پایان عشق
پایان عشق
Yuna.......
از شوگا:)
p.1
پدر ا.ت با تمام قدرت فریاد زد
"تو حق نداری تموم شد نه"
ا.ت بضش را قورت داد و نگاهی به پدرش کرد همیشه به حرف آنها گوش میداد ولی این بار نمیتوانست....نمیتوانست سکوت کند
"یعنی چی حق نداری میفهمی؟ میگم عاشقش شدمممم...مامان تو یه چیزی بگو"
مادر ا.ت قدم برداشت و به ا.ت نزدیک شد و یدونه چک محکم به گوش ا.ت زد و بلند داد زد
"به خاطر یه پسر مقابل پدر و مادرت وایمیسی؟ وقتی میگیم نه یعنی نه"
ا.ت دیگر نتوانست بغضش را قورت دهد اشکانش سرازیر شدند روی زانو هایش وایساد و نگاه بر روی زمین کرد و دستانش را به نشانهی التماس بالا برد هنگامی که دستانش میلرزید و صدایش لرزان بود گفت
"مامان تروخدا خواهش میکنم فقد فقد همین یه بار قول میدم هرکاری بگین بکنم ولی اینو نمیتونم ازتون خواهش میکنم واقعا دوسش دارم"
پدر ا.ت از آن طرف قدم برداشت و به ا.ت نزدیک شد و دستش را زیر چانهی ا.ت گذاشت که به ناچار به او نگاه کند دستش را بلند کرد و محکم روی گونه دخترک گذاشت
"بازم میخوای بگی نه؟"
ا.ت بلند شد روی دوتا پاهایش ایستاد و اشک هایش را پاک کرد گونه اش از چک های پدر و مادرش قرمز شده بود و با چشمانی سرد و خشن به پدرش نگاه کرد
"آره بازم میگم نه حتی اگه منو بکشین هم قبول نمیکنم امکان نداره قبول کنم"
پدر ا.ت چشمانش از عصبانیت قرمز شد دختری که مثل برده ای بود و به تمام حرف هایشان گوش میکرد الان برای پسری مقابلش ایستاده بود خنده عصبی کرد و گفت
"مطمئنی؟ اسمش مین یونگی بود نه؟ حتی اگرم اون صدمه خیلی بد ببینه قبول نمیکنی؟"
ا.ت با این حرف از پدرش توان نفس کشیدن را نداشت انگار کسی محکم گلویش را گرفته بود قلبش تند تند میکوبید چشمانش از گربه پر شده بود برای همین تار میدید و دستش را از عصبانیت گره کرده بود و در آن لحظه به این فکر میکرد که چه کار کند قطره ای اشک از چشمانش به گونه اش ریخت و.......
Yuna.......
از شوگا:)
p.1
پدر ا.ت با تمام قدرت فریاد زد
"تو حق نداری تموم شد نه"
ا.ت بضش را قورت داد و نگاهی به پدرش کرد همیشه به حرف آنها گوش میداد ولی این بار نمیتوانست....نمیتوانست سکوت کند
"یعنی چی حق نداری میفهمی؟ میگم عاشقش شدمممم...مامان تو یه چیزی بگو"
مادر ا.ت قدم برداشت و به ا.ت نزدیک شد و یدونه چک محکم به گوش ا.ت زد و بلند داد زد
"به خاطر یه پسر مقابل پدر و مادرت وایمیسی؟ وقتی میگیم نه یعنی نه"
ا.ت دیگر نتوانست بغضش را قورت دهد اشکانش سرازیر شدند روی زانو هایش وایساد و نگاه بر روی زمین کرد و دستانش را به نشانهی التماس بالا برد هنگامی که دستانش میلرزید و صدایش لرزان بود گفت
"مامان تروخدا خواهش میکنم فقد فقد همین یه بار قول میدم هرکاری بگین بکنم ولی اینو نمیتونم ازتون خواهش میکنم واقعا دوسش دارم"
پدر ا.ت از آن طرف قدم برداشت و به ا.ت نزدیک شد و دستش را زیر چانهی ا.ت گذاشت که به ناچار به او نگاه کند دستش را بلند کرد و محکم روی گونه دخترک گذاشت
"بازم میخوای بگی نه؟"
ا.ت بلند شد روی دوتا پاهایش ایستاد و اشک هایش را پاک کرد گونه اش از چک های پدر و مادرش قرمز شده بود و با چشمانی سرد و خشن به پدرش نگاه کرد
"آره بازم میگم نه حتی اگه منو بکشین هم قبول نمیکنم امکان نداره قبول کنم"
پدر ا.ت چشمانش از عصبانیت قرمز شد دختری که مثل برده ای بود و به تمام حرف هایشان گوش میکرد الان برای پسری مقابلش ایستاده بود خنده عصبی کرد و گفت
"مطمئنی؟ اسمش مین یونگی بود نه؟ حتی اگرم اون صدمه خیلی بد ببینه قبول نمیکنی؟"
ا.ت با این حرف از پدرش توان نفس کشیدن را نداشت انگار کسی محکم گلویش را گرفته بود قلبش تند تند میکوبید چشمانش از گربه پر شده بود برای همین تار میدید و دستش را از عصبانیت گره کرده بود و در آن لحظه به این فکر میکرد که چه کار کند قطره ای اشک از چشمانش به گونه اش ریخت و.......
- ۲۰.۲k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط