{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 103・⁠]⁠ᕗ
 
داغ بودم...خیلی زیاد. داشتم میسوختم و کل صورتم خیس از عرق و اشک میلرزیدم و اشک میریختم و ریز جونگکوک رو صدا میزدم. 
معده ام میسوخت و دلم خیلی درد میکرد. صداهای اطرافم رو به زور میشنیدم. 
حالم رو نمیفهمیدم.چي شد؟ من کجام؟ و پردرد به اطراف نگاه کردم. 
گنگ تو تختم بودم. داغون دستم رو روی پیشونیم کشیدم. 
بابا : دکتر کریستینا چشه؟ 
دکتر : من واقعا نمیدونم سرورم... 
مامان با گریه دستم رو گرفت و بوسید. 
بابا داد زد : یعنی چی که نمیدونی مردک؟دختر من یه روزه اینجا افتاده 
از دادش لرزیدم. 
مامان نگران و ترسیده گفت : داد نزن.. استفن داد نزن...
بابا سريع جلو اومد و موهام رو نوازش کرد و پردرد گفت : دخترمن..چته بابا؟ 
انگار فقط میشنیدم. درک نمیکردم..نمیفهمیدم. حرارت بدنم مثل یه کتری روی اتیش ودر حال جوش بود..هر لحظه بیشتر میشد و نفس کشیدن برام سخت تر.. یه دفعه همه بحث ها با جونگکوک توي ذهنم نقش بست. 
از درد اونجور رد شدن و غمش بلند زدم زیر گریه. با وجود گرمای زیاد بدنم پشت گردنم سرده سرد بود.
دکتر : بانوی من..کجاتون درد میکنه.. به من بگین.. 
نمیتونستم دهن باز کنم. نمیدونستم باید چي بگم قلبم بیشتر از هر جاي ديگه اي درد میکرد اما درمان .نداشت. 
راه درمان و طبیبم جونگکوک بود. 
پردرد چشمم رو بستم 
باوجود همه دردی که داشتم ذهنم فقط پیش جونگکوک بود. پیش اینکه کجاست پیش خاطرههای قشنگمون..پیش خرد شدنش..پیش غمش 
نفسم تنگ شد و زبونم بسته موند. 
اشکی اروم از گوشه چشمم سر خورد. کاش آدم مهمی نبودم. کاش درباری نبودم اونوقت داشتمش. 
حالم اصلا خوب نبود..درد جسم و روحم داشت از پا درم میاورد 
انگار مرگ رو میدیدم. 
غرور جونگکوکم لکه دار شده بود. این داشت میشکوندم 
چشمام رو داغون رو هم فشار دادم. 
بابا داد زد‌ : یه کاری بکن دکتر کريستينا...كريستيناا... 
احساس کردم معده ام سنگینه. یه خواسته و انرژی قوی میخواست بلند شم.. بلند شم و برم پیش جونگکوکم. 
وجودم تو اوج درد و بیماری جونگکوک رو میطلبید. 
از روی تخت سر خوردم پایین 
مامان با گریه و جیغ سریع نگهم داشت. 
با گریه مقطع و پر درد گفتم : ولم کنین...میخوام...برم..برم پیش جونگکوک
بابا و مامان نگران بالا سرم بودن و مدام نوازشم میکردن
دیدگاه ها (۲)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 104・⁠]⁠ᕗو نگهم داشته بودن. ب...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 105・⁠]⁠ᕗنمیدونم چقدر گذشته ب...

ادامه پارت ۱۰۲با گریه داد زدم : حق نداشتین اینجوری خردش کنین...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 102・⁠]⁠ᕗمامانم سر پایین اندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط