{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part۱۱
---

روزِ دانشگاه، که قرار بود یه روزِ معمولی باشه، با حضورِ پی‌درپیِ جونگکوک، تبدیل به میدونِ نبردِ خاموشِ بینِ مانلی و اون شده بود. جونگکوک، انگار که هیچ‌کدوم از بی‌توجهی‌هایِ مانلی رو ندیده بود، همچنان با لبخندایِ مرموز و حرفایِ دوپهلوش، سعی می‌کرد توجهش رو جلب کنه. اما مانلی، انگار که تصمیم گرفته بود یه دیوارِ آهنی دورِ خودش بکشه، با خونسردیِ غریبی بهش جواب می‌داد.

«واقعاً که عجیبه، مانلی.» جونگکوک، بعد از کلاسِ ادبیات، دوباره کنارش ظاهر شد. این بار، یه دفترِ چرمیِ کهنه دستش بود. «تو که همیشه عاشقِ کتاب و کتابخونه بودی. ولی انگار امروز، ترجیح می‌دی با من وقت بگذرونی تا با اون غول‌هایِ کاغذی.»

مانلی، چشماشو چرخوند. «من فقط می‌خوام برم یه سری کتاب بردارم، جونگکوک. ربطی به تو نداره.» صداش، یه کم بلندتر از حدِ معمول بود.

«اوه، البته که ربط داره!» جونگکوک یه قدم نزدیک‌تر شد، طوری که نفسِ گرمش به صورتِ مانلی خورد. «چون من می‌خوام همراهیت کنم. خب، مگه نه؟»

«نه!» مانلی ناگهان فریاد زد. «اصلاً نمی‌خوام. تو همش داری سعی می‌کنی منو اذیت کنی. بس کن دیگه!»

جمعیتِ کمی که اطرافشون بود، با کنجکاوی به سمتشون برگشت. جونگکوک، با تعجبِ ساختگی، ابروهاشو بالا انداخت. «اذیتت کنم؟ من؟ مگه من چیکار کردم، مانلی؟ فقط خواستم یه کم باهات حرف بزنم. شاید تو، منظورِ اون شبِ مهمونی رو اشتباه فهمیدی. شاید منظورم...»

«بس کن!» مانلی دوباره فریاد زد، این بار با خشمِ بیشتری. «چی رو اشتباه فهمیدم؟ اون نگاه‌هایِ هیزت؟ اون حرفایِ دوپهلویِ مسخره‌ات؟ تو فکر می‌کنی من یه احمقم که نمی‌فهمم چی می‌خوای؟»

«مانلی، آروم باش.» جونگکوک سعی کرد صداشو آروم کنه، ولی چشم‌هاش هنوز برقِ عجیبی داشت. «اینجا جایِ این حرفا نیست.»

«اتفاقاً بهترین جاست!» مانلی، که دیگه هیچ کنترلی رو خودش نداشت، شروع کرد به فریاد زدن. «تو همش داری سعی می‌کنی منو تحقیر کنی. فکر می‌کنی با این کارا به جایی می‌رسی؟ فکر می‌کنی من ازت می‌ترسم؟»

جونگکوک، یه قدم جلو اومد و با یه حرکتِ سریع، مچِ دستِ مانلی رو گرفت. «تو از من نمی‌ترسی، مانلی. ولی داری از خودت و احساساتت فرار می‌کنی.» او رو به سمتِ قفسه‌هایِ بلندِ کتابخونه کشید. «و من نمی‌ذارم این اتفاق بیفته.»

«ولم کن!» مانلی سعی کرد دستشو بکشه، ولی جونگکوک محکم نگهش داشته بود. «داری چیکار می‌کنی؟ ولم کن! همه دارن نگاه می‌کنن!»

«بذار نگاه کنن!» جونگکوک، با صدایی که حالا سرد و جدی شده بود، گفت: «تو یه بار دیگه این صدا رو ازت بشنوم، قسم می‌خورم...»

«چی؟ قسم می‌خوری چیکار کنی؟» مانلی، با تمامِ قدرت، سعی کرد خودشو از دستش خلاص کنه. «داری منو می‌کشی، جونگکوک! ولم کن! کمک! کمک!»

صدایِ جیغ و دادِ مانلی، تو سکوتِ کتابخونه، مثلِ پتک می‌خورد. جونگکوک، یه لحظه مکث کرد. «یه هشدارِ دیگه، مانلی. دیگه صداتو نمی‌خوام بشنوم.»

اما مانلی، انگار که کر شده بود، به فریاد زدن ادامه داد. «تو یه روانی هستی! من ازت متنفرم!»

جونگکوک، با چهره‌ای که حالا از خشمِ فروخورده، سرخ شده بود، یه قدم دیگه بهش نزدیک شد. «این دومین هشدار بود.»

«من ازت متنفرم! ازت متنفرم!» مانلی، با چشمایِ اشک‌آلود، با تمامِ توان فریاد می‌زد.

«اینم سومین هشدار.» جونگکوک، با چشمایی که دیگه هیچ نشانی از اون لبخندِ مرموز توش نبود، به مانلی خیره شد. یه سکوتِ سنگین بینشون حکم‌فرما شد. مانلی، نفس‌نفس‌زنان، منتظرِ واکنشی بود، ولی چیزی که اتفاق افتاد، اصلاً قابلِ پیش‌بینی نبود... ناگهان....

---
۷۰ لایک
۵۰ کامنت
دیدگاه ها (۱۲۰)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۲---...سکوتِ سنگینِ کتابخون...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۳---روزهایِ دانشگاه، دوباره...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part10000---هوا هنوز کاملاً روشن...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۹000---وای، لحظه‌ی گرفتنِ او...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۸---مانلی داشت با هیجان رژل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط