رمان:#کوچولو
رمان:#کوچولو
#پارت_۱۱
میترسیدم برم جلو کلا قفل کرده بودم.
-خیلی دلم میخواد از درد به خودت بپیچی ولی حیف بچم منتظره!
لگد محکم دیگه ای به رون رضا زد.
بعد پاشو گرفت و کشون کشون به سمت در مغازه اورد سریع درو باز کردم.
رضا روی زمین کشیده میشد و تقلا هاش بی جواب میموندن.
-اشغال ولم کن.
کاوه بیرون پرتش کرد.
بعد خیلی خونسرد راهشو کشید و رفت نگاه خیلیا یه این سمت کشیده شد.
#سحا
در ماشین باز کرد و داخل نشست.
سرمو به سمت پنجره مایل کردم و به ادم های رهگزر نگاه کردم.
با کمی مکث درو بست.
انقدر توی فکر زندگی هوا رفتم بودم که اصلا به این فکر نمیکردم کجا میخواست، بره و اصلا برام مهم نبود.
ماشین به حرکت در امد.
نگاهم به ادماها و ساختمان های قد کشیده بلند بود، به همه چیز فکر میکردم جز وضعیتی که الان توش بودم.
سکوت داخل ماشین هم لذت بخش بود هم عذاب اور.
ولی الان سکوتشو بیشتر نیاز داشتم.
بلاخره سکوت را شکست و جدی گفت:شام خوردی؟
واقعا داشت اینو سوالو میپرسید شوخیش گرفته؟
-میل ندارم.
برگشتم تا قیافش رو بیبنم اخماش به شدت درهم بود که همین میترسوندم.
-میریم خونه شام میخوریم.
خونه منظورش کدوم خونه بود؟ انقدر داغ بودم که فقط به یه جرقه نیاز داشتم.
جوش اورده و صدای نسبتا بلند گفتم:کدوم خونه مرد حسابی؟ اگه خوابی بگو بیدارت کنم؟؟
نیشخندی زدم.
-اها یادم امد همون خونرو میگی که چند دقیقه پیش به هراج بستیش! خو تو..
حرفمو قطع کرد.
-بسه چرند نگو.
عصبانی تر شدم و با بلند ترین صدای که از خودم میشناختم داد زدم: مگه دروغ میگم؟ بابا من کمکتو نخواستم کی گفت خودتو بندازی وسط که من..
با دادی که زد لالش شدم.
-دِ اخه لعنتی بس کن دیگه! تو به اونجا میگفتی خونه؟!
به سمتم برگشت که با دیدن قیافه برزخیش تنم لرزید.
نگاهی به صورتم که حسابی جای دستای رضا روش نمایان بود کرد.
اما یدفعه کنترل ماشین از دستش در رفت که برگشتمو جیغی کشیدم.
سریع کنترل ماشین دستش گرفت و مستقیم کنار جاده وایساد به صدای بوق ماشین ها هم توجه نکرد.
اخم هاش انقدر درهم بودن که جرعت حرف زدن نداشتم.
سرش سریع به سمتم برگشت و عصبی به گونم زل زد، نگاهش از گونم به سمت لب پاره شدم پایین امد. عصبی بهش زل زد نفسای عصبیش به خوبی به گوش میرسید.
قلبم مثل گنجشک تند میزد.
باورم نمیشه این مرد هم میتونه انقدر ترسناک باشه!
دستشو جلو اورد امدم عقب بکشم ولی توان اون هم نداشتم، دستشو روی گونم گذاشت و نگاهش عجیب کل صورتمو زیر نظر گرفته بود ولی دلیل اخمش چی بود؟
شستشو نوازش بار روی گونم کشید، که سوزش خفیفی صورتمو در بر گرفت که صورتمو جمع کردم.
چشم هاشو عصبی رو هم فشار داد نگاهشو جلو داد و کلافه دستشو داخل موهاش کرد.
-به اونجا میگی خونه؟ یه نگاه به خودت کردی احمق؟
#پارت_۱۱
میترسیدم برم جلو کلا قفل کرده بودم.
-خیلی دلم میخواد از درد به خودت بپیچی ولی حیف بچم منتظره!
لگد محکم دیگه ای به رون رضا زد.
بعد پاشو گرفت و کشون کشون به سمت در مغازه اورد سریع درو باز کردم.
رضا روی زمین کشیده میشد و تقلا هاش بی جواب میموندن.
-اشغال ولم کن.
کاوه بیرون پرتش کرد.
بعد خیلی خونسرد راهشو کشید و رفت نگاه خیلیا یه این سمت کشیده شد.
#سحا
در ماشین باز کرد و داخل نشست.
سرمو به سمت پنجره مایل کردم و به ادم های رهگزر نگاه کردم.
با کمی مکث درو بست.
انقدر توی فکر زندگی هوا رفتم بودم که اصلا به این فکر نمیکردم کجا میخواست، بره و اصلا برام مهم نبود.
ماشین به حرکت در امد.
نگاهم به ادماها و ساختمان های قد کشیده بلند بود، به همه چیز فکر میکردم جز وضعیتی که الان توش بودم.
سکوت داخل ماشین هم لذت بخش بود هم عذاب اور.
ولی الان سکوتشو بیشتر نیاز داشتم.
بلاخره سکوت را شکست و جدی گفت:شام خوردی؟
واقعا داشت اینو سوالو میپرسید شوخیش گرفته؟
-میل ندارم.
برگشتم تا قیافش رو بیبنم اخماش به شدت درهم بود که همین میترسوندم.
-میریم خونه شام میخوریم.
خونه منظورش کدوم خونه بود؟ انقدر داغ بودم که فقط به یه جرقه نیاز داشتم.
جوش اورده و صدای نسبتا بلند گفتم:کدوم خونه مرد حسابی؟ اگه خوابی بگو بیدارت کنم؟؟
نیشخندی زدم.
-اها یادم امد همون خونرو میگی که چند دقیقه پیش به هراج بستیش! خو تو..
حرفمو قطع کرد.
-بسه چرند نگو.
عصبانی تر شدم و با بلند ترین صدای که از خودم میشناختم داد زدم: مگه دروغ میگم؟ بابا من کمکتو نخواستم کی گفت خودتو بندازی وسط که من..
با دادی که زد لالش شدم.
-دِ اخه لعنتی بس کن دیگه! تو به اونجا میگفتی خونه؟!
به سمتم برگشت که با دیدن قیافه برزخیش تنم لرزید.
نگاهی به صورتم که حسابی جای دستای رضا روش نمایان بود کرد.
اما یدفعه کنترل ماشین از دستش در رفت که برگشتمو جیغی کشیدم.
سریع کنترل ماشین دستش گرفت و مستقیم کنار جاده وایساد به صدای بوق ماشین ها هم توجه نکرد.
اخم هاش انقدر درهم بودن که جرعت حرف زدن نداشتم.
سرش سریع به سمتم برگشت و عصبی به گونم زل زد، نگاهش از گونم به سمت لب پاره شدم پایین امد. عصبی بهش زل زد نفسای عصبیش به خوبی به گوش میرسید.
قلبم مثل گنجشک تند میزد.
باورم نمیشه این مرد هم میتونه انقدر ترسناک باشه!
دستشو جلو اورد امدم عقب بکشم ولی توان اون هم نداشتم، دستشو روی گونم گذاشت و نگاهش عجیب کل صورتمو زیر نظر گرفته بود ولی دلیل اخمش چی بود؟
شستشو نوازش بار روی گونم کشید، که سوزش خفیفی صورتمو در بر گرفت که صورتمو جمع کردم.
چشم هاشو عصبی رو هم فشار داد نگاهشو جلو داد و کلافه دستشو داخل موهاش کرد.
-به اونجا میگی خونه؟ یه نگاه به خودت کردی احمق؟
- ۱۰.۸k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط