{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 4

part 4





پرستار ها آلینا رو به اتاق بردن و در روی پسرا بسته شد،فقط تونستن چند قدم پشت سرش برن.

سکوت عجیبی بین هفت برادر افتاده بود انگار هیچ کس نمیدونست باید دقیق چیکار کنه و چه واکنشی نشون بده همشون از اتفاقی که امشب پشت سر گذاشته بودن شکه بودن.

جونگکوک ساکت تر از همه تکیه داده بود به دیوار و داشت به دستاش نگاه میکرد،خون خشک شده ی آلینا هنوز روی آستین هودیش و دستاش بود؛ جیمین اولین کسی بود که متوجه حال بدش شد و رفت کنارش ایستاد و دستشو گذاشت روی شونش.


جیمین«هی...خوبی؟»

جونگکوک«وقتی بغلش کردم...خیلی سبک بود یعنی خیلی کمتر از چیزی که یه بچه ی عادی باید باشه»

نامجون«دمای بدنشم خیلی پایین بود»

تهیونگ«هوف فقط امیدوارم چیزیش نشه»

جین«واقعا عجیبه نه؟ کسی که تا دیروز حتی یه بارم ندیده بودیمش الان شده دلیل نگرانی هممون»

جیهوپ«خیلی آشنایی عجیبی بود،راستش هیچ وقت فکر نمیکردم اینطوری برای اولین بار ببینیم همو»

یونگی«منم هنوز تو شکم»



بعد چند دقیقه پرستار از توی اتاق اومد بیرون و همه بلند شدن و به سمتش رفتن.



جونگکوک«حالش چطوره؟»

√شما همراهان بیمارین؟

نامجون«بله»

√چه نسبتی دارین باهاش؟

جین«خواهرمون هستش»

جیمین« حالش چطوره»

√حالش خوبه،احتمالا از ترس و استرس شدید بیهوش شده و ضربه که به سرش خورده جدی نبود فقط چند تا خراش روی صورتش بود که تمیزشون کردیم و دستشم پانسمان کردیم و بخیه زدیم،دمای بدنشم پایین بود بهش سرم تقویتی زدیم و آرام بخش تزریق کردیم،حالش خوبه میتونید ببرینش خونه اما چند روز باید تحت مراقبت باشه و استرس و ترس براش اصلا خوب نیست

یونگی«الان میتونیم ببریمش»

√بله جای نگرانی نیست فقط چون آرام بخش زدیم خوابه بهتره بیدارش نکنید و همینطوری ببرینش و ممکنه مدت طولانی خواب باشه که این برای شوکی که گذرونده مفیده بیدارش نکیند

تهیونگ«نیاز هست دارو بگیریم؟»

√بله این نسخه ی که دکتر نوشته اینو از همین داروخونه ی پایین بیمارستان بگیرید

نامجون«خیلی ممنون»



پرستار رفت و پسرا یکی یکی وارد اتاقی که آلینا توش خوابیده بود شدن همشون خیلی آروم و با احتیاط رفتار میکردن که مبادا مزاحم خوابش بشن.


تهیونگ«کوک اگه تو حالت بد میشه میخوای من برش دارم»

جونگکوک«نه خوبم خودم بغلش میکنم»

جین«وایسا اول این پتو رو بپیچم دورش خوب حالا آروم برش دار»



جونگکوک آروم خم شد به سمت تخت و دستاشو گذاشت زیر بدن آلینا و برش داشت و سرشو گذاشت روی شونش و بدنشم چسبوند به سینه خودش تا راحت بخوابه.


جیهوپ«من میرم دارو هارو بگیرم»



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۴)

part 3با حرف یونگی همه باهم رفتن بالا و دنبال یونگی و دیدن ک...

part 2نامجون این رو گفت و بدون اینکه حتی یه لحظه صبر کنه از ...

p34فردا شب:عمارت الکس امشب شلوغ‌تر از همیشه بود.همه دعوت شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط