{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۴

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۴


جونگ کوک دیگه داشت حرصش می‌گرفت با عصبانیت‌ی که خارج از کنترلش بود داد زد سر آن دختره بیچاره : تمومش کنید این مسخره بازی ها رو دوربین مخفیه یا دارین سریال درست میکنید من عضو بی تی اس جئون جونگ کوک هستم چطور منو نمی‌شناسید خانم محتر..لحظه ای بهش چشم دوخت، آن دختر غریبه نبود دختر خاله جونگ کوک که در بچه گی دیده بودتش بود، جونگ کوک با گیجی دستش را گذاشت روی سرش داشت
چه اتفاقی می‌افتاد ات کم کم داشت می‌ترسید چرا شوهرش اینطوری می‌گفت نکنه حافظ اش از دست داده این کاراش به شدت قلب ات رو به درد می آورد صدای پسر کوچولویش را شنید: اوما چی سده... با لحن بچگانه اش بیان کرد درحالیکه پشت ستون قائم شده بود... با ترس به مامان و باباش نگاه میکرد فکر میکرد باباش داره مامانش را دعوا می‌کند و این خیلی جی‌جی کی کوچولو را می‌ترساند ات حرصی روبه پسرش گفت : جی‌جی کی برو بالا منم الان میام ..زود
جی جی کی با قدم های تندی از پله ها بالا رفت حال ات مونده بود با آن مرد عجیب جونگ کوک عصبی دستی لایه موهایش کشید و سریع گوشی اش رو از جیبش در آورد لحظه ای با دیدن صفحه ای گوشیش دوتا چشم هایش چهارتا شدن عکس همون بچه کوچیک روی گوشی اش بود
چپ و راستش کرد و روبه ات گفت : گوشیم کجاست می هو
ات هنوزم با بغض نگاهش میکرد و گوشی رو از دستش قاپید با باز کردنش عکس پس زمینه صفحه اصلی رو نشونش داد عکس خودش بود
جونگ کوک بهت زده گوشی رو ازش گرفت داشت دیونه میشد اینجا چه خبر بود نکنه واقعا زندگیش عوض شده بود، سریع به سوی گوگل رفت و گروه بی تی اس رو سرچ کرد اما شیش نفر بوده و هیچ ردی از خودش نبودخیلی زود اسم خودش رو سرچ کرد ٫٫٫٫٫جئون جونگ کوک رئیس هلدینگ خودرو، فولاد، ساخت‌وساز. در کره جنوبی است٫٫٫٫
با دیدن این اطلاعات دیگه توان ایستادن نداشت رسماً زندگیش عوض شده بود بهت زده گفت : این امکان نداره.. نه نه .. یکی داره .. باهام بازی می‌کنه
با عصبانیت‌ گوشی توی دستش رو پرت کرد روی دیوار که باعث شکستن و صدای بلندش شد ات ترسیده دستشو گذاشت روی دهنش و نگاهی به جونگ کوک آشفته انداخت
جونگ کوک که دیگه توان ایستادن نداشت دستشو تکیه گاه دیوار کرد اما ناگهان دستش شد خورد روی گلدون روی میز کنارش و باعث افتادن و شکستنش شد ات سریع قدمی به عقب برداشت کاملا ترسیده بود از این رفتار شوهرش
جونگ کوک آشفته روی زمین نشست دنیا روی سرش خراب شده بود
سرشو توی دست هایش گرفت چه اتفاقی افتاده بود
هرچقدر هم که ازش عصبانی بود ولی اون شوهرش بود عشق زندگی اش و این حالش برای ات درد آورد بود قلبشو به درد می آورد
چرا اونجوری می‌گفت چرا ات رو نمی شناخت؟
ات با بغضش نزدیکش شد و جلویش نشست به آرومی دستاشو گذاشت روی دست های جونگ کوک و پایینشون آورد با چشم های پر از اشک به چشم های سردرگم شوهرش خیره شد نرم نجوا کرد : چیزی نشده خواهش میکنم آروم باش
دیدگاه ها (۱)

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۵ مردی که سردرد گم بود داشت توی چشم های...

[ تناسخ زمان ] 3 part با صدای مرد غریبه ای چشم باز کرد لحظه...

تناسخ زمان ]⁠ part 2 جونگ کوک هنوزم ماتش برده بود چه بلای سر...

استاد اخمو ۴۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط