{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part8
---

خب، بالاخره اون لحظه فرا رسید! موسیقی که تا اون موقع داشت مهمونی رو رو هوا نگه می‌داشت، یهو قطع شد. انگار که برق رفته باشه! همه، چشم‌هاشون گِرد شده بود و خیره شده بودن به کنار استخر. سکوت سنگینی بود، فقط صدای نفس‌ها می‌اومد. صدای برخورد... آره، همون صدا، تو اون سکوت، مثل پتک خورد تو سر همه.

مینجی، که معلوم بود دیگه کنترل خودش رو از دست داده، همون‌جا کنار استخر ایستاده بود. صورتش سرخ و سفید می‌شد، ولی قیافه‌اش انگار داشت می‌گفت: «کارِ خوبی کردم!» و بله، کارِ خوبی نکرده بود! یه سیلی جانانه مهمون صورت مانلی کرده بود. اون ردِ سیلی روی گونه مانلی، انگار که یه مارک خورده باشه، مشخص بود. اشک هم که دیگه طاقت نیاورده بود، راهشو باز کرده بود و داشت می‌ریخت پایین.

این وسط، سه تفنگدارِ همیشگیِ مانلی – جولیا، هانا و مینا – مثل فنر از جا پریدن! خودشونو رسوندن به مانلی. مینا، با اون اخمِ بامزه‌اش که همیشه نشونه‌ی آتیش گرفتنشه، رو به مینجی داد زد: «هی! تو دیگه چه مرگته؟ چرا زدی طرفو؟»

مینجی هم که انگار از عمد می‌خواست لج دربیاره، با یه پوزخندِ رو اعصاب گفت: «چیزی نیست بابا! فقط داشتم به این خوشگل خانم، یه درسِ کوچولو از زندگی می‌دادم که بدونه اینجا جایگاهش کجاست!»

هانا، که انگار داشت از عصبانیت آتیش می‌گرفت، سعی کرد صداش آروم باشه ولی لرزشش معلوم بود: «درس زندگی؟ کی به تو اجازه داده توهین کنی، چه برسه به اینکه سیلی بزنی؟»

جولیا، که همیشه نگرانِ حالِ دوستاش بود، آروم دستشو گذاشت رو شونه مانلی: «مانلی، خوبی؟ حالت خوبه؟»

مانلی، با چشم‌هایی که یه کم خیس بود ولی سعی می‌کرد قوی باشه، سرشو تکون داد. ولی نگاهش... نگاهش یه چیز دیگه بود. انگار که اون سیلی، یه تلنگر بود. یه چیزی تو درونش داشت بیدار می‌شد.

حالا برسیم به گُنده لاتِ داستان، یعنی جونگکوک! تا اینجا، ایشون عینِ یه تماشاگرِ حرفه‌ای، داشت همه چی رو زیرِ نظر داشت. صورتش کاملاً خنثی بود، ولی اون برقِ شیطنت‌آمیز توی چشماش، نشون می‌داد که حسابی داره لذت می‌بره. بچه‌های اکیپش – جین، نامجون، تهیونگ، جیمین، شوگا و جیهوپ – هم که داشتن با کنجکاوی نگاش می‌کردن. انگار داشتن منتظرِ یه اتفاقِ هیجان‌انگیزِ دیگه بودن.

تهیونگ، با همون لبخندِ مرموزیش، یواشکی به یونگی گفت: «فکر می‌کنی مانلی الان چی کار می‌کنه؟»
یونگی هم، با یه پوزخندِ ریز، جواب داد: «معلومه! الان جونگکوک وارد می‌شه و نقششو بازی می‌کنه... یا شاید هم نه. باید ببینیم چی تو چنته داره.»

جونگکوک، با اون قدم‌هایِ آروم و مطمئنش، اومد جلو. یه نگاه کوتاه به مینجی انداخت؛ یه نگاهِ سرد و بُرنده که انگار داشت می‌گفت: «تو دیگه کی هستی؟» بعد، نگاهشو چرخوند سمت مانلی. صداش یه کم بم‌تر شد، ولی هنوز همون آرامشِ خاص خودش رو داشت: «مینجی، فکر کنم کافیه.»

بعد، رو به مانلی کرد و گفت: «و تو، فکر کنم یه نوشیدنی تازه حسابی بهت می‌چسبه.»

بدون اینکه منتظرِ جوابِ مانلی بمونه، رفت سمتِ بوفه. یه لیوان آبمیوه خنک برداشت و برگشت. موقع برگشت، یه نگاهِ کوتاه ولی خیلی معنی‌دار به مینجی انداخت؛ انگار که داشت می‌گفت: «این بازی، از این به بعد دستِ منه!»

وقتی لیوان رو به سمتِ مانلی گرفت، مانلی یه لحظه تردید کرد. تو دلش گفت: «این یارو داره بازیم می‌ده؟ یا واقعاً می‌خواد کمک کنه؟» چشماشون برای یه لحظه تو هم گره خورد. انگار داشتن همدیگه رو می‌خوندن. مانلی، با تمامِ عصبانیتی که از سیلیِ مینجی داشت، یه حسِ عجیبی بهش گفت که شاید بد نباشه این لیوان رو بگیره. شاید این شروعِ یه ماجرایی باشه که خودش هم باورش نمی‌شه!


---
پارت هدیه اس
شرط ندارع
به مناسبت روز دختر این پارت و دو پارت بعد هدیه اس
دیدگاه ها (۱۷)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۹000---وای، لحظه‌ی گرفتنِ او...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part10000---هوا هنوز کاملاً روشن...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part7---جونگکوک کمی فکر کرد، ناگ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina#jeon_victor#part6وقتی در باز شد ناگهان یه پیتز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط