My professor
My professor
Part:55
نگاهش کردم که دستاشو پشت کمرش به هم قفل کرده بود و میخواست تو چشمام ببینه دوستش دارم یا نه....
نامجون:تا دیدمش یادت افتادم....
چشماشو نگاه کردم...و یهو پریدم تو بغلش....تک خنده ای کرد و مشغول نوازش کردن موهام شد..
نامجون:میری میای خوب خودتو بپوشون...خب؟
تو بغلش فشارم داد
نامجون:مامان هر شب به خوابم میاد
متعجب عقب رفتم و با چشمای منتظرم بهش خیره شدم....نگاهشو پایین انداخت.
نامجون:و میگه مراقب هیزل باش...
به اتفاقاتی که این اواخر برام افتاده بود فکر کردم....به اضطرابی که کشیده بودم...اشکایی که ریخته بودم...حالا که چشمای غم زدشو میدیدم میفهمیدم تصمیم درستی گرفتم که در مورد اون آدم ربایی باهاش حرف نزدم..اگر میدونست چه اتفاقاتی برام افتاده نابود میشد!...چشمام پر از اشک شد...نگاهمو انداختم پایین و لبخند زدم...
هیزل:خوش به حالت که مامانو دیدی...دلم خیلی براش تنگ شده.
سعی کردم افتادن یاد مامان رو موقتا از سرم بیرون کنم که گریم میگیره و بعد چشماشو نگاه کردم
هیزل:من چیزیم نمیشه نامجون....میدونم که چقدر نگران بودی از اون ماده مصرف کنم...تو فکر من نباش و کارتو به آخر برسون....اصلا بزار خیالتو راحت کنم،حالا که دربارش میدونم از فاصله ی یک کیلو متریشم رد نمیشم....قول میدم.
یقه ی لباسمو مرتب کرد
نامجون:خوبه فسقلی....حالا هم صبر کن آماده بشم خودم برسونمت...خوابگاه جدیدت هم میبینم.
کجا برسونه؟! خونه ی استادم؟؟؟؟! کدوم خوابگاه؟!!!
درحالی که صدای تپش قلبمو میشنیدم بازوشو محکم گرفتم که تکون نخوره...
هیزل:نه نه نه....چیره...دوستم همین الان پیام داد و گفت داره از این حوالی رد میشه منم میرسونه...
با چشمای جدیش نگاهم کرد
نامجون:دفعه ی بعد دوستتم بیار داخل. میخوام بیشتر بشناسمش.
قلبم از استرس لرزید...تهیونگ رو بیارم باهاش آشنا بشه؟!
اونقدر تخص و کله شقه که همون اولش میگه سلام من تهیونگم خوشبختم و از این چرت و پرتا.
این هم که میبینی اصلا دوست من نیست. من برادر استادشم و به خون اش تشنه ام....راستش خواهرت داره تو خونه ما زندگی میکنه. کی میای ببریش؟
........
اخمامو داده بودم تو هم....طوری نشسته بودم که هیچ تماسی با بدن سیاه پوشش روی موتور نداشته باشم....دست به سینه داشتم کلاه کاسکتشو نگاه میکردم و تو دلم بهش غر میزدم که آروم شم ولی هر چقدر بیشتر به کار امروزش فکر میکردم عصبانی تر میشدم.
هیزل:ازت متنفرم تهیونگ! واقعا ازت متنفرم...
سرشو کمی سمتم چرخوند
تهیونگ: جدی؟ نگو اینطور ناناعت میشم!
دستامو مشت کردم
چقد دلم میخواست همین مشتو بکوبم تو سرش!
تو خیابون جلوی عمارت بدون اینکه موتورش رو خاموش کنه نگه داشت و من با عجله پیاده شدم...
کلاهشو بدون اینکه نگاهش کنم دادم دستش و وقتی روبرگردوندم که برم گفت:
تهیونگ:جهیزیتو یادت رفت مادمازل!
با اخم نگاهش کردم و یادم افتاد کارتنی که به موتورش بسته رو یادم رفته.
چشمامو تو قاب چرخوندم،وقتی کارتنو بهم داد، دستشو کرد تو جیبش و یه دسته کلید درآورد.
یکی از کلیدا رو از جا کلیدی دیگه جدا کرد و رو کارتون گذاشت و بعد گازشو گرفت و رفت...آه دارم از عصبانیت آتیش میگیرم!
اگه یه کوچه بالاتر نگه میداشت اصلا نامجون اونو نمیدید...پلاکشو برنمیداشت و ازم نمیخواست که باهاش آشنا بشه.
اگه بره استعلام پلاکشو بگیره و بفهمه این پسر هیچ ربطی به دانشگاه هم نداره و هم کلاسیم نیست چطور میتونم این دروغمو جمع کنم؟!
قدمای عصبیمو کشیدم سمت اتاق...وسایلمو رو تخت گذاشتم و کلافه و عصبی دور خودم چرخیدم که یهو با چیز عجیبی مواجه شدم،یه کیف زنونه روی میزم بود!
مطمئنم امروز که از اتاق رفتم بیرون همچین چیزی ندیدم...چقد شبیه همون کیفی بود که گم کرده بودم .
با تعجب برش داشتم ... نسبتا سنگین بود ... دو دل زیپشو باز کردم.
چی؟! وسایلم...!
این واقعا کیف خودم بود ... گیج و مبهوت دور و برمو نگاه کردم ... یاد برگهای افتادم که توش لیست وسایل تو کیفمو نوشته بودم و چون لازم تحویلش گرفت که به پلیس بده ...
پس اون کیفمو برگردونده بود اینجا ...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه ✨
#فیک #فیکشن #رمان
Part:55
نگاهش کردم که دستاشو پشت کمرش به هم قفل کرده بود و میخواست تو چشمام ببینه دوستش دارم یا نه....
نامجون:تا دیدمش یادت افتادم....
چشماشو نگاه کردم...و یهو پریدم تو بغلش....تک خنده ای کرد و مشغول نوازش کردن موهام شد..
نامجون:میری میای خوب خودتو بپوشون...خب؟
تو بغلش فشارم داد
نامجون:مامان هر شب به خوابم میاد
متعجب عقب رفتم و با چشمای منتظرم بهش خیره شدم....نگاهشو پایین انداخت.
نامجون:و میگه مراقب هیزل باش...
به اتفاقاتی که این اواخر برام افتاده بود فکر کردم....به اضطرابی که کشیده بودم...اشکایی که ریخته بودم...حالا که چشمای غم زدشو میدیدم میفهمیدم تصمیم درستی گرفتم که در مورد اون آدم ربایی باهاش حرف نزدم..اگر میدونست چه اتفاقاتی برام افتاده نابود میشد!...چشمام پر از اشک شد...نگاهمو انداختم پایین و لبخند زدم...
هیزل:خوش به حالت که مامانو دیدی...دلم خیلی براش تنگ شده.
سعی کردم افتادن یاد مامان رو موقتا از سرم بیرون کنم که گریم میگیره و بعد چشماشو نگاه کردم
هیزل:من چیزیم نمیشه نامجون....میدونم که چقدر نگران بودی از اون ماده مصرف کنم...تو فکر من نباش و کارتو به آخر برسون....اصلا بزار خیالتو راحت کنم،حالا که دربارش میدونم از فاصله ی یک کیلو متریشم رد نمیشم....قول میدم.
یقه ی لباسمو مرتب کرد
نامجون:خوبه فسقلی....حالا هم صبر کن آماده بشم خودم برسونمت...خوابگاه جدیدت هم میبینم.
کجا برسونه؟! خونه ی استادم؟؟؟؟! کدوم خوابگاه؟!!!
درحالی که صدای تپش قلبمو میشنیدم بازوشو محکم گرفتم که تکون نخوره...
هیزل:نه نه نه....چیره...دوستم همین الان پیام داد و گفت داره از این حوالی رد میشه منم میرسونه...
با چشمای جدیش نگاهم کرد
نامجون:دفعه ی بعد دوستتم بیار داخل. میخوام بیشتر بشناسمش.
قلبم از استرس لرزید...تهیونگ رو بیارم باهاش آشنا بشه؟!
اونقدر تخص و کله شقه که همون اولش میگه سلام من تهیونگم خوشبختم و از این چرت و پرتا.
این هم که میبینی اصلا دوست من نیست. من برادر استادشم و به خون اش تشنه ام....راستش خواهرت داره تو خونه ما زندگی میکنه. کی میای ببریش؟
........
اخمامو داده بودم تو هم....طوری نشسته بودم که هیچ تماسی با بدن سیاه پوشش روی موتور نداشته باشم....دست به سینه داشتم کلاه کاسکتشو نگاه میکردم و تو دلم بهش غر میزدم که آروم شم ولی هر چقدر بیشتر به کار امروزش فکر میکردم عصبانی تر میشدم.
هیزل:ازت متنفرم تهیونگ! واقعا ازت متنفرم...
سرشو کمی سمتم چرخوند
تهیونگ: جدی؟ نگو اینطور ناناعت میشم!
دستامو مشت کردم
چقد دلم میخواست همین مشتو بکوبم تو سرش!
تو خیابون جلوی عمارت بدون اینکه موتورش رو خاموش کنه نگه داشت و من با عجله پیاده شدم...
کلاهشو بدون اینکه نگاهش کنم دادم دستش و وقتی روبرگردوندم که برم گفت:
تهیونگ:جهیزیتو یادت رفت مادمازل!
با اخم نگاهش کردم و یادم افتاد کارتنی که به موتورش بسته رو یادم رفته.
چشمامو تو قاب چرخوندم،وقتی کارتنو بهم داد، دستشو کرد تو جیبش و یه دسته کلید درآورد.
یکی از کلیدا رو از جا کلیدی دیگه جدا کرد و رو کارتون گذاشت و بعد گازشو گرفت و رفت...آه دارم از عصبانیت آتیش میگیرم!
اگه یه کوچه بالاتر نگه میداشت اصلا نامجون اونو نمیدید...پلاکشو برنمیداشت و ازم نمیخواست که باهاش آشنا بشه.
اگه بره استعلام پلاکشو بگیره و بفهمه این پسر هیچ ربطی به دانشگاه هم نداره و هم کلاسیم نیست چطور میتونم این دروغمو جمع کنم؟!
قدمای عصبیمو کشیدم سمت اتاق...وسایلمو رو تخت گذاشتم و کلافه و عصبی دور خودم چرخیدم که یهو با چیز عجیبی مواجه شدم،یه کیف زنونه روی میزم بود!
مطمئنم امروز که از اتاق رفتم بیرون همچین چیزی ندیدم...چقد شبیه همون کیفی بود که گم کرده بودم .
با تعجب برش داشتم ... نسبتا سنگین بود ... دو دل زیپشو باز کردم.
چی؟! وسایلم...!
این واقعا کیف خودم بود ... گیج و مبهوت دور و برمو نگاه کردم ... یاد برگهای افتادم که توش لیست وسایل تو کیفمو نوشته بودم و چون لازم تحویلش گرفت که به پلیس بده ...
پس اون کیفمو برگردونده بود اینجا ...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه ✨
#فیک #فیکشن #رمان
- ۹۲۷
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط