{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بلک گلد

بلک گلد

تهیونگ رفت در بسته شد،الان فقط میونگ و مینجی داخل اون اتاق مانده بودند مینجی به طرف میونگ رفت (میونگ این چه کاری بود تو میخواستی بیایی اینجا تا دردسر درست نشه اما خودت یه دردسر درست کردی عزیزه من)
میونگ ترسیده بود اما میخواست ترسش را نشان ندهد گفت این پسره ی یابو مثلا میخواد چه غلطی بکنه
مینجی که از این حرف میونگ خوشش آمده بود خندید که همان لحظه مدیر وارد شد روبه مینجی و میونگ گفت قضیه تموم شده شماهم برگردید به کلاستون
میونگ میخواست بگه چیشده ترسیدی؟😏
اما مینجی جلوی دهنش را گرفت و به بیرون از دفتر برد
میونگ میخواست به مینجی بتوپد اما همان موقع یک مزاحم دیگر پیدا شد همان کسی که مینجی دوست داشت سر به تنش نباشد «اون‌وو» کسی که به مینجی نزدیک شد اما عاشقش نشد اما چه کسی از دل مینجی خبر داشت؟؟
مینجی عاشق او شده بود و این را فقط یک نفر می دانست کسی که مینجی با او بزرگ شده و مرگ بار رویش حساس است (میونگ)
آن شخص میونگ است
اون‌وو به طرف آنها آمد و پرسید تو دفتر چه خبر بود؟؟
میونگ که از عصبانیت درحال ترکیدن بود گفت فضولو بردن جهنم
اما مینجی آرومش کرد و آرام زمزمه کرد«آروم باش میونگ» اما میونگ آرام نمیشد چون روبه رویش کسی ایستاده بود که رفیقش،خواهرش،تمام زندگی اش مینجی را ناراحت کرده بود و باعث۲ ماه افسردگی او شده بود
مینجی میونگ را از آنجا برد و گفت درسته که من از پسرا خوشم نمیاد اما تو نباید اینطوری کنی

پارت۶
زیادمون کنید😘
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
دیدگاه ها (۰)

بلک گلدP۵تهیونگ با آن حرکتِ آرام و مهارنشدنی‌اش، میونگ را به...

بلک گلدP۴میونگ احساس کرد که اگر در این لحظه عقب‌نشینی کند، د...

رمان بلک گلد P۳سکوت سنگینی که تهیونگ پشت سرش گذاشته بود، مثل...

بلک گُلد (Black Gold)P۲«سکوتِ سنگینِ دفتر مدیر، تنها با صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط