Love in the dark⑤⑥
Love in the dark⑤⑥
هوجو: میخوام حقیقت رو بهت بگم... درمورد گذشته
کوک: من درمورد گذشته نمیخوام چیزی بشنوم. همهچیز تموم شده هوجو. تو هم خوب میدونی الان من یه زن دارم... یه بچه تو راه دارم
هوجو لبخند تلخی زد اشک از گوشهی چشمش پایین چکید
هوجو: بله... میدونم. تبریک میگم خوشبخت بشین.
بعد با گریه برگشت که از اتاق بیرون بره. چند ثانیه نگاهش کردم. بخشی از وجودم میخواست بذاره بره اما لرزش شونههاش و اون حال خرابش باعث شد بیاختیار صداش بزنم
کوک:صبر کن
هوجو ایستاد.
کوک: اما فقط نیم ساعت. بیشتر نه
هوجو با عجله برگشت انگار همین نیم ساعت براش همهچیز بود
هوجو: ممنون... واقعاً ممنونم.
با دست به صندلی روبهروم اشاره کردم
کوک:بشین حرفت رو بزن
هوجو نشست چند لحظه انگشتهاش رو توی هم گره کرد و بعد با صدایی که از بغض میلرزید شروع کرد
هوجو: حقیقتش من هیچوقت نمیخواستم از پیشت برم من عاشقت بودم، جونگکوک واقعاً عاشقت بودم اما... گول خوردم. رانندت چانهو مجبورم کرد باهاش برم گفت کل دنیا رو به پام میریزه کلی حرف عاشقونه زد وعده داد
با تلخی وسط حرفش پریدم:
کوک: تو که عاشقم بودی چرا رفتی؟
هوجو سرش رو پایین انداخت
هوجو: نمیدونم گفتم که گول خوردم تو میدونستی من همیشه آرزوم بود خارج درس بخونم. چانهو بهم گفت باهم میریم خارج درس میخونیم زندگی تازهای شروع میکنیم اون موقع فکر کردم شاید واقعاً دوستم داره... شاید حتی بیشتر از تو.
لبخند بیحسی روی لبم نشست حرفهاش دیگه مثل قبل قلبم رو نمیشکست فقط تلخ بود اما وقتی رفتم خود واقعیش رو نشون داد اون اصلاً دوستم نداشت فقط میخواست کنترلم کنه اذیتم کرد مجبورم میکرد کارهایی رو انجام بدم که نمیخواستم هر بار که مخالفت میکردم، بدتر میشد
کوک: فرار میتونست خوب باشه
هوجو خندهی کوتاه و تلخی کرد.
هوجو: میخواستم برگردم اما پاسپورتم رو آتیش زد هیچ راهی نداشتم نه پول، نه خانواده نه کسی که بهش پناه ببرم
کوک: خب...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
هوجو: میخوام حقیقت رو بهت بگم... درمورد گذشته
کوک: من درمورد گذشته نمیخوام چیزی بشنوم. همهچیز تموم شده هوجو. تو هم خوب میدونی الان من یه زن دارم... یه بچه تو راه دارم
هوجو لبخند تلخی زد اشک از گوشهی چشمش پایین چکید
هوجو: بله... میدونم. تبریک میگم خوشبخت بشین.
بعد با گریه برگشت که از اتاق بیرون بره. چند ثانیه نگاهش کردم. بخشی از وجودم میخواست بذاره بره اما لرزش شونههاش و اون حال خرابش باعث شد بیاختیار صداش بزنم
کوک:صبر کن
هوجو ایستاد.
کوک: اما فقط نیم ساعت. بیشتر نه
هوجو با عجله برگشت انگار همین نیم ساعت براش همهچیز بود
هوجو: ممنون... واقعاً ممنونم.
با دست به صندلی روبهروم اشاره کردم
کوک:بشین حرفت رو بزن
هوجو نشست چند لحظه انگشتهاش رو توی هم گره کرد و بعد با صدایی که از بغض میلرزید شروع کرد
هوجو: حقیقتش من هیچوقت نمیخواستم از پیشت برم من عاشقت بودم، جونگکوک واقعاً عاشقت بودم اما... گول خوردم. رانندت چانهو مجبورم کرد باهاش برم گفت کل دنیا رو به پام میریزه کلی حرف عاشقونه زد وعده داد
با تلخی وسط حرفش پریدم:
کوک: تو که عاشقم بودی چرا رفتی؟
هوجو سرش رو پایین انداخت
هوجو: نمیدونم گفتم که گول خوردم تو میدونستی من همیشه آرزوم بود خارج درس بخونم. چانهو بهم گفت باهم میریم خارج درس میخونیم زندگی تازهای شروع میکنیم اون موقع فکر کردم شاید واقعاً دوستم داره... شاید حتی بیشتر از تو.
لبخند بیحسی روی لبم نشست حرفهاش دیگه مثل قبل قلبم رو نمیشکست فقط تلخ بود اما وقتی رفتم خود واقعیش رو نشون داد اون اصلاً دوستم نداشت فقط میخواست کنترلم کنه اذیتم کرد مجبورم میکرد کارهایی رو انجام بدم که نمیخواستم هر بار که مخالفت میکردم، بدتر میشد
کوک: فرار میتونست خوب باشه
هوجو خندهی کوتاه و تلخی کرد.
هوجو: میخواستم برگردم اما پاسپورتم رو آتیش زد هیچ راهی نداشتم نه پول، نه خانواده نه کسی که بهش پناه ببرم
کوک: خب...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۷.۷k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط