{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جرات داری

جرات داری...؟
p2

چونه‌ات هنوز بین انگشت‌های جونگکوک بود، ولی نگاهت به هیچ‌چیز دوخته نمی‌شد. نه چشم‌هاش، نه لب‌هاش.
همه چیز تار شده بود.
جونگکوک هیچ شوخی‌ای در نگاهش نداشت.
نفس‌هاش آهسته بود اما سنگین، طوری که هر بار نفس می‌کشید انگار گرماش به پوستت می‌خورد.
تو فقط تونستی یک کلمه زمزمه کنی:
«جونگکوک…»
اون جواب نداد. انگار اسمش رو گفتن، چیزی رو بیشتر شعله‌ور کرده بود.
چشماش از تو به لب‌هات و دوباره به چشمات برمی‌گشت.
اما هیچ حرکتی برای عقب‌نشینی نداشت.
انگار هزار سال صبر کرده بود تا به این برسه.
تو لب‌هات تکان خورد اما صدایی بیرون نیومد.
لحظه‌ای که فهمیدی اون واقعاً قصد داره ببوسدت، قلبت تند زد، چیزی بین شوک و وحشت
با لرز گفتی:
«من… من نمی‌تونم…»
جونگکوک آهسته چونه‌ات رو کمی شل تر گرفت
انگار امیدوار بود ادامه بدی، توضیح بدی، قطعاً نه این‌که پس بکشی.
اما تو همین کار رو کردی.
کمی صورتت را عقب کشیدی.
ولی فاصله‌ای که ایجاد شد، مثل یک ضربه مستقیم به جونگکوک خورد.
برای اولین بار در نگاهش چیزی شبیه درد دیدی.
نه اون درد بزرگ و غمگین…
اون سریع پلک زد و دستش را از روی چونه ات برداشت.
به پشت تکیه داد، اما نه از اون عقب‌نشینی‌هایی که راحت باشه.....
از اون عقب‌نشینی‌هایی که آدم مجبور انجام بده… چون اگر نکنه، ممکن کاری کنه که بعداً پشیمان بشه.
و برای اولین‌بار تو فهمیدی جونگکوک چقدر درونش رو پنهان کرده بود.
چند ثانیه سکوت سنگین بینتون افتاد.
نه جرأت داشتی نگاش کنی، نه او قصد داشت چیزی بگه.
بالاخره تو سکوت را شکستی.
«جونگکوک… من… فقط… نمی‌خوام تو رو بازی بدم.»
اون آهسته بالا نگاه کرد، اول به دستانت، بعد به صورتت.
«بازی؟ تو فکر کردی من دارم بازی می‌کنم؟»
صداش آرام بود
می‌دونستی سوالت احمقانه بود، اما نمی‌دونستی چطور مدیریت کنی این وضعیت رو.
«من… تو رو مثل… مثل یه دوست می‌بینم. نمی‌خوام… اشتباه برداشت کنی.»
جونگکوک بدون پلک زدن نگاهت کرد. .
کوک:«می‌دونم. از خیلی وقت پیش می‌دونم.»
این جمله‌اش مثل یک سطل آب سرد بود.
تو نفس عمیق کشیدی.
«پس چرا… چرا همچین…؟»
کوک:«چون هرچقدر صبر کردم، هرچقدر بهت زمان دادم، هرچقدر امیدوار بودم شاید یه روز نگاهت یه‌جور دیگه بهم بیفته… این اتفاق نیفتاد.»
هیچ عصبانیتی تو صدایش نبود.
این دقیقاً بدترش می‌کرد.
جونگکوک ادامه داد:
«فکر کردم شاید اگه فقط یه لحظه… فقط یه لحظه بفهمی من چی حس می‌کنم… شاید اون نگاه از بین بره. شاید یک‌درصد… یک‌ذره… یه فرصت کوچیک به من بدی.»
تو سر پایین انداختی.
«ولی… بوسیدن کسی که فقط دوستته… کار درستیه؟»
جونگکوک به آرامی، بدون عجله جواب داد:
کوک:«نه. اما بوسیدن کسی که سعی می‌کنی احساساتو ازش مخفی کنی… شاید تنها فرصت باشه.»
همین خودش سنگین بود.
ته گلویت خشکی حس کردی.
«جونگکوک… تو چرا…؟»
کوک:«چون هر کاری کردم، تو برام مهم نباشی....
تو باز هم برام مهم بودی.»
این جمله، تو را کاملاً خاموش کرد.
لحظاتی در سکوت گذشت.
اما سکوتی نبود که بشه راحت تحملش کرد؛
مثل نشستن روی لبه‌ی یک پرتگاه بود.
بالاخره جونگکوک از جاش بلند شد.
«من می‌رم یه لیوان آب بیارم.»
این یکی از لحظه‌هایی بود که آدم می‌فهمید طرف نیاز داره چند ثانیه نفس بکشه، نه برای آب… برای اینکه روی خودش کنترل پیدا کنه.
تو نگاهش کردی که سمت آشپزخانه رفت.
و اینجا، برای اولین بار حس عجیبی تو سینه‌ات جمع شد.
احساس گناه؟
دلسوزی؟
اضطراب؟
یا چیزی که از همه خطرناک‌تر بود…
چیزی که اصلاً نباید درباره جونگکوک حس می‌کردی.
«جونگکوک…»
صدا زدی، بدون اینکه بفهمی چرا.
ایستاد.
برنگشت.
تو ادامه دادی:
«من… نمی‌خواستم ناراحتت کنم.»
جونگکوک به‌آرامی برگشت.
اما نگاهش نرم‌تر شده بود، مثل چند دقیقه پیش نبود.
«ناراحت نشدم. فقط… نمی‌دونم باید چیکار کنم که یه بار… فقط یه بار… جدی نگام کنی.»
صدای باران بلندتر شد.
نور تلویزیون روی صورتتان می‌افتاد و اتاق نیمه‌روشن بود.
او یک قدم به جلو آمد.
نه به اندازه قبل… فقط یک قدم.
کوک:«من نمی‌خوام ازت فاصله بگیرم.
ولی نمی‌تونم هم همیشه اون کسی باشم که نادیده می‌گیری.»
و اینجا…
حقیقت مثل سیلی خورد توی صورتت
بالاخره گفتی:

«من فقط… نخواستم سوءتفاهم بشه.»

جونگکوک مکث کرد.

کوک:«فهمیدم.
ولی یه چیز رو بدون…
من از سوءتفاهم نمی‌ترسم.
از این می‌ترسم که هیچ‌وقت… حتی یک‌ذره… فرصت ندی ببینم ممکنه چیزی بین‌مون باشه یا نه»

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴)

جرات داری...؟ p3این جمله، چیزی را درونت تکان داد.گفت:«اگه ن...

جرات داری...؟ p4 گفت:«امشب… فقط می‌خوام کنارم بشینی. همین. ...

جرات داری...؟ p1جونگکوک همیشه توی جمع شلوغ‌تر از بقیه به نظر...

بخش چهارم: بهبودی و دلگرمیبا وجود اینکه سوزش آمپول هنوز در ب...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ کوک  : سلام جوجه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط