پارت چهارم♦️💫
پارت چهارم♦️💫
باغ خانهی سوکجین در شب، شبیه به یک قلمروی باشکوه اما منزوی بود. صدای دوردستِ موسیقی کلاسیک که از داخل سالن میآمد، حالا مثل یک زمزمهی بیاهمیت در پسزمینه شنیده میشد. آت راد قدمهایش را روی سنگفروشهای مرمرین باغ میگذاشت، در حالی که سعی میکرد سنگینیِ نگاههای احتمالیِ خدمه یا حتی سونی را از خود دور کند.
سوکجین کمی جلوتر از او حرکت کرد وایساده و به سمت یک نیمکت چوبی قدیمی که زیرک سایتی درخت شکوفه قرار داشت اشاره کرد «بنشین اینجا شاید کمی خلوت تر باشد»
آت نشست. او پاهای خود را جمع کرد و بازوهایش را روی هم گذاشت؛ حالتی که نشان میداد هنوز هم آمادهی دفاع است. سوکجین هم در فاصلهای مناسب نشست، اما نه آنقدر نزدیک که آت احساس ناامنی کند و نه آنقدر دور که بیتفاوت به نظر برسد.
مدتی سکوت برقرار بود. سکوتی که برخلاف سکوتِ داخل خانه، “خالی” نبود؛ بلکه پر بود از سوالاتِ بیپاسخ.
بالاخره سوکجین سکوت را شکست. او مستقیم به چشمان آت نگاه کرد و گفت: «میدونم الان حتماً با خودت فکر میکنی که من هم مثل بقیه هستم. که من هم دارم طبق نقشهای که بزرگم کردن، سعی میکنم باهات معامله کنم.»
آت پوزخند تلخی زد. «معامله؟ شاید این تنها زبانی باشه که خانوادههای ما باهاش حرف میزنن. برای اونا، ازدواج یعنی تضمینِ اعتبار و ثروت. برای من… این یعنی از دست دادنِ تنها چیزی که برام باقی مونده: استقلالم.»
سوکجین سرش را به پشتی نیمکت تکیه داد و آهی کشید. «استقلال. کلمهی سختیه وقتی که همهی مسیرهای آیندهت از قبل چیده شده باشه. آت راد… من هم سالهاست که دارم نقشِ پسرِ ایدهآل رو بازی میکنم. پسرِ موفق، پسرِ مطیع، پسری که هیچوقت صدای بلندش در نمیآد. اما حقیقت اینه که من هم خستهام. خسته از اینکه زندگیم، از من گرفته شده.»
آت برای اولین بار، نگاهش را از زمین گرفت و به سوکجین خیره شد. او در چشمان سوکجین چیزی فراتر از آن وقارِ سردِ همیشگی دید. او “خستگی” را دید. نوعی خستگی که فقط آدمهایی که زیر بارِ سنگینِ انتظارات کمر خم کردهاند، میفهمند.«پس تو هم… مثل منی؟» آت با صدایی که کمی از حالت تدافعیاش کاسته شده بود، پرسید
«تقریباً،» سوکجین پاسخ داد. «تفاوت اینجاست که من یاد گرفتم چطور اون خستگی رو پشتِ این چهرهی آروم پنهان کنم. اما تو… تو سعی میکنی با جنگیدن ازش فرار کنی. و من میفهمم چرا. چون جنگیدن، تنها راهیه که آدم میتونه ثابت کنه هنوز زندهست.»
آت کمی به سمت جلو خم شد. «اما جنگیدن من، باعث میشه همه بهم بگن آدمِ سرکشی هستم یا بیادب. خانوادهی من فکر میکنن من باید طبق استانداردهاشون باشم، و حالا که تو هم اومدی، فکر میکنن این “استاندارد” بالاخره با من جفت میشه.»
سوکجین دستش را کمی روی نیمکت حرکت داد، انگار میخواست چیزی بگوید اما تردید داشت. در نهایت گفت: «بیاییم یه قرارداد ببندیم. نه قراردادی که پدر و مادرهامون میخوان، بلکه قراردادی بین خودمون. ما با هم متحد میشیم، نه برای اینکه ازدواج کنیم، بلکه برای اینکه از هم دفاع کنیم. ما به اونها نشون نمیدیم که داریم تحت فشار هستیم، اما در عین حال، به هم قول میدیم که اجازه نمیدیم این بازی، شخصیتِ واقعیمون رو نابود کنه.»
آت مکث کرد. این پیشنهاد، ریسک بزرگی بود. این یعنی وارد شدن به یک اتحادِ پنهانی با کسی که هنوز کاملاً نمیشناخت. اما او به چشمان صادق سوکجین نگاه کرد و احساس کرد که این مرد، تنها کسی است که در این میدانِ جنگ، از او چیزی جز “یک مهره” نمیخواهد.»
«یعنی…» آت با تردید گفت، «ما قراره نقشِ یه زوجِ خوشبخت رو بازی کنیم، تا وقتی که راهی برای زندگیِ واقعی خودمون پیدا کنیم؟»
سوکجین سرش را به نشانه تایید تکان داد. «دقیقاً. ما در ظاهر با هم هستیم تا از فشارِ بیوقفهی اونها در امان بمونیم، اما در واقع، ما دو تا متحد هستیم که دارن نقش بازی میکنن.»
آت برای اولین بار، در آن شب، احساس کرد که شاید این مسیرِ اجباری، پایانِ تمامِ استقلال او نباشد؛ بلکه شروعِ یک راهِ جدید برای پیدا کردنِ خودش باشد.
او به ماه نگاه کرد و زمزمه کرد: «باشه، سوکجین. من با این توافق موافقم.»
ادامه در پارت بعد....💫💜
باغ خانهی سوکجین در شب، شبیه به یک قلمروی باشکوه اما منزوی بود. صدای دوردستِ موسیقی کلاسیک که از داخل سالن میآمد، حالا مثل یک زمزمهی بیاهمیت در پسزمینه شنیده میشد. آت راد قدمهایش را روی سنگفروشهای مرمرین باغ میگذاشت، در حالی که سعی میکرد سنگینیِ نگاههای احتمالیِ خدمه یا حتی سونی را از خود دور کند.
سوکجین کمی جلوتر از او حرکت کرد وایساده و به سمت یک نیمکت چوبی قدیمی که زیرک سایتی درخت شکوفه قرار داشت اشاره کرد «بنشین اینجا شاید کمی خلوت تر باشد»
آت نشست. او پاهای خود را جمع کرد و بازوهایش را روی هم گذاشت؛ حالتی که نشان میداد هنوز هم آمادهی دفاع است. سوکجین هم در فاصلهای مناسب نشست، اما نه آنقدر نزدیک که آت احساس ناامنی کند و نه آنقدر دور که بیتفاوت به نظر برسد.
مدتی سکوت برقرار بود. سکوتی که برخلاف سکوتِ داخل خانه، “خالی” نبود؛ بلکه پر بود از سوالاتِ بیپاسخ.
بالاخره سوکجین سکوت را شکست. او مستقیم به چشمان آت نگاه کرد و گفت: «میدونم الان حتماً با خودت فکر میکنی که من هم مثل بقیه هستم. که من هم دارم طبق نقشهای که بزرگم کردن، سعی میکنم باهات معامله کنم.»
آت پوزخند تلخی زد. «معامله؟ شاید این تنها زبانی باشه که خانوادههای ما باهاش حرف میزنن. برای اونا، ازدواج یعنی تضمینِ اعتبار و ثروت. برای من… این یعنی از دست دادنِ تنها چیزی که برام باقی مونده: استقلالم.»
سوکجین سرش را به پشتی نیمکت تکیه داد و آهی کشید. «استقلال. کلمهی سختیه وقتی که همهی مسیرهای آیندهت از قبل چیده شده باشه. آت راد… من هم سالهاست که دارم نقشِ پسرِ ایدهآل رو بازی میکنم. پسرِ موفق، پسرِ مطیع، پسری که هیچوقت صدای بلندش در نمیآد. اما حقیقت اینه که من هم خستهام. خسته از اینکه زندگیم، از من گرفته شده.»
آت برای اولین بار، نگاهش را از زمین گرفت و به سوکجین خیره شد. او در چشمان سوکجین چیزی فراتر از آن وقارِ سردِ همیشگی دید. او “خستگی” را دید. نوعی خستگی که فقط آدمهایی که زیر بارِ سنگینِ انتظارات کمر خم کردهاند، میفهمند.«پس تو هم… مثل منی؟» آت با صدایی که کمی از حالت تدافعیاش کاسته شده بود، پرسید
«تقریباً،» سوکجین پاسخ داد. «تفاوت اینجاست که من یاد گرفتم چطور اون خستگی رو پشتِ این چهرهی آروم پنهان کنم. اما تو… تو سعی میکنی با جنگیدن ازش فرار کنی. و من میفهمم چرا. چون جنگیدن، تنها راهیه که آدم میتونه ثابت کنه هنوز زندهست.»
آت کمی به سمت جلو خم شد. «اما جنگیدن من، باعث میشه همه بهم بگن آدمِ سرکشی هستم یا بیادب. خانوادهی من فکر میکنن من باید طبق استانداردهاشون باشم، و حالا که تو هم اومدی، فکر میکنن این “استاندارد” بالاخره با من جفت میشه.»
سوکجین دستش را کمی روی نیمکت حرکت داد، انگار میخواست چیزی بگوید اما تردید داشت. در نهایت گفت: «بیاییم یه قرارداد ببندیم. نه قراردادی که پدر و مادرهامون میخوان، بلکه قراردادی بین خودمون. ما با هم متحد میشیم، نه برای اینکه ازدواج کنیم، بلکه برای اینکه از هم دفاع کنیم. ما به اونها نشون نمیدیم که داریم تحت فشار هستیم، اما در عین حال، به هم قول میدیم که اجازه نمیدیم این بازی، شخصیتِ واقعیمون رو نابود کنه.»
آت مکث کرد. این پیشنهاد، ریسک بزرگی بود. این یعنی وارد شدن به یک اتحادِ پنهانی با کسی که هنوز کاملاً نمیشناخت. اما او به چشمان صادق سوکجین نگاه کرد و احساس کرد که این مرد، تنها کسی است که در این میدانِ جنگ، از او چیزی جز “یک مهره” نمیخواهد.»
«یعنی…» آت با تردید گفت، «ما قراره نقشِ یه زوجِ خوشبخت رو بازی کنیم، تا وقتی که راهی برای زندگیِ واقعی خودمون پیدا کنیم؟»
سوکجین سرش را به نشانه تایید تکان داد. «دقیقاً. ما در ظاهر با هم هستیم تا از فشارِ بیوقفهی اونها در امان بمونیم، اما در واقع، ما دو تا متحد هستیم که دارن نقش بازی میکنن.»
آت برای اولین بار، در آن شب، احساس کرد که شاید این مسیرِ اجباری، پایانِ تمامِ استقلال او نباشد؛ بلکه شروعِ یک راهِ جدید برای پیدا کردنِ خودش باشد.
او به ماه نگاه کرد و زمزمه کرد: «باشه، سوکجین. من با این توافق موافقم.»
ادامه در پارت بعد....💫💜
- ۲.۶k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط