بخش چهارم بهبودی و دلگرمی
بخش چهارم: بهبودی و دلگرمی
با وجود اینکه سوزش آمپول هنوز در بازویت حس میشد، احساس سبکی و رهایی کردی. اشکهایت کمکم بند آمد و به آرامی سرت را از آغوش لینو بیرون آوردی.
تو: (با هقهقهای آرام) این که… هق… خیلی… هق… درد داشت!
چانگبین: (با لبخندی که حالا دیگر نگرانی در آن نبود و جای خود را به رضایت داده بود) ببخشید،درکت میکنم... ولی واقعاً لازم بود. ولی تو فوقالعاده بودی! خیلی خوب تحمل کردی. باورم نمیشد اینقدر تو شجاع باشی.
ناگهان، یک لبخند کوچک و خجالتی روی لبانت نشست. صدای خندهی آرامت، که از شدت درد و ناراحتی گم شده بود، دوباره شنیده شد.
چانگبین: (با دیدن لبخندت، او هم لبخندی زد) میبینی؟ تموم شد.. خودت هم راحت شدی
هان: (با مهربانی) دیدی گفتم چیز مهمی نیست؟ حالا بیا بریم یه کم استراحت کن. سونگمین هم داره سوپ رو آماده میکنه.
لینو: (با لحنی که انگار به یک پیروزی بزرگ دست یافته بود) کاملاً تموم شد! هیچ مشکلی نیست. حالا میتونی قوی باشی.
فلیکس: (کنارت نشست و به آرامی شانهات را نوازش کرد) حالت خوبه الان؟ چیزی اذیتت نمیکنه؟
هان: (با اشتیاق) وای! حالا که حالت بهتره، باید یه جشن کوچیک بگیریم! یه کیک سفارش بدیم؟ یا شاید بستنی؟یا هردو؟
هیونجین: (با خنده) اول باید استراحت کنی، هان. ولی بعدش حتماً یه کاری میکنیم بخواطر اینکه یکم اذیت شد تا دوباره بخندع
آی ان: (با لبخندی گرم) ما همیشه کنار تو هستیم. هر وقت احساس ناراحتی کردی، فقط کافیه صدامون کنی.
بنگ چان: (با نگاهی که اطمینان و آرامش را منتقل میکرد) مطمئن باش که همه چیز درست میشه. ما مراقب تو هستیم.
در آن لحظه، با وجود تمام دردی که کشیده بودی، احساس عشق و امنیت عمیقی کردی. گرمای نگاه اعضا، کلمات دلگرمکنندهشان و حضورشان، بهترین دارو برای دردت بود. میدانستی که در کنار آنها، حتی سختترین بیماریها هم قابل تحمل است
تموم شد
میدونم بد شد از کسی که درخواست داد بابت بد شدنش معذرت میخوام 😭😭
با وجود اینکه سوزش آمپول هنوز در بازویت حس میشد، احساس سبکی و رهایی کردی. اشکهایت کمکم بند آمد و به آرامی سرت را از آغوش لینو بیرون آوردی.
تو: (با هقهقهای آرام) این که… هق… خیلی… هق… درد داشت!
چانگبین: (با لبخندی که حالا دیگر نگرانی در آن نبود و جای خود را به رضایت داده بود) ببخشید،درکت میکنم... ولی واقعاً لازم بود. ولی تو فوقالعاده بودی! خیلی خوب تحمل کردی. باورم نمیشد اینقدر تو شجاع باشی.
ناگهان، یک لبخند کوچک و خجالتی روی لبانت نشست. صدای خندهی آرامت، که از شدت درد و ناراحتی گم شده بود، دوباره شنیده شد.
چانگبین: (با دیدن لبخندت، او هم لبخندی زد) میبینی؟ تموم شد.. خودت هم راحت شدی
هان: (با مهربانی) دیدی گفتم چیز مهمی نیست؟ حالا بیا بریم یه کم استراحت کن. سونگمین هم داره سوپ رو آماده میکنه.
لینو: (با لحنی که انگار به یک پیروزی بزرگ دست یافته بود) کاملاً تموم شد! هیچ مشکلی نیست. حالا میتونی قوی باشی.
فلیکس: (کنارت نشست و به آرامی شانهات را نوازش کرد) حالت خوبه الان؟ چیزی اذیتت نمیکنه؟
هان: (با اشتیاق) وای! حالا که حالت بهتره، باید یه جشن کوچیک بگیریم! یه کیک سفارش بدیم؟ یا شاید بستنی؟یا هردو؟
هیونجین: (با خنده) اول باید استراحت کنی، هان. ولی بعدش حتماً یه کاری میکنیم بخواطر اینکه یکم اذیت شد تا دوباره بخندع
آی ان: (با لبخندی گرم) ما همیشه کنار تو هستیم. هر وقت احساس ناراحتی کردی، فقط کافیه صدامون کنی.
بنگ چان: (با نگاهی که اطمینان و آرامش را منتقل میکرد) مطمئن باش که همه چیز درست میشه. ما مراقب تو هستیم.
در آن لحظه، با وجود تمام دردی که کشیده بودی، احساس عشق و امنیت عمیقی کردی. گرمای نگاه اعضا، کلمات دلگرمکنندهشان و حضورشان، بهترین دارو برای دردت بود. میدانستی که در کنار آنها، حتی سختترین بیماریها هم قابل تحمل است
تموم شد
میدونم بد شد از کسی که درخواست داد بابت بد شدنش معذرت میخوام 😭😭
- ۴.۵k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط