I loved be angel
I loved be angel
PART 8
ا/ت .رفتیم تو حیاط و رو یکی از نیمکت ها نشستیم و من سینی صبحانه رو گذاشتم کنارش تا اگه خواست بخوره و خودم هم تکیه دادم به نیمکت و چشمامو بستم....
ویو تهیونگ. اولین بار یه که کسی چنین جرعتی از خودش بهم نشون میده ...
پزشک های قبلی حتی میترسیدن نزدیکم بشن اما این دختره انگار نه انگار پاهاشو انداخته رو هم چشماشم راحت بسته ...
از جرعتش داره خوشم میاد... ( پوزخندی زد و یکم از صبحانشو خورد
ا/ت . چشماشو باز کرد و به تهیونگ نگاه کرد و گفت ..... دیدی خوردی ...تو این هوا صبحانه خوردن خیلی کیف میده ( لبخند کوچکی زد ..
تهیونگ. اره خوبه ...
ا/ت . امروز حالت بهتره ؟
تهیونگ . چطور ؟
ا/ت . اخه پزشکا خیلی با تعجب نگات میکردن ... فکر کنم واقعا همچین انتظاری ازت نداشتن ...
تهیونگ. برام مهم نیست چی فکر میکنن ..... روانی های واقعی اون پزشکا هستن.... حتی توام دیونه ایی
ا/ت . اره حق با توعه .... ما همگی دیونه ایم.....اگه دیونه نبودیم الان اینجا نبودیم ... هعیی....این بحث رو ول کن .....میخام یه سوالی بپرسم ..نمیخام فضولی کنم اما خانواده ات کجان ؟ اخه تو پرونده ات اسمی ازشون ندیدم
تهیونگ. فضولی که کردی ..... من خانواده ندارم.
ا/ت . اوو متاسفم نمیخاستم ناراحتت کنم
تهیونگ. ناراحت نشدم... ( راحت یه لقمه دیگه خورد
ا/ت . منم با برادرم زندگی میکنم پدر و مادرم طلاق گرفتن ... ما از بچه گی باهم بزرگ شدیم..
تهیونگ . چرا اینارو به من میگی ؟ ... خیلی احمقی که راحت به آدما اعتماد میکنی
ا/ت . همینجوری .... فقط می خاستم باهات حرف بزنم که حوصله ات سر نره... اره من زود اعتماد میکنم.....اما احمق نیستم...
تهیونگ. چرا هستی الانم پاشو
ا/ت . چی ؟ ( تعجب
تهیونگ. گوشات واقعا مشکل دارهاا...گفتم پاشو
ا/ت . باشه ... ( بلند شد و توی محوطه قدم زدن ...
ادامه دارد.....
#تابع_قوانین_ویسگون
PART 8
ا/ت .رفتیم تو حیاط و رو یکی از نیمکت ها نشستیم و من سینی صبحانه رو گذاشتم کنارش تا اگه خواست بخوره و خودم هم تکیه دادم به نیمکت و چشمامو بستم....
ویو تهیونگ. اولین بار یه که کسی چنین جرعتی از خودش بهم نشون میده ...
پزشک های قبلی حتی میترسیدن نزدیکم بشن اما این دختره انگار نه انگار پاهاشو انداخته رو هم چشماشم راحت بسته ...
از جرعتش داره خوشم میاد... ( پوزخندی زد و یکم از صبحانشو خورد
ا/ت . چشماشو باز کرد و به تهیونگ نگاه کرد و گفت ..... دیدی خوردی ...تو این هوا صبحانه خوردن خیلی کیف میده ( لبخند کوچکی زد ..
تهیونگ. اره خوبه ...
ا/ت . امروز حالت بهتره ؟
تهیونگ . چطور ؟
ا/ت . اخه پزشکا خیلی با تعجب نگات میکردن ... فکر کنم واقعا همچین انتظاری ازت نداشتن ...
تهیونگ. برام مهم نیست چی فکر میکنن ..... روانی های واقعی اون پزشکا هستن.... حتی توام دیونه ایی
ا/ت . اره حق با توعه .... ما همگی دیونه ایم.....اگه دیونه نبودیم الان اینجا نبودیم ... هعیی....این بحث رو ول کن .....میخام یه سوالی بپرسم ..نمیخام فضولی کنم اما خانواده ات کجان ؟ اخه تو پرونده ات اسمی ازشون ندیدم
تهیونگ. فضولی که کردی ..... من خانواده ندارم.
ا/ت . اوو متاسفم نمیخاستم ناراحتت کنم
تهیونگ. ناراحت نشدم... ( راحت یه لقمه دیگه خورد
ا/ت . منم با برادرم زندگی میکنم پدر و مادرم طلاق گرفتن ... ما از بچه گی باهم بزرگ شدیم..
تهیونگ . چرا اینارو به من میگی ؟ ... خیلی احمقی که راحت به آدما اعتماد میکنی
ا/ت . همینجوری .... فقط می خاستم باهات حرف بزنم که حوصله ات سر نره... اره من زود اعتماد میکنم.....اما احمق نیستم...
تهیونگ. چرا هستی الانم پاشو
ا/ت . چی ؟ ( تعجب
تهیونگ. گوشات واقعا مشکل دارهاا...گفتم پاشو
ا/ت . باشه ... ( بلند شد و توی محوطه قدم زدن ...
ادامه دارد.....
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۲۸.۲k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط