پارت 56
پارت 56
_من با تو هبچ جا نمیام ولم کن بزار برم از عصبانیت چشمهام سرخ شده بود بلند تر از سعیده داد زدم:_ببین با زبون
خوش بهت میگم سوار شو وگرنه..._وگرنه چی هان...ناخوداگاه دستم بالا رفت و صورت قشنگ سعیده
سرخ شد چشمهای پرازاشکشو بهم دوخت و اروم لب زد:_ازت متنفرم...سعیده میگم سوار شو نزار اون
روی سگم بالا بیاد...دوباره دستشو گرفتم و خواستم سوار ماشینش کنم که یهو اون پسری که بغلش بود شونمو گرفت و
گفت:وقتی نمیخواد بیاد کجا میخوای ببریش.دستشو پس زدمو گفتم:تواصلا کی هستی ک دخالت میکنی-من باید این
سوالو ازتون بپرسم که مزاحمش شدین_به تو هیج ربطی نداره برو کنار دخالت نکن اومد رو به روم وایساد _اگه
دخالت کنم چی میشه_هه بد میبینی اینو گفتم و دعوامون شد همدیگرو میزدیم بزور اومدن جدامون کردن
هرچی گشتم سعیده رو ندیدم داد
زدم:سعیده کجایی؟؟؟؟ ساشا بزور منو از مهمونی،کشید بیرون و سوار ماشینم
کرد و رفتیم(سعیده) همینجور داشتم اشک میریختم که صدای پدرام اومد:_سعیده چیشده این پسره کی بود
چطوری بهش اجازه دادی باتو اینجوری رفتار کنه...اگه من نمیومدم که...بهش
نگاه کردم اروم لب زدم:_ممنون که
اومدی...از گفتن این حرفم تعجب کرد و با چشمهای گرد شده نگاهم کرد...حالم گرفته شده بود...از دیدن دوباره
مهرداد...از سیلی که بهم زد...از جمله ای که بهش گفتم...آه مهرداد چرا اینکارو با رابطمون کردی چرا وارد خونه
شدیم...بدون اینکه توجهی به پدرام کنم وارد اتاقم شدم و شروع کردم به زار زدن...بعد از ده دقیقه که گذشت
اینکارو جایز ندونستم که پدرامو تو خونه تنها بزارم...باید میرفتم پیشش...اون بخاطر من از مهمونی دل
کند و اومد خونه...واسه همین لباسامو تو تنم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم...داشتم دنبال پدرام میگشتم که دیدم گوشه ی اپن وایساده
_من با تو هبچ جا نمیام ولم کن بزار برم از عصبانیت چشمهام سرخ شده بود بلند تر از سعیده داد زدم:_ببین با زبون
خوش بهت میگم سوار شو وگرنه..._وگرنه چی هان...ناخوداگاه دستم بالا رفت و صورت قشنگ سعیده
سرخ شد چشمهای پرازاشکشو بهم دوخت و اروم لب زد:_ازت متنفرم...سعیده میگم سوار شو نزار اون
روی سگم بالا بیاد...دوباره دستشو گرفتم و خواستم سوار ماشینش کنم که یهو اون پسری که بغلش بود شونمو گرفت و
گفت:وقتی نمیخواد بیاد کجا میخوای ببریش.دستشو پس زدمو گفتم:تواصلا کی هستی ک دخالت میکنی-من باید این
سوالو ازتون بپرسم که مزاحمش شدین_به تو هیج ربطی نداره برو کنار دخالت نکن اومد رو به روم وایساد _اگه
دخالت کنم چی میشه_هه بد میبینی اینو گفتم و دعوامون شد همدیگرو میزدیم بزور اومدن جدامون کردن
هرچی گشتم سعیده رو ندیدم داد
زدم:سعیده کجایی؟؟؟؟ ساشا بزور منو از مهمونی،کشید بیرون و سوار ماشینم
کرد و رفتیم(سعیده) همینجور داشتم اشک میریختم که صدای پدرام اومد:_سعیده چیشده این پسره کی بود
چطوری بهش اجازه دادی باتو اینجوری رفتار کنه...اگه من نمیومدم که...بهش
نگاه کردم اروم لب زدم:_ممنون که
اومدی...از گفتن این حرفم تعجب کرد و با چشمهای گرد شده نگاهم کرد...حالم گرفته شده بود...از دیدن دوباره
مهرداد...از سیلی که بهم زد...از جمله ای که بهش گفتم...آه مهرداد چرا اینکارو با رابطمون کردی چرا وارد خونه
شدیم...بدون اینکه توجهی به پدرام کنم وارد اتاقم شدم و شروع کردم به زار زدن...بعد از ده دقیقه که گذشت
اینکارو جایز ندونستم که پدرامو تو خونه تنها بزارم...باید میرفتم پیشش...اون بخاطر من از مهمونی دل
کند و اومد خونه...واسه همین لباسامو تو تنم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم...داشتم دنبال پدرام میگشتم که دیدم گوشه ی اپن وایساده
- ۵.۵k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط