{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون آشام من/ادامه ی پارت 26

خون آشام من/ادامه ی پارت 26
فرداش، یه ماشینِ مشکیِ بزرگ جلوی عمارت ایستاد و جونگ کوک با همون کتِ مشکیِ همیشگی، در رو برام باز کرد. توی راه، هیچکدوم حرف نمیزدیم. من به پنجره نگاه میکردم به خیابونهایی که هفتهها بود ندیده بودم، و جونگ کوک با یه حالتِ عجیب، گهگاهی نگاهم میکرد.

رسیدیم به یه پاساژِ لوکسِ چندطبقه با ویترینهای براق و چراغهای کریستالی. جونگ کوک گفت: «هر چی دوست داری بخر.» و منم با ذوقِ مصنوعی، شروع کردم به گشتن.

از یه بوتیکِ لباس شروع کردم. یه لباسِ قرمزِ کوتاه، یه کتِ پوستی، چند تا کیف دستی، یه عالمه کفش که پاشنههاشون بلندتر از چیزی بود که توش راه برم. جونگ کوک پشتِ سرم میومد و هر چی انتخاب میکردم، به فروشنده میگفت: «بپیچید.» کیسهها یکییکی جمع شدن توی دستاش.

بعد رفتم سمتِ عطر فروشی. چند تا عطرِ خارجی رو تست کردم، یه عطر با بوی یاس و چوبِ صندل رو انتخاب کردم که جونگ کوک یه نگاهِ خاصی بهش انداخت. بازم کیسه جدید.

یه مغازه‌ی جواهرات هم رفتم. یه دستبندِ نقره با نگینِ آبی انتخاب کردم و وقتی به جونگ کوک نشونش دادم، فقط گفت: «قشنگه.» و کارتِ اعتباریِ مشکیِ بی‌نهایتش رو کشید.

تا آخرِ خرید، دستهایِ جونگ کوک پر از کیسههایِ خرید بود، طوری که به سختی میتونست راه بره. یکی از کیسهها رو انداخته بود روی شونه‌اش، دو تا رو توی یه دست گرفته بود و بقیه رو توی دستِ دیگه. این کنتِ خونآشامِ مغرور، که توی عمارت با اون همه بادیگارد و چمدون پول، اینقدر باابهت بود، حالا تبدیل شده بود به یه باربرِ خرید!

نمیتونستم جلوی خندهام رو بگیرم. یه خندهی واقعی، نه اون لبخندهای مصنوعیِ چند هفته اخیر. جونگ کوک با تعجب نگاهم کرد و من گفتم: «خوب شد کسی ما رو نمیشناسه، وگرنه عکسِ کنتِ دراکولا با کیسههای خرید توی پاساژ، میرفت توی روزنامهها.»

جونگ کوک یه لحظه مات موند، بعد با کمالِ تعجب، لبخندِ کوتاهی زد. نه اون لبخندِ شیطانی، یه لبخندِ واقعی، گرم و تقریباً... انسانی. با صدایِ گرفته‌ای گفت: «بریم قهوه بخوریم.»

نشستیم توی کافیشاپِ طبقه آخر، کنار شیشه، با منظرهی شهر. جونگ کوک یه لیوان آب ساده سفارش داد و من یه لاته با شیرِ بادام. داشتم به آرومی قهوه‌ام رو مینوشیدم که ناگهان جونگ کوک با صدایِ آرومی گفت: «امروز... خوشحال به نظر میای.»

نگاهش کردم. برای اولین بار، توی اون چشمهایِ یاقوتی، یه چیزِ آسیبپذیر دیدم. حس کردم که اگر یکم بیشتر فشار بیارم، ممکنه اون دیوارِ سردش فرو بریزه. ولی یادم اومد که این فقط یه نقشه است. جیمین. شهرِ دور. اون زندگی که توی ذهنم ساختم.

لبخند زدم و گفتم: «ممنون که منو آوردی بیرون. خیلی خوب بود.»

و توی دلم، داشتم قدمهای بعدیِ فرار رو حساب میکردم.
ادامه دارد...

شرطا
26لایک
6بازنشر
ببینیم چی کار می‌کنید 🪽🤍🍷
...
دیدگاه ها (۲)

خون آشام من/پارت ۲۷اون روز توی پاساژ، جونگ کوک با اون همه کی...

خون آشام من/پارت28

خون آشام من /پارت25---وقتی چشمام رو باز کردم، نورِ آفتاب از ...

خون آشام من/پارت۲۴ماشین جیمین توی خیابونای خلوتِ شمال شهر پی...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "52"☆ویو تهیونگ☆بالاخره آخرین مهمون هم از عمارت رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط