چند پارتی متیو
چند پارتی متیو
۰سناریو:وقتی که از سرکار داری برمیگردی و اکس دیوونت تورو میبینه.
متیو ویو:
-نقطه ی کور..نقطه ی کور...خودشه همینجا
رفتم و از صندوق عقب جسد مردی که چند ساعت قبل کشته بودم رو کشیدم بیرون..جسد رو گوشه ی سطل آشغال ولو کردم.
نگاهی به ساعتم انداختم..درست همین موقع..الان باید پلیس گشت بزنه..
پس از چند دقیقه ماشین پلیس رو دیدم سریع دوییدم و گفتم
-آقا...آقا..ا..اینجا یه جسده..
پلیس ها سریع اومدن بیرون یکیشون داشت جسد رو بررسی میکرد و اون یکی هم از من سوال میپرسید.
-نه..نه..چیزی نمیدونم فقط یهو این جسد رو دیدم..
درحال حرف زدن بودم که..
ا/ت رو دیدم که از بیمارستان برگشته بود..خودش بود..فقط یکم تغییر کرده بود..موهاش..کوتاه شده بود و خیلی هم لاغر شده بود..حتما درست غذا نمیخوره..وقتی برگرده پیش خودم همه چی خوب میشه..آره..
دستم رو تو جیب شلوارم کردم و سیگار همیشیگیم Captain Black رو در آوردم...ا/ت عاشق بوی این سیگار بود..
دنبالش کردم تا جایی که...
یهو برگشت.لعنتی میدونستم..اون خیلی دقیق و حساسه..
سریع برگشتم و چند دقیقه بعد به راهم ادامه دادم..
ا/ت ویو:
بلاخره رسیدم خونه... واقعا امشب شب کسل کننده ای بود..پس فقط آهنگ میتونه حال الآنم رو بهتر کنه..از کیفم ایرپادم رو در آوردم و بعد از انتخاب آهنگ گوشیم رو روی میز حال گذاشتم و رفتم تا قهوه مو حاضر کنم..امشب کلی کار دارم (بله بلهه)
واقعا این عمارت برای من زیادی بزرگه..وقتی میخوام چیزی بردارم انگار دارم از یکی از شهر های روسیه به جای دیگه سفر میکنم..
رفتم تو اتاقم که لباسم رو عوض کنم..تا نصفه لباسم رو بالا کشیدم.ولی چیزی دیدم که بلدم رو به رعشه انداخت..اون سایه سیاه چی بود..یا شاید..کی بود..
متیو ویو:
گوشیش رو پیدا کردم. نگاهی به بگراندش کردم..یه عکس تار شده خودم و اون..برای قبلا بود..و یه شعر هم بود..دقت کردم و زیر لب خوندم..
دلش شکست و گفت: “دوستت دارم هنوز”،
میانِ زخمها شکوفه زد، مثلِ رازِ سوز.
تمامِ عشق را به تیغِ درد هدیه کرد،
ولی نگاهِ او هنوز، پناهِ آنهمهروز.
-گربه ی سیاه من..
اگه خوب حمایت کنید بازهم میزارمم...
۰سناریو:وقتی که از سرکار داری برمیگردی و اکس دیوونت تورو میبینه.
متیو ویو:
-نقطه ی کور..نقطه ی کور...خودشه همینجا
رفتم و از صندوق عقب جسد مردی که چند ساعت قبل کشته بودم رو کشیدم بیرون..جسد رو گوشه ی سطل آشغال ولو کردم.
نگاهی به ساعتم انداختم..درست همین موقع..الان باید پلیس گشت بزنه..
پس از چند دقیقه ماشین پلیس رو دیدم سریع دوییدم و گفتم
-آقا...آقا..ا..اینجا یه جسده..
پلیس ها سریع اومدن بیرون یکیشون داشت جسد رو بررسی میکرد و اون یکی هم از من سوال میپرسید.
-نه..نه..چیزی نمیدونم فقط یهو این جسد رو دیدم..
درحال حرف زدن بودم که..
ا/ت رو دیدم که از بیمارستان برگشته بود..خودش بود..فقط یکم تغییر کرده بود..موهاش..کوتاه شده بود و خیلی هم لاغر شده بود..حتما درست غذا نمیخوره..وقتی برگرده پیش خودم همه چی خوب میشه..آره..
دستم رو تو جیب شلوارم کردم و سیگار همیشیگیم Captain Black رو در آوردم...ا/ت عاشق بوی این سیگار بود..
دنبالش کردم تا جایی که...
یهو برگشت.لعنتی میدونستم..اون خیلی دقیق و حساسه..
سریع برگشتم و چند دقیقه بعد به راهم ادامه دادم..
ا/ت ویو:
بلاخره رسیدم خونه... واقعا امشب شب کسل کننده ای بود..پس فقط آهنگ میتونه حال الآنم رو بهتر کنه..از کیفم ایرپادم رو در آوردم و بعد از انتخاب آهنگ گوشیم رو روی میز حال گذاشتم و رفتم تا قهوه مو حاضر کنم..امشب کلی کار دارم (بله بلهه)
واقعا این عمارت برای من زیادی بزرگه..وقتی میخوام چیزی بردارم انگار دارم از یکی از شهر های روسیه به جای دیگه سفر میکنم..
رفتم تو اتاقم که لباسم رو عوض کنم..تا نصفه لباسم رو بالا کشیدم.ولی چیزی دیدم که بلدم رو به رعشه انداخت..اون سایه سیاه چی بود..یا شاید..کی بود..
متیو ویو:
گوشیش رو پیدا کردم. نگاهی به بگراندش کردم..یه عکس تار شده خودم و اون..برای قبلا بود..و یه شعر هم بود..دقت کردم و زیر لب خوندم..
دلش شکست و گفت: “دوستت دارم هنوز”،
میانِ زخمها شکوفه زد، مثلِ رازِ سوز.
تمامِ عشق را به تیغِ درد هدیه کرد،
ولی نگاهِ او هنوز، پناهِ آنهمهروز.
-گربه ی سیاه من..
اگه خوب حمایت کنید بازهم میزارمم...
- ۷.۴k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط