{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون آشام من /پارت25

خون آشام من /پارت25


---

وقتی چشمام رو باز کردم، نورِ آفتاب از لایِ پردهها میخوابید روی پتو. ولی تخت خالی بود. جایِ جیمین سرد بود، انگار ساعتها پیش بلند شده. یه لحظه دلم هری ریخت، اما بویِ کره و تخممرغ از آشپزخانه اومد و لبخند روی لبانم نشست.

با هودیِ گشادِ جیمین و پاهای برهنه رفتم سمتِ آشپزخانه. اون پشتِ اجاق بود، پنکیکها رو برمیگردوند. میز چیده شده بود با آبپرتقالِ تازه و توتفرنگی. دلم گرم شد.

«صبح به خیر، خوابِ قشنگ.» گفت بدون اینکه برگردد. «نخواستم بیدارت کنم، خیلی خسته بودی.»

نشستم پشت میز و لقمهای از پنکیک برداشتم. گرم و نرم و عسلی بود. برای اولین بار از اون شبِ ایستگاه، دلم آروم گرفت.

اما درست همون لحظه، زنگِ در به صدا دراومد. یه حسِ بدی توی دلم پیچید. دستم رو ناخودآگاه روی گردنم گذاشتم.

جیمین رفت در رو باز کرد. من از پشتِ میز، نگاهش کردم. پشتِ در، جونگ کوک ایستاده بود با همون کتِ مشکیِ همیشگی، موهای مرتب و چشمانی که توی روشناییِ روز، سیاهِ معمولی به نظر میرسیدن. پشتِ سرش سه تا مردِ تنومند با کتوشلوارِ مشکی بودن و هرکدوم یه چمدونِ فلزیِ بزرگ دستشون بود.

دلم یه ریزش کرد. لقمه توی گلوم خشکید.

اما جیمین هیچ ترسی نداشت. برعکس، با تعجب و ذوق گفت: «وای! جونگ کوک؟! تو که دوستِ برادرم تهیونگی! چقدر وقت بود ندیده بودمت!»

دستش رو دراز کرد برای سلام، ولی جونگ کوک نگاهِ سردی بهش انداخت و دستش رو نگرفت. لبخندِ رسمی و مصنوعیای روی لبش نشست و بدون جوابِ سلام، گفت: «جیمین، درسته؟ برادرِ تهیونگ. شنیده بودم اینجا زندگی میکنی.»

بعد چشمش رو از روی جیمین برداشت و مستقیم به من خیره شد. به من که پشت میز، با لقمهای نیمهخورده، یخ زده بودم.

«من نیومدم برای دیدارِ برادرِ تهیونگ.» صداش افتاد، سرد و جدی. «اومدم برای یوری.»

جیمین ابروهایش رو بالا انداخت و خندید: «یوری؟ منظورت چیه؟ اون مهمونِ منه، دیشب اومد خونه‌م...»

جونگ کوک بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، با مچِ دستش به مردهای پشتِ سرش اشاره کرد. اونا یه صدا چمدونهای فلزی رو روی زمینِ جلویِ در گذاشتن و باز کردن. داخلِ هرکدوم، ردیفهایی از اسکناسِ پوندِ انگلستان بود، تا لبه پر شده. چشمم خیره شد به اون همه پول.

«این پول، برای خریدِ یه چیزِ کوچیکه.» جونگ کوک بالاخره نگاهش رو به جیمین دوخت. «میخوام یوری رو با خودم ببرم. و راستش، مذاکره رو ترجیح میدم به جنگ.»

من هنوز پشت میز نشسته بودم، دستم میلرزید و قلبم توی سینهام میکوبید. جیمین اما محکم ایستاده بود، بین من و جونگ کوک، مثل یه سپر.

همین که جونگ کوک حرفش رو زد، من از پشت میز بلند شدم. پاهام میلرزید، ولی سعی کردم محکم بایستم.

«منظورت چیه؟» جیمین صداش رو درآورد. دیگه اون ذوقِ اولیه رو نداشت. صداش جدی و محکم شده بود. «یوری برای تو نیست که بخوای با پول بخریش!»

جونگ کوک با خونسردیِ تمام، دستهاش رو توی جیبِ کتش کرد و یه قدم جلوتر اومد. «یوری برای منه، جیمین. از همون شبی که خونش رو چشیدم، مالِ منه. تو فقط یه مهمونِ موقتی توی زندگیاش بودی.»

جیمین محکم جلوی من ایستاد. شونههاش رو صاف کرد و مستقیم توی چشمای جونگ کوک نگاه کرد. «من عاشقشم، جونگ کوک. ازش دست نمیکشم. بهش قول دادم که ازش محافظت کنم و به قولم وفا میکنم.»

برای یه لحظه، سکوتِ سنگینی بینشون افتاد. جونگ کوک نگاهش رو به جیمین دوخت، یه نگاهِ سرد و حسابشده. بعد، بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، با یه حرکتِ کوچکِ انگشتش به بادیگاردها اشاره کرد.

دو تا از اون مردهای تنومند سریع حرکت کردن. قبل از اینکه جیمین حتی بتونه عکسالعمل نشون بده، دستهاش رو گرفتن و محکم به دیوار کوبیدنش. جیمین تقلا کرد، ولی نگهش داشتن. نفرِ سوم، یه چمدون رو روی زمین گذاشت و جونگ کوک پول رو همونجا رها کرد؛ انگار که هیچ ارزشی براش نداشت.

بعد، جونگ کوک سریع به سمتم اومد. من عقب عقب رفتم، اما دیگه جایی برای فرار نبود. یه لحظه دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با یه حرکت، من رو روی شونههاش انداخت. سرم پایین، موهاش آویزون، دنیا وارونه شد.

«رهایم کن! ولَم کن!» مشتم رو کوبیدم به پشتش، پاهام رو لگد زدم توی هوا، ولی جونگ کوک مثل یه سنگ محکم و بیحرکت موند. داشت میرفت سمتِ در.

«یوری! یوری! نگران نباش، من نجاتت میدم!» صدای جیمین از پشتِ سر پیچید. داشت با تمامِ وجودش تقلا میکرد، ولی اون دو تا مرد نگهش داشته بودن. «قول میدم! هر طور شده میام دنبالت!»

سرِ وارونه، توی اون لحظه، آخرین چیزی که دیدم جیمین بود که با چشمهای گریان و دستهای کبود، داشت به سمتم میدوید، ولی بادیگاردها جلوش رو گرفتن.

و بعد، درِ خونه بسته شد و من توی دستهای جونگ کوک، توی راهروی تاریکِ ساختمون، تنها شدم.

ادامه دارد
....
شرط
24لایک
6بازنشر
دیدگاه ها (۲)

خون آشام من/ادامه ی پارت 26فرداش، یه ماشینِ مشکیِ بزرگ جلوی ...

خون آشام من/پارت ۲۷اون روز توی پاساژ، جونگ کوک با اون همه کی...

خون آشام من/پارت۲۴ماشین جیمین توی خیابونای خلوتِ شمال شهر پی...

خون آشام من/قسمت ۲۳/پارت۲---چشمانم را باز کردم. سقفی بلند با...

رمان دختر خاص پارت 26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط