{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۱۴

ویو چویا
دازای خیلی درونگرا بود ، برگشتم خونه . خدمتکارا مشغول بودند و داشتن برای شب آماده میشدند. وارد اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم. فکرم کلا درگیر دازای بود، دوست خوب و آرومی بود ، نمی‌دونم پدر و مادرش کجان که مجبوره داخل خونه فردی که گفت زندگی کنه.


خانم فوجیوارا ، دقیقا چی از دازای میخواد؟ درسته هنوز فاصله هایی با دازای دارم و کامل صمیمی نشدیم ولی دازای بهم حس آرامش میده و آدمی هست که راحت تونستم بهش اعتماد کنم ولی نمی‌دونم اون درموردم چی فکر می‌کنه و اذیتم می‌کنه. چند دقیقه ای همینطور فکر میکردم تا اینکه خواب رفتم

ویو دازای
چویا رفت و دوباره تنها شدم . پیش چویا آروم بودم و زندگی که دارم و فراموش میکردم. شب باید به خونه چویا می‌رفتیم. وسایل نقاشی رو جمع کردم و رفتم تا استراحت کنم



از خونه اومدم بیرون و نشستم توی ماشین فوجیوارا سان. بدون اینکه آدرس رو بگم خودش به سمت خونه چویا حرکت کرد ، مثل اینکه از قبل بلد بوده. رسیدیم ، پیاده شدم. همراه فوجیوارا سان وارد شدیم و چویا و پدر و مادرش هم بهمون خوش آمد گفتند. مجبور شدم کنار فوجیوارا سان و دور از چویا بشینم. پدر و مادر چویا و فوجیوارا درحال صحبت بودند و منو چویا هم همونجا ساکت نشسته بودیم
دیدگاه ها (۲)

قهوه تلخ پارت ۱۵که پدر چویا لب زد ویلیام: حتما این صحبت های ...

قهوه تلخ پارت۱۶دازای: چرا پدرت شبیه ژاپنی ها نیست؟! چویا: چو...

قهوه تلخ پارت۱۳زنگ اخر هم خورد و به سمت خونه راه افتادیم چوی...

قهوه تلخ پارت۱۲با ماشینی که توی پارکینگ بود خواستم برم مدرسه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط