قسمت3
قسمت3
آرمین به من نگاه کردو بعدبه اون دکمه مانتوم که بازشده بود وبعد هم به گوشی پزشکی دکتر که تو دستش رو هوا مونده بود یه کم خودشو عقب کشیدو بعد دستشو رو هوا گرفت و گفت:
-یه لحظه…«خودشو جمع و جور کرد شد همون آرمین سرسختو دستوری به دکتر گفت:»
-ماینه کن
دکتر باتردید آرمینو نگاه کردو باسکوت معاینه کرد شاید اونم به خاطر همون لحن و تن صدایی که همه ازش حساب می بردن ؛اونم حساب کار خودشو کرد که در جواب کار آرمین حرفی نزد
دکتر-بعد اتمام سرمت مرخصی مشکل خاصی نداری
-ممنون
وقتی داشت از اتاق می رفت بیرون یه لحظه به آرمین نگاه کردو بعد رفت هنوز بیچاره تو شک همون مچ گری ِ آرمین بود بهش نگاه کردمو گفتم:
-خواب دیدی؟
جدی و سردو محکم گفت:
-نه
-پس چرا یهو پریدی مچ دست دکتره رو گرفتی دلو زهره اش وآب کردی
آرمین جوابمو نداد فقط با همون سردیو اخمی که به در گیر بودن ذهنش رو صورتش نقش بسته بود منو نگاه میکردبرای اینکه جوّ عوض بشه گفتم:
-صبحونه خوردی؟
-نه
-برو یه چیزی بخور رنگت پریده
-نگران من نباش سرمت که تموم شد میریم یه چیزی می خوریم
-بخواب چشمات قرمزه سرمم که تموم شد صدامیکنم
تأکیدی و محکم گفت:
-گفتم نگران من نباش
-خیله خب چرا عصبانی میشی؟
-دگمه روپوشتو ببند
وا!!!خوبه زیرش لباس تنمه حالا یه دگمه بسته ونبستش مهمه ؟چرا انقدر حساسه؟به دگمه من چیکار داره؟!!
رومو برگردوندم ودگمه اموبستم ؛کم کم بیمارا تعدادشون بیشتر میشد ورفت وآمدها در راهرو وسالن انتظار هم بیشتر میشد ،نمیدونم پیش اومده به یه چیزی حساس بشید بدتر اون اتفاق هی بیفته؟همراه یکی از بیمارا هی اومد از جلوی اتاقی که من توش بودم رد شد،رفت صندلی سالن انتظار نشست ولی هر از گاهی به داخل اتاق چشم می گردوند به آرمین نگاه کردم دیدم وای نه عین یه ببر زخمی داره به یارو نگاه میکنه و هر آنه که یه لقمه چپش کنه،آخه به من یکی بگه آرمینو غیرت؟!!! عجایب 7گانه 8گانه شد به واسطه این امر!!!«یهو از جا بلند شدسریع مچ دستشو گرفتم و گفتم:»آرمین جان…
باخشمو صدای خفه گفت:
-ول کن دستمو برم فک مرتیکه ه*ی*ز*و بیارم پایین
-وای آرمین تو انقدر به من استرس وارد می کنی من به این حال و روز در میام میخوای چیکار کنی؟«عصبی گفت»:
-چشم دوخته به تو
-به من؟!!!به من چشم ندوخته اینو که من باید بیشتر درک کنم ،هر از گاهی تو اتاقو نگاه میکنه
-هر ازگاهی؟«پوزخندی زدو گفت:» ولم کن
باحرص گفتم:
-تو چرا اینطوریی؟
-یه گاو هم وقتی یکی به گاو ماده کنارش نگاه میکنه سم میساوه زمینو شاخ وشونه میکشه ولم کن
-ترو خدا خون به پانکن،آخ آرزو به دلم موند یه جا دعوا راه نندازی
باحرص گفت:
-بذارم هرکی هر غلطی خواست بکنه ؟من بابات نیستم «شاکی گفتم:»
-یعنی چی؟چرا هر چی میشه میچسبونی به بابای بدبخت من بیچاره چه هیزم تری به تو فروخته؟
آرمین دقیق و عصبی تو چشمام نگاه کردو نفسای بلندو خش دارش وبا اون سینه ی متحرک از این خشم،چشم به چشمام دوخته بود بدون اینکه نگاهشو تغییر بده و از چشمم بگیره گفت:
-ول کن دستمو تا در بی صاحابو ببندم
دستشو ول کردم رفت در رو بست ولی مطمئنم قبل بستن در با نگاش یارو رو تهدید کرد اومد نشست حالا منو میگی هول برم داشت ایکاش میرفت یارورو میزد دررو نمیبست یاد دینی دوران مدرسه افتادم وقتی دوتا نا محرم زیر یه سقف تنهان نفر سوم شیطانه وای استغفرلاله…به آرمین نگاه کردم با اون چشمای آبیه به خون نشسته و صورت برافروخته عجب فیس ترسناکی به خود گرفته
آرمین-چیه؟
-ازت می ترسم
آرمین-چرا؟
-تو عصبیی،همش دادمیزنی ،دل وزهره ام همش درحال آب شدنه
-خوشم نمیاد کسی هیز نگات کنه
-کسی ه*ی*ز نگا…
عصبیو باحرص گفت:
-نگات کرد من اینو میفهمم من رنگ نگاه یه عوضی رو میدونم ..
وارفته نگاش کردمو گفتم:
-آرمیـــــــن؟!!!فکر نمیکردم تعصبی باشی؟
-پس چی؟اون که رگ نداره سیب زمینیه«آروم تر ولی همچنان عصبی گفت»:
-یکی یه بلایی سرم آورده که هرکی به زنی که همراهمه نگاه چپ بندازه حس قتل بهم دست میده
-خاک برسرم؛ قتل ؟!!!آرمین تروخدا اینطوری حرف نزن من سکته میکنما
باشیطنت گفت:
-وشاید اگر گناه از اون زنه هم باشه زنه رو هم بکشم
با اخم وترس گفتم:
-آرمین!
آرمین خندیدو گفت:
-شوخی کردم بابا
بااخم گفتم:من از شوخیای تو متنفرم….اِم…گفتی«یکی یه بلایی سرت آورده…»….جدی در حدی جدی که تا حالا طی این دوماهو نیم که هیچ این سه سال هم ندیده بودم گفت:ادامه نده«باشه بابا نمیگفتی هم با اون نگاه آدمکشت دیگه ادامه نمیدادم»
رومو برگردوندمو بی حوصله گفتم:
-سرمم کی تموم میشه خسته شدم
-ده دقیقه دیگه ؛زنگ بزن به خونه اتون بگو ناهار می ری خونه بنفشه شب هم از همون طرف می ری خونه شمس اینا
-دروغ بگم؟
-مگه هر وقت با من میای بیرون نمی گی با بنفشه ای؟
-اگر مامانم ای
آرمین به من نگاه کردو بعدبه اون دکمه مانتوم که بازشده بود وبعد هم به گوشی پزشکی دکتر که تو دستش رو هوا مونده بود یه کم خودشو عقب کشیدو بعد دستشو رو هوا گرفت و گفت:
-یه لحظه…«خودشو جمع و جور کرد شد همون آرمین سرسختو دستوری به دکتر گفت:»
-ماینه کن
دکتر باتردید آرمینو نگاه کردو باسکوت معاینه کرد شاید اونم به خاطر همون لحن و تن صدایی که همه ازش حساب می بردن ؛اونم حساب کار خودشو کرد که در جواب کار آرمین حرفی نزد
دکتر-بعد اتمام سرمت مرخصی مشکل خاصی نداری
-ممنون
وقتی داشت از اتاق می رفت بیرون یه لحظه به آرمین نگاه کردو بعد رفت هنوز بیچاره تو شک همون مچ گری ِ آرمین بود بهش نگاه کردمو گفتم:
-خواب دیدی؟
جدی و سردو محکم گفت:
-نه
-پس چرا یهو پریدی مچ دست دکتره رو گرفتی دلو زهره اش وآب کردی
آرمین جوابمو نداد فقط با همون سردیو اخمی که به در گیر بودن ذهنش رو صورتش نقش بسته بود منو نگاه میکردبرای اینکه جوّ عوض بشه گفتم:
-صبحونه خوردی؟
-نه
-برو یه چیزی بخور رنگت پریده
-نگران من نباش سرمت که تموم شد میریم یه چیزی می خوریم
-بخواب چشمات قرمزه سرمم که تموم شد صدامیکنم
تأکیدی و محکم گفت:
-گفتم نگران من نباش
-خیله خب چرا عصبانی میشی؟
-دگمه روپوشتو ببند
وا!!!خوبه زیرش لباس تنمه حالا یه دگمه بسته ونبستش مهمه ؟چرا انقدر حساسه؟به دگمه من چیکار داره؟!!
رومو برگردوندم ودگمه اموبستم ؛کم کم بیمارا تعدادشون بیشتر میشد ورفت وآمدها در راهرو وسالن انتظار هم بیشتر میشد ،نمیدونم پیش اومده به یه چیزی حساس بشید بدتر اون اتفاق هی بیفته؟همراه یکی از بیمارا هی اومد از جلوی اتاقی که من توش بودم رد شد،رفت صندلی سالن انتظار نشست ولی هر از گاهی به داخل اتاق چشم می گردوند به آرمین نگاه کردم دیدم وای نه عین یه ببر زخمی داره به یارو نگاه میکنه و هر آنه که یه لقمه چپش کنه،آخه به من یکی بگه آرمینو غیرت؟!!! عجایب 7گانه 8گانه شد به واسطه این امر!!!«یهو از جا بلند شدسریع مچ دستشو گرفتم و گفتم:»آرمین جان…
باخشمو صدای خفه گفت:
-ول کن دستمو برم فک مرتیکه ه*ی*ز*و بیارم پایین
-وای آرمین تو انقدر به من استرس وارد می کنی من به این حال و روز در میام میخوای چیکار کنی؟«عصبی گفت»:
-چشم دوخته به تو
-به من؟!!!به من چشم ندوخته اینو که من باید بیشتر درک کنم ،هر از گاهی تو اتاقو نگاه میکنه
-هر ازگاهی؟«پوزخندی زدو گفت:» ولم کن
باحرص گفتم:
-تو چرا اینطوریی؟
-یه گاو هم وقتی یکی به گاو ماده کنارش نگاه میکنه سم میساوه زمینو شاخ وشونه میکشه ولم کن
-ترو خدا خون به پانکن،آخ آرزو به دلم موند یه جا دعوا راه نندازی
باحرص گفت:
-بذارم هرکی هر غلطی خواست بکنه ؟من بابات نیستم «شاکی گفتم:»
-یعنی چی؟چرا هر چی میشه میچسبونی به بابای بدبخت من بیچاره چه هیزم تری به تو فروخته؟
آرمین دقیق و عصبی تو چشمام نگاه کردو نفسای بلندو خش دارش وبا اون سینه ی متحرک از این خشم،چشم به چشمام دوخته بود بدون اینکه نگاهشو تغییر بده و از چشمم بگیره گفت:
-ول کن دستمو تا در بی صاحابو ببندم
دستشو ول کردم رفت در رو بست ولی مطمئنم قبل بستن در با نگاش یارو رو تهدید کرد اومد نشست حالا منو میگی هول برم داشت ایکاش میرفت یارورو میزد دررو نمیبست یاد دینی دوران مدرسه افتادم وقتی دوتا نا محرم زیر یه سقف تنهان نفر سوم شیطانه وای استغفرلاله…به آرمین نگاه کردم با اون چشمای آبیه به خون نشسته و صورت برافروخته عجب فیس ترسناکی به خود گرفته
آرمین-چیه؟
-ازت می ترسم
آرمین-چرا؟
-تو عصبیی،همش دادمیزنی ،دل وزهره ام همش درحال آب شدنه
-خوشم نمیاد کسی هیز نگات کنه
-کسی ه*ی*ز نگا…
عصبیو باحرص گفت:
-نگات کرد من اینو میفهمم من رنگ نگاه یه عوضی رو میدونم ..
وارفته نگاش کردمو گفتم:
-آرمیـــــــن؟!!!فکر نمیکردم تعصبی باشی؟
-پس چی؟اون که رگ نداره سیب زمینیه«آروم تر ولی همچنان عصبی گفت»:
-یکی یه بلایی سرم آورده که هرکی به زنی که همراهمه نگاه چپ بندازه حس قتل بهم دست میده
-خاک برسرم؛ قتل ؟!!!آرمین تروخدا اینطوری حرف نزن من سکته میکنما
باشیطنت گفت:
-وشاید اگر گناه از اون زنه هم باشه زنه رو هم بکشم
با اخم وترس گفتم:
-آرمین!
آرمین خندیدو گفت:
-شوخی کردم بابا
بااخم گفتم:من از شوخیای تو متنفرم….اِم…گفتی«یکی یه بلایی سرت آورده…»….جدی در حدی جدی که تا حالا طی این دوماهو نیم که هیچ این سه سال هم ندیده بودم گفت:ادامه نده«باشه بابا نمیگفتی هم با اون نگاه آدمکشت دیگه ادامه نمیدادم»
رومو برگردوندمو بی حوصله گفتم:
-سرمم کی تموم میشه خسته شدم
-ده دقیقه دیگه ؛زنگ بزن به خونه اتون بگو ناهار می ری خونه بنفشه شب هم از همون طرف می ری خونه شمس اینا
-دروغ بگم؟
-مگه هر وقت با من میای بیرون نمی گی با بنفشه ای؟
-اگر مامانم ای
- ۵۶۳.۰k
- ۳۰ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط