part 2
part 2
نامجون این رو گفت و بدون اینکه حتی یه لحظه صبر کنه از جاش بلند شد و به سمت در خروجی رفت. بقیه هم که نگرانی توی چهره هاشون موج میزد سریع دنبالش راه افتادن.
فضای ماشین برخلاف همیشه سنگین بود.
هیچکس نمیخندید.
هیچکس شوخی نمیکرد.
حتی کسی سعی نداشت جو رو عوض کنه.
الان همه فقط به یه چیز فکر میکردن؛ دختری که تا حالا حتی یه بار هم ندیده بودنش و حالا توی اون خونه ی بزرگ و تاریک تنها مونده بود.
صدای بارون روی سقف ون میکوبید و هر چند دقیقه یه بار نور رعد و برق از شیشه ها رد میشد.
جونگکوک«یعنی الان خیلی ترسیده؟»
یونگی نگاهش رو از پنجره گرفت.
یونگی«حتماً. کدوم بچه ای از همچین شبی نمیترسه؟»
جیهوپ با ناراحتی سری تکون داد.
جیهوپ«اصلاً کی بچه هفت ساله رو تنها میذاره خونه؟ اگه اتفاقی براش میفتاد چی؟»
جیمین که از اول ساکت بود بالاخره لب باز کرد.
جیمین«یه سوال...»
جین«چی؟»
جیمین«فکر میکنین الان چه شکلیه؟»
چند لحظه سکوت بینشون نشست.
نامجون«نمیدونم... ما که هیچ وقت ندیدیمش.»
جین کمی فکر کرد.
جین«تنها چیزی که یادمه یه عکس از نوزادیش بود که مامان سال ها پیش گذاشته بود.»
جونگکوک«من حتی همونم ندیدم.»
بارون لحظه به لحظه شدیدتر میشد و خیابون ها زیر نور رعد و برق روشن و خاموش میشدن.
یونگی که کلافه به جاده نگاه میکرد گفت:
یونگی«تهیونگ میشه یکم سریع تر بری؟»
جیمین«راست میگه. تا الانم حتماً حسابی ترسیده.»
تهیونگ دستی روی فرمون کشید.
تهیونگ«باشه، سعی میکنم زودتر برسیم.»
چند دقیقه ای توی سکوت گذشت.
بعد نامجون آروم گفت:
نامجون«فکر میکنین ما رو بشناسه؟»
جونگکوک«اگه عکسامون رو دیده باشه، چرا.»
جین«مامان همیشه یه عکس بزرگ ازمون توی سالن میذاشت. احتمالاً بارها دیده.»
نامجون زیر لب گفت:
نامجون«پس اون ما رو میشناسه...»
تهیونگ«به نظرتون شبیه کیه؟»
جیمین لبخند کوچیکی زد.
جیمین«نمیدونم، ولی فکر میکنم خوشگل باشه.»
یونگی«خب هر چی باشه خواهر ماست.»
جیهوپ خندید.
جیهوپ«و از نظر ژنتیکی محکومه یه شباهتی بهمون داشته باشه.»
برای اولین بار لبخند کم رنگی روی صورت چند نفرشون نشست.
چند دقیقه بعد تهیونگ وارد محله قدیمیشون شد.
کوچه ها یکی یکی پشت سر گذاشته شدن تا بالاخره ون جلوی عمارت خانوادگی کیم ایستاد.
همه تقریباً همزمان پیاده شدن.
اما با دیدن خونه سر جاشون خشک شدن.
کل عمارت توی تاریکی فرو رفته بود.
هیچ نوری دیده نمیشد.
فقط هر چند ثانیه یه بار نور سفید رعد و برق نمای خونه رو روشن میکرد و دوباره همه جا توی تاریکی فرو میرفت.
نامجون«چقدر ترسناکه...»
جونگکوک«پس منتظر چی هستین؟ بریم دیگه.»
جین«کسی رمز خونه رو یادشه؟»
یونگی«آره. تاریخ تولد جونگکوک بود.»
جیهوپ«جیمین بزن ۱۹۹۷.»
جیمین رمز رو وارد کرد.
چند ثانیه بعد صدای باز شدن قفل بلند شد.
تهیونگ«هنوزم عوضش نکردن.»
جین«بریم داخل.»
همه وارد خونه شدن.
تاریکی داخل از بیرون هم بدتر بود.
فقط نور چراغ قوه های گوشی هاشون راه رو روشن میکرد.
جونگکوک«آلینا؟»
نامجون«آلینا کجایی؟»
هیچ جوابی نیومد.
فقط صدای بارون و رعد و برق توی خونه میپیچید.
جیهوپ«پسرا چراغ قوه هاتون رو روشن کنین.»
جیمین«خیلی تاریکه...»
نامجون نور گوشی رو روی زمین انداخت.
چشماش گرد شد.
نامجون«نگاه کنین... آب داره از لوله اصلی نشت میکنه.»
واقعاً بخشی از کف خونه خیس شده بود.
تهیونگ«من میرم آب رو ببندم.»
جین با نگرانی اطراف رو نگاه کرد.
جین«پس کجاست این دختر؟»
چند ثانیه بعد صدای یونگی از طبقه بالا بلند شد.
یونگی«پسرا...»
همه سرشون رو بالا گرفتن.
یونگی کنار راهرو ایستاده بود و به نقطه ای خیره شده بود.
یونگی«بیاین بالا... اینجاست.»
ادامه دارد...
نامجون این رو گفت و بدون اینکه حتی یه لحظه صبر کنه از جاش بلند شد و به سمت در خروجی رفت. بقیه هم که نگرانی توی چهره هاشون موج میزد سریع دنبالش راه افتادن.
فضای ماشین برخلاف همیشه سنگین بود.
هیچکس نمیخندید.
هیچکس شوخی نمیکرد.
حتی کسی سعی نداشت جو رو عوض کنه.
الان همه فقط به یه چیز فکر میکردن؛ دختری که تا حالا حتی یه بار هم ندیده بودنش و حالا توی اون خونه ی بزرگ و تاریک تنها مونده بود.
صدای بارون روی سقف ون میکوبید و هر چند دقیقه یه بار نور رعد و برق از شیشه ها رد میشد.
جونگکوک«یعنی الان خیلی ترسیده؟»
یونگی نگاهش رو از پنجره گرفت.
یونگی«حتماً. کدوم بچه ای از همچین شبی نمیترسه؟»
جیهوپ با ناراحتی سری تکون داد.
جیهوپ«اصلاً کی بچه هفت ساله رو تنها میذاره خونه؟ اگه اتفاقی براش میفتاد چی؟»
جیمین که از اول ساکت بود بالاخره لب باز کرد.
جیمین«یه سوال...»
جین«چی؟»
جیمین«فکر میکنین الان چه شکلیه؟»
چند لحظه سکوت بینشون نشست.
نامجون«نمیدونم... ما که هیچ وقت ندیدیمش.»
جین کمی فکر کرد.
جین«تنها چیزی که یادمه یه عکس از نوزادیش بود که مامان سال ها پیش گذاشته بود.»
جونگکوک«من حتی همونم ندیدم.»
بارون لحظه به لحظه شدیدتر میشد و خیابون ها زیر نور رعد و برق روشن و خاموش میشدن.
یونگی که کلافه به جاده نگاه میکرد گفت:
یونگی«تهیونگ میشه یکم سریع تر بری؟»
جیمین«راست میگه. تا الانم حتماً حسابی ترسیده.»
تهیونگ دستی روی فرمون کشید.
تهیونگ«باشه، سعی میکنم زودتر برسیم.»
چند دقیقه ای توی سکوت گذشت.
بعد نامجون آروم گفت:
نامجون«فکر میکنین ما رو بشناسه؟»
جونگکوک«اگه عکسامون رو دیده باشه، چرا.»
جین«مامان همیشه یه عکس بزرگ ازمون توی سالن میذاشت. احتمالاً بارها دیده.»
نامجون زیر لب گفت:
نامجون«پس اون ما رو میشناسه...»
تهیونگ«به نظرتون شبیه کیه؟»
جیمین لبخند کوچیکی زد.
جیمین«نمیدونم، ولی فکر میکنم خوشگل باشه.»
یونگی«خب هر چی باشه خواهر ماست.»
جیهوپ خندید.
جیهوپ«و از نظر ژنتیکی محکومه یه شباهتی بهمون داشته باشه.»
برای اولین بار لبخند کم رنگی روی صورت چند نفرشون نشست.
چند دقیقه بعد تهیونگ وارد محله قدیمیشون شد.
کوچه ها یکی یکی پشت سر گذاشته شدن تا بالاخره ون جلوی عمارت خانوادگی کیم ایستاد.
همه تقریباً همزمان پیاده شدن.
اما با دیدن خونه سر جاشون خشک شدن.
کل عمارت توی تاریکی فرو رفته بود.
هیچ نوری دیده نمیشد.
فقط هر چند ثانیه یه بار نور سفید رعد و برق نمای خونه رو روشن میکرد و دوباره همه جا توی تاریکی فرو میرفت.
نامجون«چقدر ترسناکه...»
جونگکوک«پس منتظر چی هستین؟ بریم دیگه.»
جین«کسی رمز خونه رو یادشه؟»
یونگی«آره. تاریخ تولد جونگکوک بود.»
جیهوپ«جیمین بزن ۱۹۹۷.»
جیمین رمز رو وارد کرد.
چند ثانیه بعد صدای باز شدن قفل بلند شد.
تهیونگ«هنوزم عوضش نکردن.»
جین«بریم داخل.»
همه وارد خونه شدن.
تاریکی داخل از بیرون هم بدتر بود.
فقط نور چراغ قوه های گوشی هاشون راه رو روشن میکرد.
جونگکوک«آلینا؟»
نامجون«آلینا کجایی؟»
هیچ جوابی نیومد.
فقط صدای بارون و رعد و برق توی خونه میپیچید.
جیهوپ«پسرا چراغ قوه هاتون رو روشن کنین.»
جیمین«خیلی تاریکه...»
نامجون نور گوشی رو روی زمین انداخت.
چشماش گرد شد.
نامجون«نگاه کنین... آب داره از لوله اصلی نشت میکنه.»
واقعاً بخشی از کف خونه خیس شده بود.
تهیونگ«من میرم آب رو ببندم.»
جین با نگرانی اطراف رو نگاه کرد.
جین«پس کجاست این دختر؟»
چند ثانیه بعد صدای یونگی از طبقه بالا بلند شد.
یونگی«پسرا...»
همه سرشون رو بالا گرفتن.
یونگی کنار راهرو ایستاده بود و به نقطه ای خیره شده بود.
یونگی«بیاین بالا... اینجاست.»
ادامه دارد...
- ۵۱۹
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط