I loved be angel
I loved be angel
PART 10
سرهنگ مین. سونگبین هنوز چیزی در موردش پیدا نکردی ؟
سونگبین . نه قربان هنوز هیچی خیلی سخته از چنین فردی اطلاعات جمع کرد ...
سرهنگ مین. میدونم .... سخته ولی همه ما به تو اعتماد داریم سروان ... می دونیم از پس این پرونده بر میای
سونگبین. ناامیدوتون نمیکنم سرهنگ ...
ویو تیمارستان
۲ ساعت بعد
ا/ت . خیل خوب بیا بریم داخل هوا داره خراب میشه احتمالا بارون شدیدی بباره
تهیونگ. باشه بریم ... ( رفتن داخل
ادمین. تهیونگ رفت تو اتاقش و رو تخت دراز کشید از پنجره آسمون رو نگاه میکرد و ا/ت هم ظرف صبحانه رو تحویل آشپز خونه داد و رفت سراغ بقیه کاراش ....
تهیونگ خودش خوب می دونست بیماری روانی که داره ممکنه هر لحظه باعث آزار خودش و بقیه بشه اما انکار میکرد ...
اون می خاست زود از تیمارستان بره بیرون و به کار های ناتمومش برسه و برای بیرون رفتن لحظه شماری میکرد ....
و سعی زیادی داشت حداقل جلوی ا/ت خودش رو عادی نشون بده ..
هر چند که این کار براش سخت بود ...
ا/ت . اخیشش بلخره تموم شد ( لم داد رو صندلی و به بدنش کش و قوس داد ...
یورا . اخخ..خسته شدما... ( نشست رو به روی ا/ت
یورا. ا/ت تو چطور تونستی اون مرد دیونه رو تو ۱ روز آروم کنی ؟ واهههه.... دیگه واقعا دارم ازت میترسم دختر ...
ا/ت . به نظر من اون با بقیه بیمار های اینجا خیلی فرق میکنه ...
یورا . از چه نظر اون وقت ؟
ا/ت . زیادی محتاطه و خیلی چیز ها رو میفهمه.... برعکس عده زیادی با اینکه مشکل روانی داره واقعا مخش خوب کار میکنه ...
یورا . و تو همه این ها رو تو یه روز فهمیدی ؟
ا/ت . تنهایی فکر کردی دختر جون؟
یورا . اره.....خیلی فکر کردم ( خنده آروم
ا/ت . دیونه ... ( پوزخند
یورا. به خودت رفتم ( خنده
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
PART 10
سرهنگ مین. سونگبین هنوز چیزی در موردش پیدا نکردی ؟
سونگبین . نه قربان هنوز هیچی خیلی سخته از چنین فردی اطلاعات جمع کرد ...
سرهنگ مین. میدونم .... سخته ولی همه ما به تو اعتماد داریم سروان ... می دونیم از پس این پرونده بر میای
سونگبین. ناامیدوتون نمیکنم سرهنگ ...
ویو تیمارستان
۲ ساعت بعد
ا/ت . خیل خوب بیا بریم داخل هوا داره خراب میشه احتمالا بارون شدیدی بباره
تهیونگ. باشه بریم ... ( رفتن داخل
ادمین. تهیونگ رفت تو اتاقش و رو تخت دراز کشید از پنجره آسمون رو نگاه میکرد و ا/ت هم ظرف صبحانه رو تحویل آشپز خونه داد و رفت سراغ بقیه کاراش ....
تهیونگ خودش خوب می دونست بیماری روانی که داره ممکنه هر لحظه باعث آزار خودش و بقیه بشه اما انکار میکرد ...
اون می خاست زود از تیمارستان بره بیرون و به کار های ناتمومش برسه و برای بیرون رفتن لحظه شماری میکرد ....
و سعی زیادی داشت حداقل جلوی ا/ت خودش رو عادی نشون بده ..
هر چند که این کار براش سخت بود ...
ا/ت . اخیشش بلخره تموم شد ( لم داد رو صندلی و به بدنش کش و قوس داد ...
یورا . اخخ..خسته شدما... ( نشست رو به روی ا/ت
یورا. ا/ت تو چطور تونستی اون مرد دیونه رو تو ۱ روز آروم کنی ؟ واهههه.... دیگه واقعا دارم ازت میترسم دختر ...
ا/ت . به نظر من اون با بقیه بیمار های اینجا خیلی فرق میکنه ...
یورا . از چه نظر اون وقت ؟
ا/ت . زیادی محتاطه و خیلی چیز ها رو میفهمه.... برعکس عده زیادی با اینکه مشکل روانی داره واقعا مخش خوب کار میکنه ...
یورا . و تو همه این ها رو تو یه روز فهمیدی ؟
ا/ت . تنهایی فکر کردی دختر جون؟
یورا . اره.....خیلی فکر کردم ( خنده آروم
ا/ت . دیونه ... ( پوزخند
یورا. به خودت رفتم ( خنده
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۲۶.۷k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط