Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part۱۲
---
...سکوتِ سنگینِ کتابخونه، فقط با نفسنفس زدنِ مانلی شکسته میشد. جونگکوک، با چشمانی که حالا مثلِ دو تا ذغالِ گداخته میدرخشید، بهش خیره شده بود. مانلی، انتظارِ یه فریادِ دیگه، یه فشارِ شدیدتر، یا شایدم یه جمله تهدیدآمیز رو داشت. ولی چیزی که اتفاق افتاد، کاملاً غیرمنتظره بود.
جونگکوک، به آرامی، سرشو پایین آورد. لبهاش، که تا چند لحظه پیش پر از خشم بود، حالا نرم و کمی لرزان به نظر میرسید. قبل از اینکه مانلی بتونه بفهمه چی داره میشه، لبهاش رویِ لبهایِ مانلی قرار گرفت. یه بوسهیِ عمیق، نه از رویِ عشق، بلکه انگار که میخواست تمامِ اون خشم، تمامِ اون حرفایِ ناگفته، و تمامِ اون سکوتِ اجباری رو تو خودش حل کنه.
مانلی، برایِ یه لحظه، میخکوب شد. تمامِ وجودش خشکش زده بود. دهنش باز مونده بود، ولی هیچ صدایی ازش خارج نمیشد. اون بوسه، مثلِ یه شوکِ الکتریکی بود. تمامِ دنیا انگار متوقف شده بود. صدایِ تپشِ قلبِ خودش، صدایِ نفسهایِ جونگکوک، و سکوتِ مطلقِ کتابخونه.
بوسه تموم شد. جونگکوک، لبهاشو به آرومی از لبهایِ مانلی جدا کرد. چشماشون به هم گره خورد. مانلی، هنوز تو شوکِ کامل بود. دهنش نیمهباز مونده بود و چشماش گشاد شده بود. انگار که تازه از یه خوابِ طولانی بیدار شده بود.
و بعد...
یه دفعه، انگار که یه جرقهیِ خشمِ جدید، بعد از اون شوکِ عجیب، تویِ وجودش روشن شد. یه سیلیِ محکم، از طرفِ مانلی، صورتِ جونگکوک رو به لرزه درآورد. صدایِ سیلی، تو سکوتِ کتابخونه، مثلِ یه انفجارِ کوچیک بود.
«ازت متنفرم!» مانلی، با صدایی که حالا پر از نفرت و تعجب بود، فریاد زد. «هیچوقت... هیچوقت جرأت نکن به من نزدیک بشی!»
اشک، از چشمهاش سرازیر شده بود، ولی نه اشکِ غم، اشکِ خشم، اشکِ تحقیر. جونگکوک، صورتشو که حالا ردِ سیلی روش معلوم بود، به آرومی لمس کرد. صورتش، هیچ تغییری نکرده بود. همون حالتِ مرموز، همون نگاهِ عمیق. انگار که اون سیلی، ذرهای هم براش اهمیت نداشت.
مانلی، که دیگه نمیتونست اونجا بمونه، با تمامِ سرعت، از کتابخونه بیرون زد. پشتِ سرش، صدایِ جونگکوک رو شنید که به آرامی، ولی با یه لحنِ تهدیدآمیز گفت: «این تازه اولِشه، مانلی.»
مانلی، بدونِ اینکه برگرده، با سرعتِ بیشتری دور شد. تویِ ذهنش، فقط یه چیز تکرار میشد: اون بوسه... اون سیلی... و اون حرفِ آخرِ جونگکوک....
---
۶۰ لایک
۵ بازنشر
۴۰ کامنت
(چون منو گاییدید زودتر گذاشتم. ولی از این به بعد روزی ی پارت میذارم. بجز روزایی که پارت هدیه داریم چون من واسه هر فیک ۲ یا ۳ پارت هدیه همیشه میزارم)
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part۱۲
---
...سکوتِ سنگینِ کتابخونه، فقط با نفسنفس زدنِ مانلی شکسته میشد. جونگکوک، با چشمانی که حالا مثلِ دو تا ذغالِ گداخته میدرخشید، بهش خیره شده بود. مانلی، انتظارِ یه فریادِ دیگه، یه فشارِ شدیدتر، یا شایدم یه جمله تهدیدآمیز رو داشت. ولی چیزی که اتفاق افتاد، کاملاً غیرمنتظره بود.
جونگکوک، به آرامی، سرشو پایین آورد. لبهاش، که تا چند لحظه پیش پر از خشم بود، حالا نرم و کمی لرزان به نظر میرسید. قبل از اینکه مانلی بتونه بفهمه چی داره میشه، لبهاش رویِ لبهایِ مانلی قرار گرفت. یه بوسهیِ عمیق، نه از رویِ عشق، بلکه انگار که میخواست تمامِ اون خشم، تمامِ اون حرفایِ ناگفته، و تمامِ اون سکوتِ اجباری رو تو خودش حل کنه.
مانلی، برایِ یه لحظه، میخکوب شد. تمامِ وجودش خشکش زده بود. دهنش باز مونده بود، ولی هیچ صدایی ازش خارج نمیشد. اون بوسه، مثلِ یه شوکِ الکتریکی بود. تمامِ دنیا انگار متوقف شده بود. صدایِ تپشِ قلبِ خودش، صدایِ نفسهایِ جونگکوک، و سکوتِ مطلقِ کتابخونه.
بوسه تموم شد. جونگکوک، لبهاشو به آرومی از لبهایِ مانلی جدا کرد. چشماشون به هم گره خورد. مانلی، هنوز تو شوکِ کامل بود. دهنش نیمهباز مونده بود و چشماش گشاد شده بود. انگار که تازه از یه خوابِ طولانی بیدار شده بود.
و بعد...
یه دفعه، انگار که یه جرقهیِ خشمِ جدید، بعد از اون شوکِ عجیب، تویِ وجودش روشن شد. یه سیلیِ محکم، از طرفِ مانلی، صورتِ جونگکوک رو به لرزه درآورد. صدایِ سیلی، تو سکوتِ کتابخونه، مثلِ یه انفجارِ کوچیک بود.
«ازت متنفرم!» مانلی، با صدایی که حالا پر از نفرت و تعجب بود، فریاد زد. «هیچوقت... هیچوقت جرأت نکن به من نزدیک بشی!»
اشک، از چشمهاش سرازیر شده بود، ولی نه اشکِ غم، اشکِ خشم، اشکِ تحقیر. جونگکوک، صورتشو که حالا ردِ سیلی روش معلوم بود، به آرومی لمس کرد. صورتش، هیچ تغییری نکرده بود. همون حالتِ مرموز، همون نگاهِ عمیق. انگار که اون سیلی، ذرهای هم براش اهمیت نداشت.
مانلی، که دیگه نمیتونست اونجا بمونه، با تمامِ سرعت، از کتابخونه بیرون زد. پشتِ سرش، صدایِ جونگکوک رو شنید که به آرامی، ولی با یه لحنِ تهدیدآمیز گفت: «این تازه اولِشه، مانلی.»
مانلی، بدونِ اینکه برگرده، با سرعتِ بیشتری دور شد. تویِ ذهنش، فقط یه چیز تکرار میشد: اون بوسه... اون سیلی... و اون حرفِ آخرِ جونگکوک....
---
۶۰ لایک
۵ بازنشر
۴۰ کامنت
(چون منو گاییدید زودتر گذاشتم. ولی از این به بعد روزی ی پارت میذارم. بجز روزایی که پارت هدیه داریم چون من واسه هر فیک ۲ یا ۳ پارت هدیه همیشه میزارم)
- ۲۰.۳k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط