[ تناسخ زمان ] part ۵
[ تناسخ زمان ] part ۵
مردی که سردرد گم بود داشت توی چشم های آبی رنگ آن دختر آرامشی رو میدید که باعث آروم شدنش میشد،
لحظه ای بهش زل زد با اینکه این همه سرش داد زد و همه چیو شکوند اما بازم دختر مقابلش با نرمی رفتار میکرد چه موجودی بود فرشته روی زمین
اما طولی نکشید که دستاشو از میان دست های ظریف و سفید رنگ دختری که میگفت همسرشه بیرون کشید و از روی زمین بلند شد
نمیتونست انقدر زود از شغلش که سال ها براش زحمت کشیده بود بگذره
نفس عمیقی کشید و گفت : نه من تو رو دیدم نه تو منو دیدی به هیچکس راجبه این موضوع چیزی نمیگی خانم
با گفتن این جملات سنگین که قلبش همسرش رو بازم شکوند زد سالن بیرون باید میرفت کمپانی،
با دیدن ماشینی که داخل حیاط عمارت بود تند سوار شد و به سوی کمپانی حرکت کرد و دختری که پشت اش گریه میکرد رو نادیده گرفت
پوزخندی به رفتن شوهر بی شعورش زد و اشک هاشو با پشته دستش پاک کرد هنوزم همانجا روی زمین نشسته بود تا اینکه صدای پسرکش توی گوشش پیچید: اوما دالی گلیه میکنی
سریع روبه پسرش که کنارش ایستاده بود کرد و با بغض چتری های قشنگشو از روی پیشانیش کنار زد و بوسیدش با لبخند مصنوعی ای گفت : نه پسرم یه چیزی توی چشمام رفت
جی جی کی از بغض مادرش خودش هم بغض کرد و لبش مانند نوزاد های برچیده شد و با بغض گفت : بابایی دعوات کلد
ات که از بغض پسرش دنیا روی سرش خراب شد با آه غمگینی که کشید پسرکشو به آغوش گرفت جی جی کی هم تند دستای کوچیکشو دوره گردنه مادرش حلقه کرد با بغض زمزمه کرد : مامانی گلیه نکن من بابای لو دعوا میکنم که نالاحتت کلده
قند تو دلش آب شد چقدر از داشتن همچین نعمتی خوشحال بود
با بلند کردن پسرش از روی زمین به سوی اتاق خوابش رفت
پسرشو روی تخت بزرگ دو نفره سفید رنگ خودشون گذاشت و کنارش دراز کشید موهای پسرشو ناز کرد خیلی زود اون وروجک خوابش برد
و ات با کشیدن ملافه سفید روی جی جی کی کوچولو روی تخت نشست
از اتاق خارج شد و به سوی سالن حرکت کرد هنوزم نیومده بود ساعت نزدیکای سه شب بود روی مبل تو سالن نشست و منتظر موند
« کجای جونگ کوک چرا نمیای نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.»
بغضی که همیشه باهاش بود مخصوصا وقتی پای جونگ کوک در میون بود کوچک ترین چیزی مربوط به اون باعث بغض و دل نازوکیش میشد
دماغشو داغون بالا کشید و تا اشک هایش جاری نشن
دقایقی گذشت تا اینکه صدای درب سالن به گوشش خورد سر بلند کرد و به جونگ کوک آشفته نگاه کرد داغون روی مبل روبه روی ات نشست یه روزی حتا فکرشم نمیکرد که توی کمپانی راهش ندن زحمات این همه سال اش یه شبه به باد رفت کابوسی بود که تمومی نداشت کی بیدار میشد از این خواب لعنتی با سردردی که از آشفتگی زیاد به وجود آمدن بود دستشو گذاشت روی سرش دیگه داشت بغضش میگرفت چه خاکی بر سرش میریخت تا این کابوس نحس تموم میشد، ات با دیدن حال داغون
مردی که سردرد گم بود داشت توی چشم های آبی رنگ آن دختر آرامشی رو میدید که باعث آروم شدنش میشد،
لحظه ای بهش زل زد با اینکه این همه سرش داد زد و همه چیو شکوند اما بازم دختر مقابلش با نرمی رفتار میکرد چه موجودی بود فرشته روی زمین
اما طولی نکشید که دستاشو از میان دست های ظریف و سفید رنگ دختری که میگفت همسرشه بیرون کشید و از روی زمین بلند شد
نمیتونست انقدر زود از شغلش که سال ها براش زحمت کشیده بود بگذره
نفس عمیقی کشید و گفت : نه من تو رو دیدم نه تو منو دیدی به هیچکس راجبه این موضوع چیزی نمیگی خانم
با گفتن این جملات سنگین که قلبش همسرش رو بازم شکوند زد سالن بیرون باید میرفت کمپانی،
با دیدن ماشینی که داخل حیاط عمارت بود تند سوار شد و به سوی کمپانی حرکت کرد و دختری که پشت اش گریه میکرد رو نادیده گرفت
پوزخندی به رفتن شوهر بی شعورش زد و اشک هاشو با پشته دستش پاک کرد هنوزم همانجا روی زمین نشسته بود تا اینکه صدای پسرکش توی گوشش پیچید: اوما دالی گلیه میکنی
سریع روبه پسرش که کنارش ایستاده بود کرد و با بغض چتری های قشنگشو از روی پیشانیش کنار زد و بوسیدش با لبخند مصنوعی ای گفت : نه پسرم یه چیزی توی چشمام رفت
جی جی کی از بغض مادرش خودش هم بغض کرد و لبش مانند نوزاد های برچیده شد و با بغض گفت : بابایی دعوات کلد
ات که از بغض پسرش دنیا روی سرش خراب شد با آه غمگینی که کشید پسرکشو به آغوش گرفت جی جی کی هم تند دستای کوچیکشو دوره گردنه مادرش حلقه کرد با بغض زمزمه کرد : مامانی گلیه نکن من بابای لو دعوا میکنم که نالاحتت کلده
قند تو دلش آب شد چقدر از داشتن همچین نعمتی خوشحال بود
با بلند کردن پسرش از روی زمین به سوی اتاق خوابش رفت
پسرشو روی تخت بزرگ دو نفره سفید رنگ خودشون گذاشت و کنارش دراز کشید موهای پسرشو ناز کرد خیلی زود اون وروجک خوابش برد
و ات با کشیدن ملافه سفید روی جی جی کی کوچولو روی تخت نشست
از اتاق خارج شد و به سوی سالن حرکت کرد هنوزم نیومده بود ساعت نزدیکای سه شب بود روی مبل تو سالن نشست و منتظر موند
« کجای جونگ کوک چرا نمیای نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.»
بغضی که همیشه باهاش بود مخصوصا وقتی پای جونگ کوک در میون بود کوچک ترین چیزی مربوط به اون باعث بغض و دل نازوکیش میشد
دماغشو داغون بالا کشید و تا اشک هایش جاری نشن
دقایقی گذشت تا اینکه صدای درب سالن به گوشش خورد سر بلند کرد و به جونگ کوک آشفته نگاه کرد داغون روی مبل روبه روی ات نشست یه روزی حتا فکرشم نمیکرد که توی کمپانی راهش ندن زحمات این همه سال اش یه شبه به باد رفت کابوسی بود که تمومی نداشت کی بیدار میشد از این خواب لعنتی با سردردی که از آشفتگی زیاد به وجود آمدن بود دستشو گذاشت روی سرش دیگه داشت بغضش میگرفت چه خاکی بر سرش میریخت تا این کابوس نحس تموم میشد، ات با دیدن حال داغون
- ۱.۷k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط