رو آغاز کرد.

اون شب، اولین شب بعد از طوفان بود…
شبی که انگار، دوباره عشق توی خونه‌ نفس کشید. کوک دستشو دور کمرم سفت کرد و منو به خودش نزدیک تر کرد. و آروم توی گوشم زمزمه کرد.

_تولدت مبارک پرنسس. ببخشید که اون طوری شد. قول میدم دیگه تکرار نشه.

_مرسی کوک. و اینکه اون یه اتفاق بود و تقصیر تو نبود نمیخواد خودتو مقصر بدونی‌..عاشقتم.

_منم عاشقتم. شب بخیر عشق من.

_شب توام بخیر. مرد من.
دیدگاه ها (۰)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۷(ویو ات)گرمای آغوشش… ضربان قلبش…تمام...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۸(ویو یونا)دستام می‌لرزید. کنار یه نی...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۶(ویو کوک)هنوز هوا تاریک بود. سکوتی س...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۵— می‌دونم... ولی اون چیزی که دیدی، و...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۳۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط