جرات داری
جرات داری...؟
p1
جونگکوک همیشه توی جمع شلوغتر از بقیه به نظر میرسید، اما هرکسی که دقیق نگاهش میکرد، و نگاهش مدام دنبال یک نفر میچرخد..قطعا ات بود
نه بهعنوان دوست، نه بهعنوان کسی که سالها کنارش بوده… نه. چیزی عمیقتر
ولی تو… درست مثل همیشه، با همان لبخند ضعیف و حواسپرتی همیشگی، انگار هیچوقت نگاش را نمیدیدی.
یا شاید هم میدیدی، ولی ترجیح میدادی وانمود کنی نمیبینی.
چند ماهی بود که رابطهتان یکطرفه شده بود. جونگکوک سعی میکرد به هر بهانهای نزدیکت شود. پیامهای کوتاه آخر شب، پیشنهادهای بیدلیل برای بیرون رفتن، حتی اون ظرف کیکی که گفته بود “اتفاقی زیاد آمده” ولی هرکسی میفهمید برای تو پخته بود…
اما تو همه را با مؤدبانهای رد میکردی.
از دید تو، جونگکوک فقط یک دوست بود.
یک دوست خیلی خوب، ولی… فقط همین.
نه چیزی بیشتر، نه چیزی کمتر
و همین “فقط دوست بودن” بیش از حد برای جونگکوک سخت بود
باران آرامی میبارید. از همان بارانهایی که خیابان را براق میکرد و هوا را کمی سردتر از حد معمول میشد.
تو و جونگکوک قرار بود فقط یک فیلم ببینید. ساده، معمولی، بدون هیچ هیجان خاصی.
ولی از همان لحظهای که وارد شدی، جونگکوک حس کرد امشب فرق دارد.
در را که باز کردی، لبخندش پرنور شد.
اما تو با همان حالت معمول، قدم به داخل گذاشتی و گفتی:
«سرد شده بیرون چقدر.»
و بعد بدون اینکه حتی نگاهش کنی، کفشت را درآوردی و مستقیم رفتی سمت سالن
جونگکوک نفسش را آهسته بیرون داد.
او توقع زیادی نداشت، نه اعتراف عاشقانه، نه حتی دره ای توجه.....
یک لایه نازک از بیتوجهی بینتون وجود داشت؛ نه اونقدر آزاردهنده که به نظر بیاحترامی بیاد، نه اونقدر کمرنگ که نادیده گرفته بشه.
فیلم را که شروع کردید، تو گوشیات رو گرفتی و بیهدف اسکرول کردی.
جونگکوک چیزی نگفت.
ولی چشمهاش مدام روی تو بود.
روی دستت که بیخیال روی مبل افتاده بود.
روی صورتی که نور صفحهی گوشی روشنش میکرد.
روی فاصلهای که بینتون افتاده بود… فاصلهای دقیقاً هفتاد سانتیمتر، ولی انگار هفت سال بود.
یکدفعه گفت:
«هی… حوصلت سر رفته؟»
بدون اینکه حتی سرت را بچرخونی، گفتی:
«نه. گوشیم پیام داده بود.»
جونگکوک سر تکون داد، اما میدونست دروغ.
بعد از نیم ساعت، تو آهی کشیدی و گفتی:
«جونگکوک، یه چیزی بپرسم؟»
جونگکوک دلش تکون خورد.
صدات… فقط گفتن اسمش کافی بود تا ضربانش کمی تندتر شود.
«آره، بپرس.»
تو گوشی را کنار گذاشتی و گفتی:
«واقعاً چرا اینقدر به خودت سخت میگیری؟ این همه کار و تمرین… یه کم استراحت کن.»
جونگکوک مکث کرد.
تو فکر میکردی دلیل خستگی کار ؟
نه. خستگیاش از این بود که نمیدونست چطور باید بهت بفهمونه چیزی بیشتر از یک دوست برایش هستی.
اما فقط لبخند زد و گفت:
«من ترجیح میدم وقتم رو با کسی بگذرونم که برام مهمه.»
تو جواب دادی:
«آها. خوبه که دوستای خوبی داری.»
و همین جمله برای جونگکوک مثل یک پتک بود.
دوست. فقط دوست.
همینجا بود که حس کرد دیگر تحملش ته کشیده.
یا باید اتفاقی میافتاد یا.....
برای همین، ناگهان گفت:
«بیا جرأت و حقیقت بازی کنیم.»
تو با تعجب ابرو بالا انداختی.
«الان؟ این بازی مال بچههاست.»
«خب ما هم میخوایم بچهبازی کنیم.»
تو خندیدی.
«باشه. ولی اگه سوال مسخره بپرسی، بازی رو تموم میکنم.»
جونگکوک گفت:
«قول میدم.»
تو قوطی نوشیدنیات را برداشتی و روی مبل جابهجا شدی.
«خب، اول تو بپرس.»
جونگکوک کمی مکث کرد.
نفس گرفت.
چشم در چشم تو.
«جرأت… یا حقیقت؟»
تو بدون فکر گفتی:
«جرأت.»
جونگکوک از قبل جواب را حدس زده بود.
جرأت همیشه انتخاب تو بود؛ چون فکر میکردی هیچوقت جرأت چیز عجیبی در نمیاد....
کوک:«باشه…»
صدایش آرام اما محکم بود.
کوک:«منو ببوس.»
تو خشکت زد.
انگار زمان برای چند ثانیه یخ زد.
چشمت گرد شد و سر جایت صاف نشستی.
«چـ… چی؟»
«گفتم منو ببوس.»
نه شوخی بود.
نه لحن بازیگوشانه.
نه خجالتی.
محکم، مستقیم، جدی.
تو نفس را در سینهات نگه داشتی.
«جونگکوک، من… من این کارو نمیکنم.»
جونگکوک پلک نزد.
حتی ذرهای عقب نکشید.
«ولی این جرأتیه که انتخاب کردی نه، این… این مسخرهس!»
و قبل از اینکه حتی جملهات تمام شود، جونگکوک به آرامی حرکت کرد.
نه تند، نه ناگهانی.
انگار نمیخواست بترساندت… اما میخواست فهمیده شوی.
چانهات را آهسته گرفت.
صورتش به چند سانتیمتری صورتت نزدیک شد.
صدایش آرام اما لرزان:
«اگه خودت نمیکنی… پس من انجامش میدم.»
و اینجا…
داستان تازه شروع میشود.
منتظر پارت بعد باشین♥♥
p1
جونگکوک همیشه توی جمع شلوغتر از بقیه به نظر میرسید، اما هرکسی که دقیق نگاهش میکرد، و نگاهش مدام دنبال یک نفر میچرخد..قطعا ات بود
نه بهعنوان دوست، نه بهعنوان کسی که سالها کنارش بوده… نه. چیزی عمیقتر
ولی تو… درست مثل همیشه، با همان لبخند ضعیف و حواسپرتی همیشگی، انگار هیچوقت نگاش را نمیدیدی.
یا شاید هم میدیدی، ولی ترجیح میدادی وانمود کنی نمیبینی.
چند ماهی بود که رابطهتان یکطرفه شده بود. جونگکوک سعی میکرد به هر بهانهای نزدیکت شود. پیامهای کوتاه آخر شب، پیشنهادهای بیدلیل برای بیرون رفتن، حتی اون ظرف کیکی که گفته بود “اتفاقی زیاد آمده” ولی هرکسی میفهمید برای تو پخته بود…
اما تو همه را با مؤدبانهای رد میکردی.
از دید تو، جونگکوک فقط یک دوست بود.
یک دوست خیلی خوب، ولی… فقط همین.
نه چیزی بیشتر، نه چیزی کمتر
و همین “فقط دوست بودن” بیش از حد برای جونگکوک سخت بود
باران آرامی میبارید. از همان بارانهایی که خیابان را براق میکرد و هوا را کمی سردتر از حد معمول میشد.
تو و جونگکوک قرار بود فقط یک فیلم ببینید. ساده، معمولی، بدون هیچ هیجان خاصی.
ولی از همان لحظهای که وارد شدی، جونگکوک حس کرد امشب فرق دارد.
در را که باز کردی، لبخندش پرنور شد.
اما تو با همان حالت معمول، قدم به داخل گذاشتی و گفتی:
«سرد شده بیرون چقدر.»
و بعد بدون اینکه حتی نگاهش کنی، کفشت را درآوردی و مستقیم رفتی سمت سالن
جونگکوک نفسش را آهسته بیرون داد.
او توقع زیادی نداشت، نه اعتراف عاشقانه، نه حتی دره ای توجه.....
یک لایه نازک از بیتوجهی بینتون وجود داشت؛ نه اونقدر آزاردهنده که به نظر بیاحترامی بیاد، نه اونقدر کمرنگ که نادیده گرفته بشه.
فیلم را که شروع کردید، تو گوشیات رو گرفتی و بیهدف اسکرول کردی.
جونگکوک چیزی نگفت.
ولی چشمهاش مدام روی تو بود.
روی دستت که بیخیال روی مبل افتاده بود.
روی صورتی که نور صفحهی گوشی روشنش میکرد.
روی فاصلهای که بینتون افتاده بود… فاصلهای دقیقاً هفتاد سانتیمتر، ولی انگار هفت سال بود.
یکدفعه گفت:
«هی… حوصلت سر رفته؟»
بدون اینکه حتی سرت را بچرخونی، گفتی:
«نه. گوشیم پیام داده بود.»
جونگکوک سر تکون داد، اما میدونست دروغ.
بعد از نیم ساعت، تو آهی کشیدی و گفتی:
«جونگکوک، یه چیزی بپرسم؟»
جونگکوک دلش تکون خورد.
صدات… فقط گفتن اسمش کافی بود تا ضربانش کمی تندتر شود.
«آره، بپرس.»
تو گوشی را کنار گذاشتی و گفتی:
«واقعاً چرا اینقدر به خودت سخت میگیری؟ این همه کار و تمرین… یه کم استراحت کن.»
جونگکوک مکث کرد.
تو فکر میکردی دلیل خستگی کار ؟
نه. خستگیاش از این بود که نمیدونست چطور باید بهت بفهمونه چیزی بیشتر از یک دوست برایش هستی.
اما فقط لبخند زد و گفت:
«من ترجیح میدم وقتم رو با کسی بگذرونم که برام مهمه.»
تو جواب دادی:
«آها. خوبه که دوستای خوبی داری.»
و همین جمله برای جونگکوک مثل یک پتک بود.
دوست. فقط دوست.
همینجا بود که حس کرد دیگر تحملش ته کشیده.
یا باید اتفاقی میافتاد یا.....
برای همین، ناگهان گفت:
«بیا جرأت و حقیقت بازی کنیم.»
تو با تعجب ابرو بالا انداختی.
«الان؟ این بازی مال بچههاست.»
«خب ما هم میخوایم بچهبازی کنیم.»
تو خندیدی.
«باشه. ولی اگه سوال مسخره بپرسی، بازی رو تموم میکنم.»
جونگکوک گفت:
«قول میدم.»
تو قوطی نوشیدنیات را برداشتی و روی مبل جابهجا شدی.
«خب، اول تو بپرس.»
جونگکوک کمی مکث کرد.
نفس گرفت.
چشم در چشم تو.
«جرأت… یا حقیقت؟»
تو بدون فکر گفتی:
«جرأت.»
جونگکوک از قبل جواب را حدس زده بود.
جرأت همیشه انتخاب تو بود؛ چون فکر میکردی هیچوقت جرأت چیز عجیبی در نمیاد....
کوک:«باشه…»
صدایش آرام اما محکم بود.
کوک:«منو ببوس.»
تو خشکت زد.
انگار زمان برای چند ثانیه یخ زد.
چشمت گرد شد و سر جایت صاف نشستی.
«چـ… چی؟»
«گفتم منو ببوس.»
نه شوخی بود.
نه لحن بازیگوشانه.
نه خجالتی.
محکم، مستقیم، جدی.
تو نفس را در سینهات نگه داشتی.
«جونگکوک، من… من این کارو نمیکنم.»
جونگکوک پلک نزد.
حتی ذرهای عقب نکشید.
«ولی این جرأتیه که انتخاب کردی نه، این… این مسخرهس!»
و قبل از اینکه حتی جملهات تمام شود، جونگکوک به آرامی حرکت کرد.
نه تند، نه ناگهانی.
انگار نمیخواست بترساندت… اما میخواست فهمیده شوی.
چانهات را آهسته گرفت.
صورتش به چند سانتیمتری صورتت نزدیک شد.
صدایش آرام اما لرزان:
«اگه خودت نمیکنی… پس من انجامش میدم.»
و اینجا…
داستان تازه شروع میشود.
منتظر پارت بعد باشین♥♥
- ۳.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط