دستم را که گرفت..دستش را که گرفتم و تا هزار سال دیگر دسته
دستم را که گرفت..دستش را که گرفتم و تا هزار سال دیگر دستهایمان با هم است..شدیم بادبادک..از همان بادبادک های زمان کودکی..کاغذ الگو..چسب رازی یا زرشک خیس شده..دم زنجیری,,با نی هایی که از پرده خانه از ترس لنگه دمپایی مادر بادبادک را درست میکردیم..یا نخی نازک به زمین وصل بودیم. نخی درست مثل موهای ابریشمی ات آویزان روی صورتم...
و تا بی نهایت مطلق از هزار سال قبل تا هزار سال دیگر در آسمان میمانیم..
فرشته من پرواز را یادم داد...
من فدات فرشته مهربونم..
و تا بی نهایت مطلق از هزار سال قبل تا هزار سال دیگر در آسمان میمانیم..
فرشته من پرواز را یادم داد...
من فدات فرشته مهربونم..
- ۴۸۸
- ۲۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط