سلام سلام من اومدم خوشگلا
سلام سلام من اومدم خوشگلا 😂
𝐌𝐲 𝐝𝐚𝐝𝐝𝐲 🍷
پارت : ۱۴
میخواستم از اون چیز کیک خوشمزه بخورم که لانای رومخ وارد شد...
* : خب یه راست میرم سر اصل مطلب ددیم گفت شمارو دعوت کنم به مهمونی که میخواد بگیره توی کلاب
بعدش راهشو کشیدو رفت وایسااا چی ؟! من عمرااا نمیرم همینجوریشم نزدیک بود به فا.ک برم حالا دیگه اگه برم به مهمونیش تو کلاب فقط خدا میدونه چی میشه
+ : بورام من کاری باتو ندارم میتونی بری ولی من نمیام
& : ا.ت بیا لطفا خوش میگذره هرکی ندونه من که میدونم اگه از اون لباس خوشگلا بپوشی مثل یه تیکه الماس میشی پس بیااا
+ : وای خدای من تحت تاثیر قرار گرفتم ( بی حوصله )
& : ا.ت به جون خودم اگه نیای خیلی ناراحت میشم ( نارحت واگعییی )
+ : بهش فکر میکنم
رفتیم سر کلاس...
ویو کوک
میخوام یه مهمونی تو کلاب بگیرم امشب چون لانا برام خیلی تکراری شده و حتما باید عوض بشه ( کوک اینطوری نیس فیکهه ) لانا رو فرستادم تا همه رو دعوت کنه به جز یه چند نفر که برام مهم نبودن
ویو ا.ت
کلاس تموم شد...منو بورام الان تو راه خونه ایم و بورام همش داره درمورد این که چی امشب بپوشه حرف میزنه هوف این انرژیش از کجا میاد جدی ؟!
& : پشمک ژونمم تصمیمتو گرفتی ( نگاه مظلوم )
+ : من که حریف تو نمیشم...باشه میام ولی مست نمیکنم
& : اخ جونمی پشمک ژونم میاد ( خنده )
از هم خداحافظی کردیم و بعد رفتم خونه خب الان ساعت دقیق پنجه ساعت هفت باید اماده بشم چون ساعت هشت مهمونی شروع میشه پس بد نیست یه استراحت ریز بکنم...
𝐌𝐲 𝐝𝐚𝐝𝐝𝐲 🍷
پارت : ۱۴
میخواستم از اون چیز کیک خوشمزه بخورم که لانای رومخ وارد شد...
* : خب یه راست میرم سر اصل مطلب ددیم گفت شمارو دعوت کنم به مهمونی که میخواد بگیره توی کلاب
بعدش راهشو کشیدو رفت وایسااا چی ؟! من عمرااا نمیرم همینجوریشم نزدیک بود به فا.ک برم حالا دیگه اگه برم به مهمونیش تو کلاب فقط خدا میدونه چی میشه
+ : بورام من کاری باتو ندارم میتونی بری ولی من نمیام
& : ا.ت بیا لطفا خوش میگذره هرکی ندونه من که میدونم اگه از اون لباس خوشگلا بپوشی مثل یه تیکه الماس میشی پس بیااا
+ : وای خدای من تحت تاثیر قرار گرفتم ( بی حوصله )
& : ا.ت به جون خودم اگه نیای خیلی ناراحت میشم ( نارحت واگعییی )
+ : بهش فکر میکنم
رفتیم سر کلاس...
ویو کوک
میخوام یه مهمونی تو کلاب بگیرم امشب چون لانا برام خیلی تکراری شده و حتما باید عوض بشه ( کوک اینطوری نیس فیکهه ) لانا رو فرستادم تا همه رو دعوت کنه به جز یه چند نفر که برام مهم نبودن
ویو ا.ت
کلاس تموم شد...منو بورام الان تو راه خونه ایم و بورام همش داره درمورد این که چی امشب بپوشه حرف میزنه هوف این انرژیش از کجا میاد جدی ؟!
& : پشمک ژونمم تصمیمتو گرفتی ( نگاه مظلوم )
+ : من که حریف تو نمیشم...باشه میام ولی مست نمیکنم
& : اخ جونمی پشمک ژونم میاد ( خنده )
از هم خداحافظی کردیم و بعد رفتم خونه خب الان ساعت دقیق پنجه ساعت هفت باید اماده بشم چون ساعت هشت مهمونی شروع میشه پس بد نیست یه استراحت ریز بکنم...
- ۷۸۵
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط