ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹³
شکست رو کاملا حس میکرد.
برگشت بالا و خودشو روی تخت پرت کرد." نمیتونم بیام"
"من بیام بالا؟"
داهی نه طولانی گفت
اون طرف سکوت بود.
"پدرت؟"
_آره
جونگکوک نمیدونست چیکار کنه
از یه طرف میخواست داهی رو ببینه و از یه طرف باید بخاطر پدرش درکش میکرد.
"برای چند ثانیه فکر کردم موفق میشی"
_منم
سکوت بیشتر از چند دقیقه طول کشید.
صدای ماشین هایی که از خیابان عبور میکردند از پشت خط میاومد
و داهی بیشتر از قبل دلش میخواست بره
فقط چند قدم
فقط چند دقیقه
فقط ببیندش
_تو هنوز اونجایی؟
"آره"
_چرا؟
"نمیدونم"
"فقط..."
نفسش رو بیرون داد." فقط باید میدیدمت"
همون جمله کافی بود تا داهی لبخند بزنه و حس کنه حالش بهتر شده
و هیچکدام متوجه نشدند تماسشون تا نزدیک ۲ شب قطع نشده بود...
یک روز بعد جونگکوک تصمیم گرفته بود به شرکت هان بره
و مطمئن بود آدم منطقیای هست
حداقل تا قبل از امروز اینطور فکر میکرد.
اما الان...
الان حدود هشت دقیقه بود که از پشت شیشه اتاق کنفرانس به داخل نگاه میکرد
و هر لحظه بیشتر مطمئن میشد که عقلش رو از دست داده.
چون داخل اتاق
هیچ اتفاق خاصی نمیافتاد
داهی پشت میز نشسته بودیکی از مدیران بخش بازاریابی هم روبهروش
داشتند حرف میزدن.
همین.
اما چرا آن مرد باید اینقدر بخندد؟
سر چی میخندید؟
داهی چی گفته بود؟
و مهمتر از همه
چرا داهی هم داشت میخندید؟
"رئیس؟"
جونگکوک پلک زد.
دستیارش کنارش ایستاده بود. "بله؟"
"ده دقیقهست به شیشه نگاه میکنید"
"نه
"من داشتم فکر میکردم"
دستیار نگاهی به اتاق انداخت.
بعد به او
بعد دوباره به اتاق.
پنج دقیقه بعد جلسه تموم شد.
نماینده بیرون اومد و داهی داخل اتاق، پشت به در ورودی مشغولِ کاری بود.
وارد اتاق شد." جلسه خوب بود؟"
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹³
شکست رو کاملا حس میکرد.
برگشت بالا و خودشو روی تخت پرت کرد." نمیتونم بیام"
"من بیام بالا؟"
داهی نه طولانی گفت
اون طرف سکوت بود.
"پدرت؟"
_آره
جونگکوک نمیدونست چیکار کنه
از یه طرف میخواست داهی رو ببینه و از یه طرف باید بخاطر پدرش درکش میکرد.
"برای چند ثانیه فکر کردم موفق میشی"
_منم
سکوت بیشتر از چند دقیقه طول کشید.
صدای ماشین هایی که از خیابان عبور میکردند از پشت خط میاومد
و داهی بیشتر از قبل دلش میخواست بره
فقط چند قدم
فقط چند دقیقه
فقط ببیندش
_تو هنوز اونجایی؟
"آره"
_چرا؟
"نمیدونم"
"فقط..."
نفسش رو بیرون داد." فقط باید میدیدمت"
همون جمله کافی بود تا داهی لبخند بزنه و حس کنه حالش بهتر شده
و هیچکدام متوجه نشدند تماسشون تا نزدیک ۲ شب قطع نشده بود...
یک روز بعد جونگکوک تصمیم گرفته بود به شرکت هان بره
و مطمئن بود آدم منطقیای هست
حداقل تا قبل از امروز اینطور فکر میکرد.
اما الان...
الان حدود هشت دقیقه بود که از پشت شیشه اتاق کنفرانس به داخل نگاه میکرد
و هر لحظه بیشتر مطمئن میشد که عقلش رو از دست داده.
چون داخل اتاق
هیچ اتفاق خاصی نمیافتاد
داهی پشت میز نشسته بودیکی از مدیران بخش بازاریابی هم روبهروش
داشتند حرف میزدن.
همین.
اما چرا آن مرد باید اینقدر بخندد؟
سر چی میخندید؟
داهی چی گفته بود؟
و مهمتر از همه
چرا داهی هم داشت میخندید؟
"رئیس؟"
جونگکوک پلک زد.
دستیارش کنارش ایستاده بود. "بله؟"
"ده دقیقهست به شیشه نگاه میکنید"
"نه
"من داشتم فکر میکردم"
دستیار نگاهی به اتاق انداخت.
بعد به او
بعد دوباره به اتاق.
پنج دقیقه بعد جلسه تموم شد.
نماینده بیرون اومد و داهی داخل اتاق، پشت به در ورودی مشغولِ کاری بود.
وارد اتاق شد." جلسه خوب بود؟"
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۲۶۰
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط