پارت 57
پارت 57
اومد خونه...واسه همین لباسامو تو تنم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم...داشتم دنبال پدرام میگشتم که دیدم گوشه ی
اپن وایساده رفتم سمتش_خوبی؟_اوهوم خوبم مرسی...سعیده میشه ازت یه سوال بپرسم خواهش میکنم فقط
باهام صادق باش...با چشمهای گرد شده نگاش کردمو و لب زدم:_باشه بپرس..._این پسره کی بود ازت چی
میخواست...با یاداوری حرفای پدرام دوباره اشک مهمون چشمهام شد اخرش که چی باید با یکی درمیون میزاشتم تا
بتونم دوباره ارامش قبلو داشته باشم...پس کل قصه ی خودم و مهردادو براش تعریف کردم...با تعجب بهم زل زده
بود باورش نمیشد که این واقعیت داره..._خب سعیده حالا میخوای چیکار کنی اخرش که چی اون شوهرته..._پدرام
من و مهرداد دیگه نمیتونیم باهم باشیم اما باید یه درس عبرت بهش بدم...قیافش شکل علامت سوال شده بود اما فقط به
گفتن یه چجوری اکتفا کرد..._سادس همونکاری که باهام کردو باهاش میکنم...اما خیانت من یه جنبه دیگه داره
صوریه...چشماش گرد شده بودن..._نه!_اره و اونی که منو تو این بازی همراهی میکنه تویی...با تعجب بهم نگاه کرد
انتظار این حرفو ازم نداشت...بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم دوباره گرفتم:_ترتیبی میدم که مهرداد
منو تورو باهم ببینه...بعد من میرم پیشش و با گریه زاری ازش میخوام که ببخشتم و بهم یه فرصت دیگه بده...
میخوام همه چی طبیعی بنظر برسه...اینجوری حداقل غرور له شدمو ترمیم میکنم...گرچه شاید زیادم براش
مهم نباشه...اما اقلا یکم از حس اون شب منو تجربه میکنه...قبوله؟_فکر ابروی خودتو کردی؟من یه پسرم واسم
این چیزا خیالی نیست اما واسه تو ممکنه بدبشه...اینو در نظر گرفتی که مهرداد شوهرته؟نفس عمیقی کشیدم و
ادامه دادم:_نگران نباش اگه قرار باشه مشکلی پیش بیاد واسه من پیش میاد
بعد سرمو انداختم پایین و اروم لب
اومد خونه...واسه همین لباسامو تو تنم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم...داشتم دنبال پدرام میگشتم که دیدم گوشه ی
اپن وایساده رفتم سمتش_خوبی؟_اوهوم خوبم مرسی...سعیده میشه ازت یه سوال بپرسم خواهش میکنم فقط
باهام صادق باش...با چشمهای گرد شده نگاش کردمو و لب زدم:_باشه بپرس..._این پسره کی بود ازت چی
میخواست...با یاداوری حرفای پدرام دوباره اشک مهمون چشمهام شد اخرش که چی باید با یکی درمیون میزاشتم تا
بتونم دوباره ارامش قبلو داشته باشم...پس کل قصه ی خودم و مهردادو براش تعریف کردم...با تعجب بهم زل زده
بود باورش نمیشد که این واقعیت داره..._خب سعیده حالا میخوای چیکار کنی اخرش که چی اون شوهرته..._پدرام
من و مهرداد دیگه نمیتونیم باهم باشیم اما باید یه درس عبرت بهش بدم...قیافش شکل علامت سوال شده بود اما فقط به
گفتن یه چجوری اکتفا کرد..._سادس همونکاری که باهام کردو باهاش میکنم...اما خیانت من یه جنبه دیگه داره
صوریه...چشماش گرد شده بودن..._نه!_اره و اونی که منو تو این بازی همراهی میکنه تویی...با تعجب بهم نگاه کرد
انتظار این حرفو ازم نداشت...بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم دوباره گرفتم:_ترتیبی میدم که مهرداد
منو تورو باهم ببینه...بعد من میرم پیشش و با گریه زاری ازش میخوام که ببخشتم و بهم یه فرصت دیگه بده...
میخوام همه چی طبیعی بنظر برسه...اینجوری حداقل غرور له شدمو ترمیم میکنم...گرچه شاید زیادم براش
مهم نباشه...اما اقلا یکم از حس اون شب منو تجربه میکنه...قبوله؟_فکر ابروی خودتو کردی؟من یه پسرم واسم
این چیزا خیالی نیست اما واسه تو ممکنه بدبشه...اینو در نظر گرفتی که مهرداد شوهرته؟نفس عمیقی کشیدم و
ادامه دادم:_نگران نباش اگه قرار باشه مشکلی پیش بیاد واسه من پیش میاد
بعد سرمو انداختم پایین و اروم لب
- ۸.۰k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط