{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بی‌گفتار تو در دل توانایی مرا

در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا

عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا

چشمهٔ خورشید را از ذره نشناسم همی
نیست گویی ذره‌ای دردیده بینایی مرا

از تو هر جایی ننالم تو هر جایی شدی
نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا

گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید
آنچه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا

کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل
با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا


سنایی
دیدگاه ها (۱۴)

ای ز عشقت روح را آزارهابر در تو عشق را بازارهاای ز شکر منت د...

ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند استبیا، که دیده به دیدارت آرزو...

سر دردم بر طبیب آسان نبودگفت: تب داری، غلط کرد، آن نبودنوش د...

تا کی از هجر تو بی‌خواب و خورم باید بود؟به تو مشغول وز خود ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط