{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:56

کتاب فیزیکمو سریع از تو کیف کشیدم بیرون و بغلش کردم.

هیزل:وایییی!!چقد دلم برات تنگ شده بود..

با حس کردن بوی کاغذ نو متعجب کتابو نگاه کردم و بازش کردم ... کتاب خودم نبود! یه کتاب کاملا نو بود!

با چشم باز بقیه‌ی وسایل تو کیفو نگاه کردم ... یه دفترچه‌ی نو و سفید با طرح رزای قرمز کوچولو ... با یه خودکار که روش طرح پروانه داشت...

یه ایرپاد سفید رنگ و کیف پول جدیدی که شبیه مال خودم بود!
پس برای همین بهم گفته بود لیست کامل و دقیق از چیزایی که گم کردم رو بنویسم!

چند ثانیه سر جام خشکم زد و حس کردم دلم میخواد براش بمیرم...

اون بهم گفته بود محتوای داخل کیف پولم هم بنویسم و من نوشته بودم حاوی 15000 وون...و اون بیست برابرش رو توی کیف پول جدیدم گذاشته بود!
این دیگه زیاده روی نبود؟!...تراولا رو توی یه پاکت گذاشتم و از اتاقم زدم بیرون...خواستم برم سمت اتاقش که متوجه سر و صدا هایی از داخل آزمایشگاه شدم...پس اونجا بود.

هیزل:میتونم بیام داخل؟

صدای مسلط و ریلکسش تو آزمایشگاه پیچید

جونگ‌کوک:بیا هیزل جان

رفتم تو و دیدم آزمایشگاهو کف برداشته!
رو پله ها خشکم زد و اون با دیدنم خندید...

جونگ‌کوک:چیزی نیست داشتم یکم خراب کاریای دیشبو جمع و جور می‌کردم...

با عجله رفتم پایین

هیزل:چرا منم خبر نکردید که کمکتون کنم؟

جلوش وایسادم و موهامو از کنار صورتم پشت گوشم فرستادم..‌با حس کردن بوی عطرش یاد دیشب افتادم و قلبم لرزید...دستکشاشو درآورد و روی میز گذاشت.

آستینشو رو پیشونیش کشید.

جونگ‌کوک:شما فقط واسه ی آزمایش اینجایی...قرار نیست کسی ازت بیگاری بکشه...

دور و برمو نگاه کردم...رو میزا خالی شده بود و حدودا نصفشونو کف زده بود.

هیزل:ولی من...دوست دارم کمک کنم.

دستشو به کمرش زد

جونگ‌کوک:برگرد و استراحت کن. تهیونگ تا شب موادی که از دست دادیمو می‌رسونه دستم. امشب بازم کار داریم...

سرمو چند بار تکون دادم و با اطمینان و محکم گفتم:

هیزل:من می‌خوام کمک کنم!

زیر لب نچی گفت و همون‌طور دست به کمر با لبخند روشو ازم گرفت

جونگ‌کوک:ای بابا...انگار از کف بازی خوشت میاد و از دست منم کاری ساخته نیست! خیلی خب،حالا که اصرار می‌کنی برو لباساتو عوض کن کثیف نشن و برگرد....

با لبخند چشمی گفتم و یهو یاد پاکت تو دستم افتادم

هیزل: راستی...

پیامتو دادم بهش و اون بلافاصله توشو نگاه کرد و با دیدن تراولای توش اخم محوش برگشت....سریع دنبال جمله ای گشتم که منظورمو با احترام برسونه و صدامو آوردم پایین تر...

هیزل:ممنون بابت زحمتتون ولی...نمیتونم اینو قبول کنم...

تپش قلبم داشت با دیدن اون اخمش شدت می‌گرفت که یهو خندید و گونه اش چال افتاد...
انگار هر چقدر بیشتر می‌گذشت،حلوم راحت تر می‌خندید

جونگ‌کوک:آخ این...می‌دونی چیه؟

با تعجب گفتم :

هیزل:چیه؟

مونو گرفت و پاکتو تو دستم گذاشت و در حالی که خندشو کنترل می‌کرد گفت:

جونگ‌کوک:این دیه ی خش رو لپته!

جلوی خودمو گرفتم که منفجر نشم...سرمو کج کردم...با لبخند جمع شده ای نگاهش کردم و اون با چشمای باز خندید

جونگ‌کوک:به جون عزیزت قسم دیه ی صورت همینقدر میلی متریه! یعنی میرفتی شکایت میکردی از من،دقیقا همینقدر مجبور بودم پیاده شم!

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🪷

#رمان #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۵)

My professor Part:57لباسمو با یه تی‌شرت و شلوار توسی عوض کرد...

My professor Part:58چطور متوجه نشدم که داره بهم نزدیک میشه؟!...

My professor Part:55نگاهش کردم که دستاشو پشت کمرش به هم قفل ...

My professor Part:54نامجون:چیزی که می‌خوام الان بهت بگم یه ت...

(وقتی به اون یه نفر تو زندگیم فکر می کنم و می فهمم اون حتی م...

part62 عشق پنهان《ویو ات》یک قدم عقب رفتم و دستامو دور گردنش ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط