♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 105・]ᕗ
نمیدونم چقدر گذشته بود که انگار وسایلی که خواسته بود آورده بودن.
تند تند چیزهایی رو باهم قاطی میکرد.
دستش رو توی ماده کرد و داخل پارچه اي گذاشتش و
پیشونیم رو با اون پارچه بست.
سینه ام تند تند بالا و پایین میشد.
نگران گفت : هیچی نیست تبت رو میاره پایین .
و به زور و زحمت یه چیزهایی به خوردم داد. معده ام سنگین تر شد.
نشوندم و ظرفی جلوم گذاشت و کمرم رو ماساژ داد
و گفت : یه چیزی دادم بخوری که بالا بیاری..اسید تو معده ته..کریستینا جانم باید بالا بیاری بهم نگاه کن...
به زور و کج نگاش کردم. دست به صورت عرق کشیده ام کشید
و گفت : معده ات میسوزه؟
پردرد و به زور سر تکون دادم.
دستش رو خیلی محکم رو کمرم کشید که یه دفعه مواد تو دهنم هجوم آورد و بالا آوردم. سینه ام از عق زدنهای زیاد درد گرفته بود. اروم کمرم رو نوازش کرد و زمزمه کرد : جانم.. تموم شد...
اروم گریه کردم. نه از درد. از بودنش..از اینکه دیوانه وار میخواستمش.
با گریه سرم رو روی سینه اش گذاشت و گفتم : از پیشم نرو..
جونگکوک : هیسسسس اروم باش عزیز دلم.
پارچه رو از دور سرم باز کرد و دستاش رو خیس کرد و صورتم رو شست و کمک کرد دراز بکشم.
جونگکوک : بخواب..اروم بخواب...
پر درد دستش رو گرفتم و خیلی بی جون زمزمه کردم : نرو..
موهام رو نوازش کرد و مردونه و با تاکید و جدیت گفت : تا خوب شدن کاملت رو نبینم هیچ جا نمیرم..هیچ جا.. اگه بخوان گردنمم بزنن تا خوب شدنت رو نبینم هیچ جا نمیرم
لبخند باريك پربغضي روي لبم اومد ودستش رو توي دستم گرفتم و پلکام بسته شد.
نمیدونم چقدر خوابیده بود اما وقتی چشم باز کردم جونگکوک با چشمای سرخ کنارم بود... و مامان و بابا و دکتر جونگکوک با دیدن چشمای بازم لبخندی زد.
جونگکوک : بیدار شدی؟
اروم سر تکون دادم و سعی کردم لبخند بزنم. حالم خیلی بهتر بود..خیلی بهتر. معده ام دیگه نمیسوخت و نفسم منظم بود. فقط دل درد جزیی داشتم و کمی کسل بودم.
جونگکوک : کسلی؟
باز سر تکون دادم.
جونگکوک : طبیعیه یه غذای مقوی بخوری و خوب بخوابی.کامل رفع میشه..
دکتر متعجب گفت : چطور تونستی پرنسس..رو از مرگ کنار کشیدی.. اون حالش خیلی بد بود خیلی بد..اونقدر که فقط میشد براش دعا کرد و تو اون چیزا چی بود به خوردش دادی؟
جونگکوک اخم کرد و چیزی نگفت.
بابا اومد جلو و دستی به سرم کشید و با بغض پدرانه اش
گفت : حسابی ترسوندیمون.
مامانم با گریه کنارش نشست و زل زد بهم. انگار هر دوشون رو با بیماریم پیر کرده بودم
ᕙ[・part 105・]ᕗ
نمیدونم چقدر گذشته بود که انگار وسایلی که خواسته بود آورده بودن.
تند تند چیزهایی رو باهم قاطی میکرد.
دستش رو توی ماده کرد و داخل پارچه اي گذاشتش و
پیشونیم رو با اون پارچه بست.
سینه ام تند تند بالا و پایین میشد.
نگران گفت : هیچی نیست تبت رو میاره پایین .
و به زور و زحمت یه چیزهایی به خوردم داد. معده ام سنگین تر شد.
نشوندم و ظرفی جلوم گذاشت و کمرم رو ماساژ داد
و گفت : یه چیزی دادم بخوری که بالا بیاری..اسید تو معده ته..کریستینا جانم باید بالا بیاری بهم نگاه کن...
به زور و کج نگاش کردم. دست به صورت عرق کشیده ام کشید
و گفت : معده ات میسوزه؟
پردرد و به زور سر تکون دادم.
دستش رو خیلی محکم رو کمرم کشید که یه دفعه مواد تو دهنم هجوم آورد و بالا آوردم. سینه ام از عق زدنهای زیاد درد گرفته بود. اروم کمرم رو نوازش کرد و زمزمه کرد : جانم.. تموم شد...
اروم گریه کردم. نه از درد. از بودنش..از اینکه دیوانه وار میخواستمش.
با گریه سرم رو روی سینه اش گذاشت و گفتم : از پیشم نرو..
جونگکوک : هیسسسس اروم باش عزیز دلم.
پارچه رو از دور سرم باز کرد و دستاش رو خیس کرد و صورتم رو شست و کمک کرد دراز بکشم.
جونگکوک : بخواب..اروم بخواب...
پر درد دستش رو گرفتم و خیلی بی جون زمزمه کردم : نرو..
موهام رو نوازش کرد و مردونه و با تاکید و جدیت گفت : تا خوب شدن کاملت رو نبینم هیچ جا نمیرم..هیچ جا.. اگه بخوان گردنمم بزنن تا خوب شدنت رو نبینم هیچ جا نمیرم
لبخند باريك پربغضي روي لبم اومد ودستش رو توي دستم گرفتم و پلکام بسته شد.
نمیدونم چقدر خوابیده بود اما وقتی چشم باز کردم جونگکوک با چشمای سرخ کنارم بود... و مامان و بابا و دکتر جونگکوک با دیدن چشمای بازم لبخندی زد.
جونگکوک : بیدار شدی؟
اروم سر تکون دادم و سعی کردم لبخند بزنم. حالم خیلی بهتر بود..خیلی بهتر. معده ام دیگه نمیسوخت و نفسم منظم بود. فقط دل درد جزیی داشتم و کمی کسل بودم.
جونگکوک : کسلی؟
باز سر تکون دادم.
جونگکوک : طبیعیه یه غذای مقوی بخوری و خوب بخوابی.کامل رفع میشه..
دکتر متعجب گفت : چطور تونستی پرنسس..رو از مرگ کنار کشیدی.. اون حالش خیلی بد بود خیلی بد..اونقدر که فقط میشد براش دعا کرد و تو اون چیزا چی بود به خوردش دادی؟
جونگکوک اخم کرد و چیزی نگفت.
بابا اومد جلو و دستی به سرم کشید و با بغض پدرانه اش
گفت : حسابی ترسوندیمون.
مامانم با گریه کنارش نشست و زل زد بهم. انگار هر دوشون رو با بیماریم پیر کرده بودم
- ۲۲۳
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط