Love in the dark⑤⑤
Love in the dark⑤⑤
چند لحظه نگاهم به رفتنش موند بعد بیاختیار بلند شدم و دنبالش رفتم جونگکوک جلوی آینه ایستاده بود و داشت ساعتش رو میبست کت مشکی رنگش رو از روی مبل برداشتم و به طرفش رفتم
ا/ت:بیا، کُتت.
برگشت و با لبخندی گرم نگاهم کرد کت رو از دستم گرفت اما قبل از پوشیدنش انگشتهاش رو دور دستم حلقه کرد
کوک: ممنونم خانومم
نگاهم پایین افتاد نمیدونستم چرا این روزها حتی چند ساعت دوری ازش دلم رو فشرده میکرد شاید به خاطر بچه بود شاید هم به خاطر تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودیم
آروم گفتم: نمیدونم چرا این روزها دلم زود زود برات تنگ میشه... زود برگرد
چشمهای جونگکوک نرم شد یه قدم نزدیکتر اومد و دستش رو روی گونهم گذاشت
کوک: چشم زود برمیگردم قول میدم
لبخند شیطونی زدم و دستم رو آروم روی شکمم گذاشتم
ا/ت: حواست باشه فقط من نیستم که دلم برات تنگ میشه... یکی دیگه هم هست
چشمهای جونگکوک برای چند ثانیه روی شکمم ثابت موند بعد لبهاش از شدت ذوق باز شد و با لحنی کشدار و قربونصدقهای گفت
کوک: اوووو خداااا... من فدای جفتتون بشم
خم شد روی شکمم بوسهی آرومی زد و بعد سرش رو بالا آورد نگاهش پر از عشقی بود که هر بار دیدنش قلبم رو آروم میکرد
ا/ت: امشب برای شام برگرد میگم شام مورد علاقهت رو درست کنن
کوک:باشه عزیزم هر چی خانومم بگه
خواست از اتاق بیرون بره که یهو چیزی یادم افتاد
ا/ت: آها، صبر کن! یادم رفت یه چیزی بگم.
جونگکوک سریع برگشت
کوک: چی شده؟ حالت خوبه؟
با دیدن نگرانی ناگهانیاش خندهم گرفت
ا/ت: خوبم بابا فقط دیروز میخواستم نوبت بگیرم، شلوغ بود. گفتن امشب نوبت سونوگرافی دارم برای اینکه ببینیم جنسیتش چیه
چشمهای جونگکوک برق زد.
ا/ت: «پس زود برگرد بعد از شام باهم بریم
جونگکوک چند قدم تند به سمتم اومد.
کوک: واقعاً؟ امشب میفهمیم؟
سرم رو با لبخند تکون دادم.
ا/ت: آره، اگه جنابعالی به موقع برسی.
کوک: خب میخوای به دکتر شخصیت بگم بیاد خونه؟ راحتتره، اذیت نمیشی.
ا/ت: نه. دوست دارم خودم برم بیمارستان... اما تو باید کنارم باشی.
جونگکوک بدون حتی لحظهای تردید گفت:
کوک: باشه عشقم. زود میام
بعد دوباره پیشونیم رو بوسید.
کوک: خب دیگه من برم قربونت بشم.
ا/ت: خداحافظ.
کوک: خداحافظ زندگیم
و بعد رفت.
با بسته شدن در دستم رو روی شکمم گذاشتم و لبخند زدم. نمیدونستم چرا دلم یهجوری میلرزید هم از هیجان امشب هم از شوق دیدن چهرهی جونگکوک وقتی جنسیت بچهمون رو میفهمید.
چند ساعت بعد — شب
کوک
ساعت از وقت کاری گذشته بود داشتم آخرین پروندهها رو جمع میکردم که گوشیام رو بردارم و به ا/ت پیام بدم راه افتادم اما همون لحظه صدای منشی از پشت تلفن داخلی اومد
منشی: آقا، یه خانمی اینجاست خیلی اصرار داره که با شما حرف بزنه.
اخمم رفت تو هم. نگاهم به ساعت افتاد دیرم شده بود ا/ت منتظرم بود شام بیمارستان سونوگرافی. امشب نباید خراب میشد
کوک: اگه از قبل قرار ملاقات ندارن بگو فردا تشریف بیارن.
منشی: بله آقا.
چند ثانیه سکوت شد. بعد دوباره صدای مردد منشی بلند شد.
منشی: خانم لطفاً یه روز دیگه تشریف بیارید...
مکث کرد و بعد آهستهتر گفت:
منشی: آقا... داره گریه میکنه.
دستم روی گوشی خشک شد. نفس عمیقی کشیدم و با کلافگی چشمهام رو بستم.
کوک: باشه. بگو بیاد داخل. ولی فقط چند دقیقه.
منشی: چشم آقا خانم بفرمایید
در اتاق چند لحظه بعد باز شد. وقتی زن وارد شد، برای چند ثانیه بدنم بیحرکت موند
هوجو
با چشمهای خیس صورت رنگپریده و دستی که محکم بند کیفش رو گرفته بود جلوی در ایستاده بود
هوجو: سلام...
اخمم عمیقتر شد از پشت میز بلند شدم
کوک: تو اینجا چیکار میکنی؟ از همون دری که اومدی برگرد و برو بیرون من باید برم زنم منتظرمه.
هوجو قدمی جلو اومد اما جرئت نکرد بیشتر نزدیک بشه
هوجو: توروخدا... زیاد وقتت رو نمیگیرم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم نیام
کوک: چرا؟ چیزی شده؟
هوجو با صدایی شکسته گفت:
هوجو: میخوام حقیقت رو بهت بگم... درمورد گذشته....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
چند لحظه نگاهم به رفتنش موند بعد بیاختیار بلند شدم و دنبالش رفتم جونگکوک جلوی آینه ایستاده بود و داشت ساعتش رو میبست کت مشکی رنگش رو از روی مبل برداشتم و به طرفش رفتم
ا/ت:بیا، کُتت.
برگشت و با لبخندی گرم نگاهم کرد کت رو از دستم گرفت اما قبل از پوشیدنش انگشتهاش رو دور دستم حلقه کرد
کوک: ممنونم خانومم
نگاهم پایین افتاد نمیدونستم چرا این روزها حتی چند ساعت دوری ازش دلم رو فشرده میکرد شاید به خاطر بچه بود شاید هم به خاطر تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودیم
آروم گفتم: نمیدونم چرا این روزها دلم زود زود برات تنگ میشه... زود برگرد
چشمهای جونگکوک نرم شد یه قدم نزدیکتر اومد و دستش رو روی گونهم گذاشت
کوک: چشم زود برمیگردم قول میدم
لبخند شیطونی زدم و دستم رو آروم روی شکمم گذاشتم
ا/ت: حواست باشه فقط من نیستم که دلم برات تنگ میشه... یکی دیگه هم هست
چشمهای جونگکوک برای چند ثانیه روی شکمم ثابت موند بعد لبهاش از شدت ذوق باز شد و با لحنی کشدار و قربونصدقهای گفت
کوک: اوووو خداااا... من فدای جفتتون بشم
خم شد روی شکمم بوسهی آرومی زد و بعد سرش رو بالا آورد نگاهش پر از عشقی بود که هر بار دیدنش قلبم رو آروم میکرد
ا/ت: امشب برای شام برگرد میگم شام مورد علاقهت رو درست کنن
کوک:باشه عزیزم هر چی خانومم بگه
خواست از اتاق بیرون بره که یهو چیزی یادم افتاد
ا/ت: آها، صبر کن! یادم رفت یه چیزی بگم.
جونگکوک سریع برگشت
کوک: چی شده؟ حالت خوبه؟
با دیدن نگرانی ناگهانیاش خندهم گرفت
ا/ت: خوبم بابا فقط دیروز میخواستم نوبت بگیرم، شلوغ بود. گفتن امشب نوبت سونوگرافی دارم برای اینکه ببینیم جنسیتش چیه
چشمهای جونگکوک برق زد.
ا/ت: «پس زود برگرد بعد از شام باهم بریم
جونگکوک چند قدم تند به سمتم اومد.
کوک: واقعاً؟ امشب میفهمیم؟
سرم رو با لبخند تکون دادم.
ا/ت: آره، اگه جنابعالی به موقع برسی.
کوک: خب میخوای به دکتر شخصیت بگم بیاد خونه؟ راحتتره، اذیت نمیشی.
ا/ت: نه. دوست دارم خودم برم بیمارستان... اما تو باید کنارم باشی.
جونگکوک بدون حتی لحظهای تردید گفت:
کوک: باشه عشقم. زود میام
بعد دوباره پیشونیم رو بوسید.
کوک: خب دیگه من برم قربونت بشم.
ا/ت: خداحافظ.
کوک: خداحافظ زندگیم
و بعد رفت.
با بسته شدن در دستم رو روی شکمم گذاشتم و لبخند زدم. نمیدونستم چرا دلم یهجوری میلرزید هم از هیجان امشب هم از شوق دیدن چهرهی جونگکوک وقتی جنسیت بچهمون رو میفهمید.
چند ساعت بعد — شب
کوک
ساعت از وقت کاری گذشته بود داشتم آخرین پروندهها رو جمع میکردم که گوشیام رو بردارم و به ا/ت پیام بدم راه افتادم اما همون لحظه صدای منشی از پشت تلفن داخلی اومد
منشی: آقا، یه خانمی اینجاست خیلی اصرار داره که با شما حرف بزنه.
اخمم رفت تو هم. نگاهم به ساعت افتاد دیرم شده بود ا/ت منتظرم بود شام بیمارستان سونوگرافی. امشب نباید خراب میشد
کوک: اگه از قبل قرار ملاقات ندارن بگو فردا تشریف بیارن.
منشی: بله آقا.
چند ثانیه سکوت شد. بعد دوباره صدای مردد منشی بلند شد.
منشی: خانم لطفاً یه روز دیگه تشریف بیارید...
مکث کرد و بعد آهستهتر گفت:
منشی: آقا... داره گریه میکنه.
دستم روی گوشی خشک شد. نفس عمیقی کشیدم و با کلافگی چشمهام رو بستم.
کوک: باشه. بگو بیاد داخل. ولی فقط چند دقیقه.
منشی: چشم آقا خانم بفرمایید
در اتاق چند لحظه بعد باز شد. وقتی زن وارد شد، برای چند ثانیه بدنم بیحرکت موند
هوجو
با چشمهای خیس صورت رنگپریده و دستی که محکم بند کیفش رو گرفته بود جلوی در ایستاده بود
هوجو: سلام...
اخمم عمیقتر شد از پشت میز بلند شدم
کوک: تو اینجا چیکار میکنی؟ از همون دری که اومدی برگرد و برو بیرون من باید برم زنم منتظرمه.
هوجو قدمی جلو اومد اما جرئت نکرد بیشتر نزدیک بشه
هوجو: توروخدا... زیاد وقتت رو نمیگیرم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم نیام
کوک: چرا؟ چیزی شده؟
هوجو با صدایی شکسته گفت:
هوجو: میخوام حقیقت رو بهت بگم... درمورد گذشته....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۴۰۰
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط