{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بلک گلد

بلک گلد

میونگ احساس کرد که اگر در این لحظه عقب‌نشینی کند، دیگر هرگز نمی‌تواند دوباره سرِ خود را بالا بگیرد. ترس در رگ‌هایش جریان داشت، اما لجبازی و غرورِ او، بسیار بیشتر از ترسش فریاد می‌زد.

او به جای اینکه چشم‌هایش را ببندد یا عقب برود، با تمام توان، دستانش را بالا آورد و با ضربه‌ای محکم و ناگهانی، چانه‌ی تهیونگ را گرفت. انگشتانش لرزان بودند، اما نگاهش مثل فولاد سخت شده بود. او سرِ تهیونگ را کمی به عقب فشرد تا مجبور شود مستقیماً در چشمانِ پُر از جسارت او نگاه کند.

میونگ با صدایی که اگرچه هنوز کمی می‌لرزید، اما به طرز عجیبی محکم و برنده بود، حرفش را تمام کرد:

ـ "تو فقط یک آدمِ مغروری که فکر می‌کنه با ترسوندنِ بقیه می‌تونه دنیا رو زیر پاش نگه داره! اما من... من با هیولاهایی که تو می‌ترسی، بزرگ شدم. پس دستت رو از روی دیوار من بردار، قبل از اینکه بفهمی لجبازیِ من چقدر می‌تونه برات گرون تموم بشه!"

سکوتِ مرگباری حکم‌فرما شد. حتی نفس کشیدن هم در آن اتاق سخت شده بود.

تهیونگ، که همیشه عادت داشت با یک نگاه یا یک حرکت، دیگران را به زانو درآورد، برای اولین بار در زندگی‌اش خشکش زده بود. او انتظار نداشت این دخترِ ظریف، نه تنها عقب نکشد، بلکه با چنان جسارتی او را به چالش بکشد که حتی در دنیای تاریکِ خودش هم کسی جرأتِ چنین کاری را نداشت.

به جای اینکه عصبانی شود، چیزی در اعماق چشمانِ تیره و سردِ تهیونگ تغییر کرد. آن نگاهِ سرد و بی‌روح، برای لحظه‌ای جای خود را به یک جرقه از "تعجب" و سپس یک "کنجکاویِ خطرناک" داد.

او اجازه نداد میونگ دستش را بردارد. در عوض، با آرامشی که از یک طوفانِ آرام قبل از برخورد می‌آید، دستش را از روی دیوار برداشت و به آرامی، مثل یک مار، دور کمر میونگ حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید.

تهیونگ با صدایی که حالا بسیار بم‌تر و آرام‌تر شده بود، زمزمه کرد:
ـ "پس این‌طوریه... پس تو از اونایی هستی که ترجیح می‌دن بسوزی، اما تسلیم نشی. جالبه،... خیلی جالبه."

پارت ۴
زیادمون کنید😘
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
دیدگاه ها (۰)

رمان بلک گلد P۳سکوت سنگینی که تهیونگ پشت سرش گذاشته بود، مثل...

دیگه گفتم گیج نشید

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط