{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بلک گلد

بلک گلد

تهیونگ با آن حرکتِ آرام و مهارنشدنی‌اش، میونگ را به خود نزدیک کرده بود. نزدیکیِ آنقدر زیاد که میونگ می‌توانست ضربان قلبِ تند و قدرتمند تهیونگ را زیر پوستِ پیراهنش حس کند. اما میونگ، برخلاف تمام انتظارات، نه تنها تسلیم نشد، بلکه از این نزدیکیِ اجباری، از این فرصت استفاده کرد تا ضربه‌ی نهایی‌اش را بزند.

در حالی که تهیونگ منتظر بود میونگ یا دوباره فریاد بزند یا از ترس عقب برود، میونگ با دستانی که حالا دیگر نمی‌لرزید، به آرامی و با چنان آرامشی که تهیونگ را مبهوت کرد، دستانش را روی سینه‌ی پهن او گذاشت. او به جای عقب‌نشینی، یک قدم دیگر جلو رفت، طوری که هیچ فاصله‌ای بین آن‌ها نمانده بود.

میونگ با صدایی که حالا مثل یک نجوا، اما برنده و تیز بود، درست کنار گوش تهیونگ زمزمه کرد:
ـ "فکر کردی این نزدیکی‌ها من رو تسلیم می‌کنه؟ تو داری سعی می‌کنی از ترسِ من، فاصله رو کم کنی، تهیونگ. چون می‌دونی اگه از این فاصله دور بشی، دیگه نمی‌تونی کنترلِ نگاهِ من رو داشته باشی..."

چشمان تهیونگ از این حرکتِ غیرمنتظره گشاد شد. او برای اولین بار احساس کرد که این بار، اوست که در تله‌ی دیگری افتاده است. قبل از اینکه بتواند پاسخی به این جمله‌ی جسورانه بدهد یا واکنش نشان دهد، صدای کوبیدنِ ناگهانی به در و صدای پرخاشگرانه از پشت در، فضای اتاق را شکافت!

ـ "آقا! عذر می‌خوام که مزاحم می‌شم، اما..."

صدای جیمین بود. او با لحنی که مشخص بود عجله دارد و کمی هم مضطرب است، از پشت در فریاد زد:
ـ "آقا، یکی از کامیون‌های محموله‌ی جدید همین الان رسید، اما وضعیتِ انبار کمی... کمی نگران‌کننده است. نیاز دارم فوراً با شما صحبت کنم!"

تهیونگ، که مثل یک تکه یخ در جای خود خشک شده بود، در یک لحظه تمامِ آن حالتِ شکارچی را کنار گذاشت. او با حالتی که ترکیبی از خشمِ فروخورده و بی‌حوصلگی بود، دستش را از دور کمر میونگ برداشت و به عقب رفت. اما نگاهش هنوز روی میونگ سنگینی می‌کرد؛ نگاهی که می‌گفت: *"این بازی هنوز تمام نشده."
او با صدایی سرد و مقتدر که سعی می‌کرد لرزشِ غافلگیری‌اش را پنهان کند، رو به در گفت:
ـ "جیمین! پنج دقیقه دیگه اونجا باش. الان می‌آم."

صدای قدم‌های جیمین که دور می‌شد، سکوتِ سنگینِ اتاق را دوباره پر کرد. میونگ، در حالی که نفس‌هایش هنوز به شماره افتاده بود، به دیوار تکیه داد. او پیروز شده بود، اما می‌دانست که با این حرکت، حالا دیگر راه برگشتی از زندگی در سایه‌ی تهیونگ ندارد. او رسماً وارد میدانِ جنگ شده بود.

تهیونگ بدون اینکه کلمه‌ای دیگر بگوید، از کنار میونگ گذشت و به سمت در رفت، اما درست قبل از اینکه در را باز کند، ایستاد و بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ "میونگ... از این به بعد، مراقبِ قدم‌هات باش. چون تو خودت، راهِ برگشت رو برات خراب کردی."

پارت۵
زیادمون کنید 😘
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
دیدگاه ها (۰)

بلک گلدP۴میونگ احساس کرد که اگر در این لحظه عقب‌نشینی کند، د...

رمان بلک گلد P۳سکوت سنگینی که تهیونگ پشت سرش گذاشته بود، مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط