خون آشام من/پارت۲۴
خون آشام من/پارت۲۴
ماشین جیمین توی خیابونای خلوتِ شمال شهر پیچید تا رسید به یه ساختمونِ نسبتاً قدیمی ولی دنج. طبقهی سوم، خونهی جیمین. تا در رو باز کرد، بوی خونهی خودش، بوی امنیت، پیچید تو مشامم.
«بیا تو، یوری. استراحت کن.» جیمین کفشاش رو درآورد و یه ست لباسِ نرم و تمیز از کمد درآورد؛ یه هودیِ گشاد و شلوارِ راحت که مالِ خودش بود ولی برای من خیلی بزرگ بود. «بپوشش، حس بهتری پیدا میکنی.»
لباسا رو عوض کردم. بوی عطرِ ملایمِ جیمین روش بود. نشستم روی مبل، ولی هنوز جایِ گازِ گردنم یه دردی مبهم و سوزشدار داشت. جیمین که متوجه شد دارم به فکر فرو میرم، یهو ریموت رو برداشت و گفت: «بیا یه انیمه بذاریم، یه چیز خندهدار.»
یک انیمهی کمدیِ ساده گذاشت. اولش فقط زل زدم به صفحه، ولی کمکم شخصیتها من رو خندوندن. جیمین از اون خندههای بلند و بچگانهش کرد و من هم بیاختیار خندیدم. یه لحظه حتی یادم رفت که چطور جونگ کوک توی گردنم فرو رفته بود... ولی نه، هنوز اون نقطه رو زیر هودی حس میکردم، مثل یه زخمِ کهنه که خوب نشده.
جیمین بلند شد و رفت توی آشپزخانه. چند دقیقه بعد بوی پیاز و سیر و رب گوجه پیچید توی خونه. با یه سینی برگشت؛ یه بشقاب اسپاگتیِ داغ با پنیرِ آبشده و ریحونِ تازه.
«وااای...» نفس عمیقی کشیدم. «این که خیلی خوشمزه به نظر میاد... خیلی وقته همچین غذای خوبی نخوردم.»
جیمین لبخند زد و نشست کنارم. تا آخر شب با هم غذا خوردیم و حرف زدیم، ولی سنگینیِ اون اتفاق هنوز روی شونههام بود.
وقتی ساعت از دوِ شب گذشت، جیمین بلند شد و خمیازهای کشید. «خب، وقت خوابه. تختِ مهمونی رو برات آماده میکنم، منم میرم توی اتاق خودم.»
همین که به سمت راهرو رفت، بدون فکر گفتم: «جیمین... اشکالی نداره امشب پیش همدیگه بخوابیم؟»
برگشت و با تعجب نگاهم کرد. «چطور؟ مگه برای چی؟»
گازم رو گزیدم. راستش رو بخوای، تنهایی میترسیدم. میترسیدم جونگ کوک توی خواب بیاد، یا بدتر، اون دردِ گردن دوباره برگرده. «برای اینکه... هنوز یه کم میترسم.» صدایم را پایین آوردم. «میشه امشب پیشت بخوابم؟ قول میدم فقط دستات رو بگیرم، برای احساس امنیت... هیچ کار دیگهای نمیکنم.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد، آروم، انگار داشت وزنِ حرفام رو میسنجید. بعد لبخندِ ملایمی زد و سرش رو تکون داد.
«باشه، بیا.»
رفتیم توی اتاقش. زیرِ پتو، توی تاریکی، دستش رو دراز کرد و انگشتاش رو توی کفِ دستم حلقه کرد. گرم بود، محکم، و امن. برای اولین بار از اون شبِ ایستگاه، چشمانم سنگین شد و راحت خوابم برد.
شرطا
۲۴لایک
۶بازنشر
دوستش داشتین؟🪽🤍🍷
ماشین جیمین توی خیابونای خلوتِ شمال شهر پیچید تا رسید به یه ساختمونِ نسبتاً قدیمی ولی دنج. طبقهی سوم، خونهی جیمین. تا در رو باز کرد، بوی خونهی خودش، بوی امنیت، پیچید تو مشامم.
«بیا تو، یوری. استراحت کن.» جیمین کفشاش رو درآورد و یه ست لباسِ نرم و تمیز از کمد درآورد؛ یه هودیِ گشاد و شلوارِ راحت که مالِ خودش بود ولی برای من خیلی بزرگ بود. «بپوشش، حس بهتری پیدا میکنی.»
لباسا رو عوض کردم. بوی عطرِ ملایمِ جیمین روش بود. نشستم روی مبل، ولی هنوز جایِ گازِ گردنم یه دردی مبهم و سوزشدار داشت. جیمین که متوجه شد دارم به فکر فرو میرم، یهو ریموت رو برداشت و گفت: «بیا یه انیمه بذاریم، یه چیز خندهدار.»
یک انیمهی کمدیِ ساده گذاشت. اولش فقط زل زدم به صفحه، ولی کمکم شخصیتها من رو خندوندن. جیمین از اون خندههای بلند و بچگانهش کرد و من هم بیاختیار خندیدم. یه لحظه حتی یادم رفت که چطور جونگ کوک توی گردنم فرو رفته بود... ولی نه، هنوز اون نقطه رو زیر هودی حس میکردم، مثل یه زخمِ کهنه که خوب نشده.
جیمین بلند شد و رفت توی آشپزخانه. چند دقیقه بعد بوی پیاز و سیر و رب گوجه پیچید توی خونه. با یه سینی برگشت؛ یه بشقاب اسپاگتیِ داغ با پنیرِ آبشده و ریحونِ تازه.
«وااای...» نفس عمیقی کشیدم. «این که خیلی خوشمزه به نظر میاد... خیلی وقته همچین غذای خوبی نخوردم.»
جیمین لبخند زد و نشست کنارم. تا آخر شب با هم غذا خوردیم و حرف زدیم، ولی سنگینیِ اون اتفاق هنوز روی شونههام بود.
وقتی ساعت از دوِ شب گذشت، جیمین بلند شد و خمیازهای کشید. «خب، وقت خوابه. تختِ مهمونی رو برات آماده میکنم، منم میرم توی اتاق خودم.»
همین که به سمت راهرو رفت، بدون فکر گفتم: «جیمین... اشکالی نداره امشب پیش همدیگه بخوابیم؟»
برگشت و با تعجب نگاهم کرد. «چطور؟ مگه برای چی؟»
گازم رو گزیدم. راستش رو بخوای، تنهایی میترسیدم. میترسیدم جونگ کوک توی خواب بیاد، یا بدتر، اون دردِ گردن دوباره برگرده. «برای اینکه... هنوز یه کم میترسم.» صدایم را پایین آوردم. «میشه امشب پیشت بخوابم؟ قول میدم فقط دستات رو بگیرم، برای احساس امنیت... هیچ کار دیگهای نمیکنم.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد، آروم، انگار داشت وزنِ حرفام رو میسنجید. بعد لبخندِ ملایمی زد و سرش رو تکون داد.
«باشه، بیا.»
رفتیم توی اتاقش. زیرِ پتو، توی تاریکی، دستش رو دراز کرد و انگشتاش رو توی کفِ دستم حلقه کرد. گرم بود، محکم، و امن. برای اولین بار از اون شبِ ایستگاه، چشمانم سنگین شد و راحت خوابم برد.
شرطا
۲۴لایک
۶بازنشر
دوستش داشتین؟🪽🤍🍷
- ۲۵۶
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط