{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the dark⑤⑦

Love in the dark⑤⑦

هوجو: بعد گفت باید زنش بشم مجبورم کرد نامزد کنیم. منم هیچ‌کس رو نداشتم هیچ‌کس
با اخم بهش نگاه کردم.
کوک: تو شماره‌ی من رو داشتی می‌تونستی زنگ بزنی
هوجو سرش رو بالا آورد چشم‌هاش قرمز شده بود
هوجو: تو فکر می‌کردی من مردم خودم اینو فهمیده بودم از طرفی نمی‌خواستم تو فکر کنی من از اول بهت خیانت کردم یا اینکه چانهو مجبورم کرده نمی‌خواستم با برگشتنم دوباره همه‌چیز رو به هم بریزم
مکث کرد و با صدایی آروم‌تر گفت:
هوجو: اومدم فقط بگم... منو ببخش
چند لحظه سکوت بینمون نشست.
کوک: خب ازش شکایت کن
هوجو: نه من دیگه خسته‌م از این زندگی از جنگیدن از دادگاه و شکایت... هیچی نمی‌خوام حوصله ندارم دوباره دنبال کارهاش برم. ما جدا شدیم همین برام
منو می‌بخشی؟

نگاهم از چشم‌هاش رد شد و روی ساعت دیواری نشست ذهنم پیش ا/ت بود پیش لبخندش، پیش دستش روی شکمش، پیش قراری که امشب داشتیم.
کوک: ببخشم که چی بشه هوجو؟ گذشته برگشتنی نیست

هوجو سریع گفت:
هوجو: نمی‌خوام چیزی عوض شه نمی‌خوام دوباره باهم باشیم می‌دونم زن و بچه داری فقط... فقط نمی‌خواستم با نفرت ازم یاد کنی
اما جونگکوک... باور کن ا/ت مثل برادرشه. شاید تو رو به خاطر خودت نخواد
چشم‌هام یک‌دفعه سرد شد. صدام پایین‌تر، اما خطرناک‌تر شد
کوک: حواست باشه درمورد ا/ت چی می‌گی
ا/ت عاشق منه منم عاشقشم چیزی هم نمی‌تونه اینو عوض کنه
هوجو: جونگکوک من هنوز دوستت دارم... بخاطر همین می‌گم
همون لحظه دستش رو روی شکمش گذاشت و صورتش کمی جمع شد. اخمم شل شد.
کوک: چی شد؟
هوجو با خجالت و ضعف جواب داد:
هوجو: گرسنه‌م.. امروز هیچی نخوردم
کوک: می‌خوای مریض شی؟
هوجو چشم‌هاش رو بست و آهسته گفت:
هوجو: حالم خوب نیست. هر وقت به گذشته فکر می‌کنم حالم بد می‌شه.
نگاهم دوباره به ساعت افتاد. باید می‌رفتم
ا/ت منتظرم بود اما حال هوجو هم خوب به نظر نمی‌رسید بین رفتن و موندن چند ثانیه مردد موندم
بالاخره کتم رو برداشتم
کوک: بیا بریم می‌ریم یه چیزی بخوری
هوجو سریع سرش رو بالا آورد
هوجو: نه... نمی‌خوام مزاحمت بشم برو پیش زنت. خوب نیست یه زن باردار تنها باشه
با جدیت گفتم:
کوک: تنها نیست خدمه خونه‌ن فقط یه شام سریع می‌خوریم، بعد می‌رم
چشم‌های هوجو کمی برق زد اما سعی کرد پنهانش کنه.
هوجو: واقعاً؟
کوک: آره بیا بریم
هوجو آروم از جاش بلند شد.
هوجو: باشه..


#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۳۵)

Love in the dark⑤⑧چند ساعت بعدبرگشتم خونه لامپ ها همه خاموش ...

Love in the dark⑤⑨ا/ت: اما چی؟ منشی: خانم شما واقعا همسرشی؟ ...

Love in the dark⑤⑥هوجو: می‌خوام حقیقت رو بهت بگم... درمورد گ...

Love in the dark⑤⑤چند لحظه نگاهم به رفتنش موند بعد بی‌اختیار...

love in the dark④⑥چشمام رو باز کردم جونگکوک کنارم بود ا/ت: ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط