ابلیس
part 77
_ فکرشم نکن...من پامو تو اون بیمارستان نمیزارم
" پس اجازه بده کس دیگه ای کنارش باشه "
_ فئودور...فکر نمیکنی داری پاتو از گیلیمت دراز تر میکنی؟
" تو دقیقا چی میخوای؟ "
_ قطعا میدونی که من هنوزم دوستش دارم...اما فهمیدم اون فقط اسمش مال من بود نه تنش تاوانشم با تنهاییش پس میده
فئودور میدونست دازای بیش از اندازه لجبازه و به راحتی کوتاه نمیاد...ولی میدونست چطور راضیش کنه...
باشه ای زمزمه کرد و از اتاق بیرون رفت و با اجازه وارد اتاق رئیس شد.
" اوه ببین کی اینجاست...مشتاق دیدار فئودور سان "
" برای درخواستی اومدم...البته که مفتکی نیست "
رئیس کنجکاو بهش خیره شد و فئودور لبخند زد و گفت
" دازای رو راضی کنید تا به دیدن چویا بره "
" چرا باید این کارو کنم؟ "
" چون چویا تو این وضعیتش به دازای احتیاج داره "
" اونوقت در ازای این کار چی به من میرسه؟ "
" هر چی که بخواید...میتونه نقدی باشه میتونه داشتن من برای دو روز باشه یا هر چیزی که بخواید "
" داری باهام معامله میکنی؟ "
فئودور نیشخند زد و گفت
" همینطوره "
" خودتم خوب میدونی که مادر وارث بعدی من باید از کی باشه؟ دازای مناسب اون دختره بی سرو پا نیست "
" شما دازای رو راضی کنید خودش بیاد و همه چیو تموم کنه...پسر خود شما خواستار این جداییه پس چویا کاری از دستش بر نمیاد و شما به خواستتون میرسید...چی بهتر از این؟ "
رئیس کمی فکر کرد و با جدیت گفت
" چطور این اوضاع رو تضمین میکنی؟ "
" با جونم... "
رئیس لبخند به لبش نشست و به پشت تکیه داد
" قبوله...معاملتو قبول میکنم "
.......................................
ساعت سه شب بود و همچنان بیدار بود و چشم انتظار به در خیره بود.
تصمیم داشت امشبو بیدار بمونه تا بتونه دازای رو ببینه. مدتی گذشت و کسی نیومد و چویا تمام توانش رو گذاشته بود تا نخوابه...دلش برای دیدن دوباره اش پر میکشید و مشتاق دیدارش بود.
در به آرومی باز شد و چویا با دقت به در زل زد اما کسیو جز فئودور ندید.
" چرا بیداری؟ دیر وقته بخواب چویا "
+ دازای!
" اون گفت فردا ظهر میاد دیدنت...تا تو بتونی ببینیش "
چویا لبخند شیرینی زد و چشماشو بیت تا زودتر بخوابه و ظهر بشه و بتونه دازای رو ببینه...
چشمای آبی رنگش رو آروم باز کرد و کسیو جز پرستار ندید...
+ دازای!...ا...اون کجاست؟
" هنوز کسی به دیدنتون نیومده...فئودور سان هم خیلی وقته رفتن "
پرستار از اتاق خارج شد.
بعد از مدت کوتاهی دستگیره در خم شد و فئودور وارد اتاق شد و چویا لبخند فیکی زد و تا خواست نگاهشو بگیره پشت سر فئودور با دازای رو به رو شد.
با خوشحالی پشت سر هم اسمشو صدا میزدو سعی داشت تکون بخوره که فئودور جلوش رو گرفت
" هی آروم باش حرکت نکن "
+ دازای...د...دازای!!!
دازای نگاه سردی بهش انداخت و گفت
_ بهتری؟
چویا اوهومی گفت و ازش خواست که بیاد نزدیکش و دازای چند قدم نزدیکش شد که دست بانداژی چویا دستشو گرفت
+ دلم...برات تنگ...شده بود خیلی!
___________________________________________________________
ادامه دارد...
_ فکرشم نکن...من پامو تو اون بیمارستان نمیزارم
" پس اجازه بده کس دیگه ای کنارش باشه "
_ فئودور...فکر نمیکنی داری پاتو از گیلیمت دراز تر میکنی؟
" تو دقیقا چی میخوای؟ "
_ قطعا میدونی که من هنوزم دوستش دارم...اما فهمیدم اون فقط اسمش مال من بود نه تنش تاوانشم با تنهاییش پس میده
فئودور میدونست دازای بیش از اندازه لجبازه و به راحتی کوتاه نمیاد...ولی میدونست چطور راضیش کنه...
باشه ای زمزمه کرد و از اتاق بیرون رفت و با اجازه وارد اتاق رئیس شد.
" اوه ببین کی اینجاست...مشتاق دیدار فئودور سان "
" برای درخواستی اومدم...البته که مفتکی نیست "
رئیس کنجکاو بهش خیره شد و فئودور لبخند زد و گفت
" دازای رو راضی کنید تا به دیدن چویا بره "
" چرا باید این کارو کنم؟ "
" چون چویا تو این وضعیتش به دازای احتیاج داره "
" اونوقت در ازای این کار چی به من میرسه؟ "
" هر چی که بخواید...میتونه نقدی باشه میتونه داشتن من برای دو روز باشه یا هر چیزی که بخواید "
" داری باهام معامله میکنی؟ "
فئودور نیشخند زد و گفت
" همینطوره "
" خودتم خوب میدونی که مادر وارث بعدی من باید از کی باشه؟ دازای مناسب اون دختره بی سرو پا نیست "
" شما دازای رو راضی کنید خودش بیاد و همه چیو تموم کنه...پسر خود شما خواستار این جداییه پس چویا کاری از دستش بر نمیاد و شما به خواستتون میرسید...چی بهتر از این؟ "
رئیس کمی فکر کرد و با جدیت گفت
" چطور این اوضاع رو تضمین میکنی؟ "
" با جونم... "
رئیس لبخند به لبش نشست و به پشت تکیه داد
" قبوله...معاملتو قبول میکنم "
.......................................
ساعت سه شب بود و همچنان بیدار بود و چشم انتظار به در خیره بود.
تصمیم داشت امشبو بیدار بمونه تا بتونه دازای رو ببینه. مدتی گذشت و کسی نیومد و چویا تمام توانش رو گذاشته بود تا نخوابه...دلش برای دیدن دوباره اش پر میکشید و مشتاق دیدارش بود.
در به آرومی باز شد و چویا با دقت به در زل زد اما کسیو جز فئودور ندید.
" چرا بیداری؟ دیر وقته بخواب چویا "
+ دازای!
" اون گفت فردا ظهر میاد دیدنت...تا تو بتونی ببینیش "
چویا لبخند شیرینی زد و چشماشو بیت تا زودتر بخوابه و ظهر بشه و بتونه دازای رو ببینه...
چشمای آبی رنگش رو آروم باز کرد و کسیو جز پرستار ندید...
+ دازای!...ا...اون کجاست؟
" هنوز کسی به دیدنتون نیومده...فئودور سان هم خیلی وقته رفتن "
پرستار از اتاق خارج شد.
بعد از مدت کوتاهی دستگیره در خم شد و فئودور وارد اتاق شد و چویا لبخند فیکی زد و تا خواست نگاهشو بگیره پشت سر فئودور با دازای رو به رو شد.
با خوشحالی پشت سر هم اسمشو صدا میزدو سعی داشت تکون بخوره که فئودور جلوش رو گرفت
" هی آروم باش حرکت نکن "
+ دازای...د...دازای!!!
دازای نگاه سردی بهش انداخت و گفت
_ بهتری؟
چویا اوهومی گفت و ازش خواست که بیاد نزدیکش و دازای چند قدم نزدیکش شد که دست بانداژی چویا دستشو گرفت
+ دلم...برات تنگ...شده بود خیلی!
___________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳۲۹
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط