ادامه پارت 82
ادامه پارت 82
-سرزمین سخنگو البته
با تاسف سری تکون داد و پشتشو بهم کرد ک . عقاب بودن تونستم لبخند هرچند کمرنگشو ببینم : من دیگه میرم کاری داشتی بهم زنگ بزن ماهزاده و مراقب خودت باش
دستی براش تکون دادم که اونم سری تکون داد و رفت از شدت بیکاری داشتم کپک میزدم پس تصمیم گرفتم کمی تلوزیون ببینم
بی هدف کانالای تلوزیون رو جا به جا کردم و روی شبکه انیمیشن قدیمی پخش میکرد وایستادم از بیکاری بهتر بود
یه ساعتی از رفتن جیمین و نگاه دقیقم به انیمیشنم که البته فقط نگاهم روش بود و فکرم جای جای روزای گذشته رو سفر میکرد که با تیری که توی قسمت پایین تنه و رحمم کشیده شد ناخوداگاه به جلو خم شدم و دستمو روی دلم گذاشتم : اخ چه اتفاق.. هیت؟ نههههه
با موج دوم درد که یهو بهم هجوم آورد و میزان زیادی ای درد و اسلیک همزمان باعث شد روی زانوهام پایین مبل فرود بیام و حرفای مادرمو روز عروسی به خاطر بیارم
«امیلی لازم دونستم اینو بهت بگم مامانی ؛ امگاها بعد اینکه مارک میشن هیت اولشون بیشتر از همه هیتاشون دردناکه و طول میکشه و حتی قرصای سرکوبگرم اثر خاصی ندارن پس فقط خودتو به جفتت بسپر باشه؟»
با یاداوری حرف مادرم فاک کشداری زیر لب زمزمه کردم و سعی کردم از جام بلند شم تا بتونم گوشیمو از روی اوپن بردارم و به جیمین زنگ بزنم
با پاهای لرزون و با تموم دردم و چشمایی ک کم کم داشت اشکی میشد به سمت اوپن رفتم و گوشیمو چنگ زدم
با دیدن شارژ ۴ درصدیش و دو روز به شارژ نزدن گوشیم فحش دیگه ای زیر لب دادم و سریعا شماره ی جیمین رو گرفتم بوق دوم هنوز نخورده بود که صدای گرم و بمش توی گوشم پیچید : بله امیلی؟
-جیمین.. توروخدا بیا
با شنیدن صدای لرزونم که به خاطر بغض گرفته نگرانی که حتی توی صداشم کامل مشهود بود گفت : چیشده امگا؟خوبی؟
-هيت.
جیمین : هیشش آروم باش دارم میام با...
هنوز حرفش تموم نشده بود که گوشی خاموش شد بی جون به لبهی اوپن چنگ زدم و با بدنی که از حرارت داشت میسوخت و صورتی سرخ روی سنگای سرد زیر اوپن نشستم و باموج سوم درد توی خودم جمع شدم و اشکام جاری شد
شرط نمیزارم لایک ها رو خودتون ببرین بالا تا ادامش رو فردا صبح بزارن ببینم چیکار میکنید 😉
-سرزمین سخنگو البته
با تاسف سری تکون داد و پشتشو بهم کرد ک . عقاب بودن تونستم لبخند هرچند کمرنگشو ببینم : من دیگه میرم کاری داشتی بهم زنگ بزن ماهزاده و مراقب خودت باش
دستی براش تکون دادم که اونم سری تکون داد و رفت از شدت بیکاری داشتم کپک میزدم پس تصمیم گرفتم کمی تلوزیون ببینم
بی هدف کانالای تلوزیون رو جا به جا کردم و روی شبکه انیمیشن قدیمی پخش میکرد وایستادم از بیکاری بهتر بود
یه ساعتی از رفتن جیمین و نگاه دقیقم به انیمیشنم که البته فقط نگاهم روش بود و فکرم جای جای روزای گذشته رو سفر میکرد که با تیری که توی قسمت پایین تنه و رحمم کشیده شد ناخوداگاه به جلو خم شدم و دستمو روی دلم گذاشتم : اخ چه اتفاق.. هیت؟ نههههه
با موج دوم درد که یهو بهم هجوم آورد و میزان زیادی ای درد و اسلیک همزمان باعث شد روی زانوهام پایین مبل فرود بیام و حرفای مادرمو روز عروسی به خاطر بیارم
«امیلی لازم دونستم اینو بهت بگم مامانی ؛ امگاها بعد اینکه مارک میشن هیت اولشون بیشتر از همه هیتاشون دردناکه و طول میکشه و حتی قرصای سرکوبگرم اثر خاصی ندارن پس فقط خودتو به جفتت بسپر باشه؟»
با یاداوری حرف مادرم فاک کشداری زیر لب زمزمه کردم و سعی کردم از جام بلند شم تا بتونم گوشیمو از روی اوپن بردارم و به جیمین زنگ بزنم
با پاهای لرزون و با تموم دردم و چشمایی ک کم کم داشت اشکی میشد به سمت اوپن رفتم و گوشیمو چنگ زدم
با دیدن شارژ ۴ درصدیش و دو روز به شارژ نزدن گوشیم فحش دیگه ای زیر لب دادم و سریعا شماره ی جیمین رو گرفتم بوق دوم هنوز نخورده بود که صدای گرم و بمش توی گوشم پیچید : بله امیلی؟
-جیمین.. توروخدا بیا
با شنیدن صدای لرزونم که به خاطر بغض گرفته نگرانی که حتی توی صداشم کامل مشهود بود گفت : چیشده امگا؟خوبی؟
-هيت.
جیمین : هیشش آروم باش دارم میام با...
هنوز حرفش تموم نشده بود که گوشی خاموش شد بی جون به لبهی اوپن چنگ زدم و با بدنی که از حرارت داشت میسوخت و صورتی سرخ روی سنگای سرد زیر اوپن نشستم و باموج سوم درد توی خودم جمع شدم و اشکام جاری شد
شرط نمیزارم لایک ها رو خودتون ببرین بالا تا ادامش رو فردا صبح بزارن ببینم چیکار میکنید 😉
- ۸۲۵
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط