{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق مافیایی 🔪🩸🖤

عشق مافیایی 🔪🩸🖤

پارت :۷

ویو لارا: ساعت ۵ بود ۴ ساعت دیگه وقت داشتم و میتونستم فرار کنم ولی اون به سوهوک اسیب میزنه نمیتونم ریسک کنم .
از اتاق اومدم بیرون و یه نگاهی به این خونه که خونه نیست بیشتر شبیه عمارت بود خوشگل و بزرگ بود (عکس میزارم ) رفتم تو اشپز خونه رو دید زدم کسی نبود این اعمارت به این بزرگی یدونه خدمه نداره ؟ داشتم با خودم حرف میزدم که چشمم خورد به کاپ کیک های روی اپن چشمام برق زد رفتم یدونه برداشتم اخه صبحونه و نهار نخوردم چون نمیخواستم تهیونگو ببینم یدونه برداشتم خوردم شکلاتی بود داشتم میرفتم سمت اتاق که تهیونگو دیدم که داشت میرفت یه جایی ولی نمیدونم کجا اخه کار مافیا ها چیه ؟ نمیدونم چشمش خورد بهم یه پوزخند که بیشتر شبیه لبخند بود زد بهم یه نگاه از نک انگشت تا چشمام کرد و رفت . وا این چشه ؟!
رفتم تو اتاق شاید بگید من با لباس پرستاری
خوابیدم ولی نه تهیونگ برام لباس اورد ( عکس میزارم ) . ساعت ۸:۴۵ دقیقه بود و تهیونگ تازه اومده من نرفتم ببینمش چون دلم نمی‌خواد ببینمش ولی یه ربع دیگه باید برم اتاقش که جوابمو بگم. باورم نمیشه دارم با یه مافیا ازدواج میکردم من که یه دکترم چطوری واقعا نمیدونم . ساعت نه بود و من باید برم . رفتم بیرون ولی نمیدونم کجاس اتاقش که دیدم یه خانم مسن اومده پیشم :

# ببخشید خانم میتونید منو اجوما صدا کنید با من بیاید ارباب گفته ببرمتون پیشش .

- باشه خوب شد اومدید من بلد نیودم کجاس اتاقشون .

# همراهم بیاید

رفتیم دم در یه اتاق . استرس داشتم نمیدونم چی بگم قبول کنم لگد زدم به بختم قبول نکنم عزیز ترین فرد زندگیم اسیب میبینه پس قبول میکنم خودم مهم نیستم برادرم مهمه .
دیدگاه ها (۰)

#موکل_خطرناک_من #رمان_درخواستی. پارت6ویو اتغذام...

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

My_idol

پارت سوم معرفی کتاب زرد پوست: اما من نوشیدنی می‌خوردم که میل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط