{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”

"لباس شخصیتها برای زمانی که داخل گالری بودن هست"


Part ³

لورا ویو:
تا رسیدن به خونه باصدای جیر جیر و جیغ ماشین سردرد گرفته بودم..ماشین رو به داخل پارکینگ پارک کردم..از ماشین پیاده شدم و همونجور که به سمت در عقب میرفتم رو به کارِل گفتم
لورا:بیا کمکم تا اینا رو ببرم داخل
سرش رو تکون داد و کمکم کرد تا تموم اون هدیه ها و دسته گل هارو به داخل ببرم..هدیه هارو روی میز جلوی کاناپه گذاشتیم..همون موقع عمو از داخل اشپز خونه بیرون اومد و گفت
هومین:برید لباس هاتون رو عوض کنید بیابید تا جشن رو شروع کنیم‌
کارِل سرش رو تکون داد و گفت
کارِل:حله!
و سمت اتاقش رفت‌..منم سمت اتاقم رفتم تا لباسم رو عوض کنم..قبل از اینکه برم بیرون دوش گرفتم‌.‌.یه جاگر خاکستری همراه با تیشرت جذب ابری تیره پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون...کارِل درحال جابجا کردن هدیه ها از روی میز بود‌..اونارو روی مبل تک نفره که اون سمت میز بود میزاشت‌.‌‌.تا رسیدن من میز رو خالی کرد و با صدای تقریبا بلندی گفت
کارِل:عمو..میز آمادست
کا‌رِل از جاش بلند شد و رفت سمت اشپزخونه..روی کاناپه ای که جلوی میز و روبروی تلویزیون قرار داشت نشستم.‌.‌.طولی نکشید که عمو همراه با جعبه ای که روش کیک قرار داشت با خنده ای که روی لبهاش بود به سمتم اومد‌‌‌‌..کارِل هم پشت سر عمو همراه ظرفی تقریبا بزرگ مرغ سوخاری و دوتا شیشه سوجو میومد‌‌‌...عمو کیک رو همراه با جعبه زیرش روی میز گذاشت و گفت
هومین:اینم از کیکِ جشنِ امشب
کارِل ظرف و بطری شیشه‌ای رو روی میز گذاشت و با ذوق و هیجانی که از چهرش میبارید گفت
کارِل:بیایید جشن رو شروع کنیم‌!
بهش خندیدم و از روی مبل پایین اومدم و پشت میز نشستم...اونشب با خوردن کیک و مرغ سوخاری حسابی حال کردم..شب خیلی خوبی رو در کنار عمو و کارِل گذروندم

همونجور که مسواک میزدم چهرمو توی اینه نگاه میکردم..صورتم به خاطر نوشیدنی دیشب کمی پف کرده بود..موهام رو با کلیپس بالا جمع کرده بودم..کمی حالت نامرتبی داشت ولی مهم این بود که توی دست و پام نبود..نگاهمو گرفتم و دهنم رو آب زدم..مسواک رو کنار گذاشتم و به صورتم آب خنک زدم تا پف صورتم کمتر بشه..حوله‌ام رو برداشتم اول دستم رو خشک کردم و بعد رفتم سراغ صورتم‌‌..در دستشویی رو باز کردم و اومدم بیرون‌..همونجور که درحال خشک کردن صورتم بودم سمت اتاق کارِل رفتم..حوله رو روی میز توی راهرو گذاشتم و در اتاقش رو باز کردم..هنوز خواب بود‌.‌.پوفی کشیدم و به سمت تختش رفتم‌‌.‌.روی شکم خوابیده بود و صورتش طرف من نبود..دستم رو گذاشتم روی سر شونش و تکونش دادم
لورا:هعی کارِل بلند شو‌..نمیزارم ایندفعه مدرست رو بپیچونی
کارِل با صدایی گرفته از خواب گفت
کارِل:باشه فقط یکم دیگه
سمت در اتاقش رفتم‌‌‌.‌‌.قبال ازاینکه برم بیرون گفتم
لورا:تا من آماده میشم کاراتو بکن بعدش دیرت میشه
و از اتاقش بیرن رفتم..در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم..نگاهی به گوشیم انداختم..هوا کمی سرد بود ولی نه اونقدر..سمت لباس هام رفتم ولباسی مناسب برداشتم‌.‌‌.شلوار پارچه‌ای قهوه‌ای همراه با بامبر کرمی رنگ و تیشرت جذب زیرش..استایل خوبی بود برای بیرون و گالری..سمت کیفم رفتم و چیزایی که لازم داشتم رو داخلش گذاشتم‌..روی صندلی پشت میزم نشستم و کمی ارایش کردم‌..موهام رو باز گذاشتم و کلاه نقاب داره قهوه‌ای که روی میز آماده گذاشته بودم رو روی سرم گذاشتم و از اتاق رفتم بیرون..سمت اشپزخونه رفتم‌..کارِل پشت میز نشسته بود و داشت صبحونه میخورد..سمت در خونه رفتم و قبل ازینکه در رو باز کنم گفتم
لورا:من دارم ماشین رو میبرم تعمیرگاه
صدای کارِل از توی اشپز خونه بلند شد
کارِل:باشه...مراقب باش
باشه ای زیر لب گفتم و کفش هامو پوشیدم و در خونه رو باز کردم..سمت پارکینگ رفتم و در ماشین رو باز کردم..سوار ماشین شدم‌‌..قبل ازینکه ماشین رو روشن کنم نگاهی به لوکیشن جایی که کارِل برام فرستاده بود انداختم..اون جایی که قرار بود برم توی حومه‌ی شهر بود..ماشین رو روشن کردم و روی ماشین لوکیشن رو زدم‌..با هر سختی که بود خودم رو به مقصد رسوندم..

ادامه دارد...
حمایت فراموش نشه🤍
دیدگاه ها (۳)

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”Part ⁴لورا ویو:لوکیشن جایی همین ...

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”Part ⁵لورا ویو:پسره چند قدم به س...

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”Part ²لورا ویو:بعد از طی کردن مس...

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”Part ¹لورا ویو:از دیشب تا امروز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط