ابلیس
part 75
لویی نگران به دازای نگاه کرد و گفت
" هی پسر حالت خوبه؟ درسته دیگه با هم رابطه نداریم اما دوست که هستیم...نیستیم؟ "
_ لویی...بیخیال!
لویی اخم کرد و تا خواست لمسش کنه دازای خودشو عقب کشید و اخم کرد
_ حد خودتو بدون...حداقل اگه نمیخوای بمیری...چون بعد تو مجبور میشم اون داداش مزخرفتم بفرستم پیشت
لویی عقب کشید و سرشو رو میز گذاشت و از پایین به دازای نگاه کرد و زمزمه کرد
" تو خیلی جذابی...! "
دازای نگاهشو به لیوانش داد و در فکر فرو رفت که فئودور کنار گوشش از پشت سرش گفت
" به دیدنش برو...بیشتر از هرکی الان به تو نیاز داره...فعلا "
از بار رفت و لویی کنجکاو پرسید
" چی بهت گفت؟؟ "
_ هیچی...مهم نیست
لویی شونه ای بالا انداخت و شیشه ساکی رو سر کشید که دازای با اخم گفت
_ من جمعت نمیکنم
" مگه گفتم تو منو جمع کنی "
_ همیشه همینو میگی
لویی ریز خندید و کل شیشه رو سر کشید
" شنیدم...چویا رو زنده پیدا کردی...انگار موفق شدی "
دازای چیزی نگفت و با انگشت ضربه ای به یخ داخل ویسگی زد
_ آره همینطوره
" چرا پیش معشوقت نیستی؟ "
_ دنبال چی هستی؟
" هنوزم چویا رو به من ترجیح میدی ؟ چویا دیگه خوشگل نیست...صورتش سوخته مگه نه "
دازای نگاهشو به لویی داد و گفت
_ مهم اینه از همون اول انتخابم بوده...تو هیچوقت انتخابم نبودی...تو حتی ارزش اینکه با چویا رقابت کنیو نداری...
سمتش خم شد و گفت
_ دیگه هیچکدومتونو به کارم خودم ترجیح نمیدم...بسه
بلند شد و لیوانشو سر کشید و دستاشو وارد جیبش کرد و از بار بیرون رفت. صدای فئودور تو گوشش تکرار میشد ' به دیدنش برو...بیشتر از هر کی الان به تو نیاز داره ' دلش میخواست ببینتش اما غرورش اجازه نمیداد...بهش خیانت شده بود چطور میتونست بره به دیدن کسی که یه عمر معلوم نبود زیر کیا...
سرشو به دو طرف تکون داد
_ بسه دیگه کم در این مورد فکر کن...به عنوان یه دوست...نه یه همکار میری و میبینیش
دلش راضی به دیدنش نمیشد و منطقش برای اولین بار با دلش سازگار بود.
به سمت عمارت راهشو کج کرد و وقتی وارد عمارت شد به خدمتکارا گفت
_ اتاق چویا رو تمیز و مرتب کنید...
" ولی دازای ساما... "
_ متوجه نشدی چی گفتم؟
سرشو انداخت پایین و مشغول کاری که بهش سپرده شده بود شد.
دازای سمت اتاق مشترکشون رفت و رو تخت دراز کشید و نگاهی به کنارش انداخت...
صبح از خواب بیدار شد و صدای زنگ گوشیش تو اتاق پیچید...گوشیو برداشت و با صدای گرفته ای گفت
_ چی میخوای؟
" صبح بخیر دازای ساما...خواستم بهتون خبر بدم چویا سان بهوش اومده "
دازای باشه ای گفت و گوشیو خاموش کرد و کش قوسی به بدنش داد و رو تخت نشست.
لباسش رو برداشت و فقط تنش کرد و دکمه هاشو نبست و وارد سرویس شد...بعد شستن صورت و مسواک زدن از اتاق بیرون رفت و یه لیوان آبمیوه برداشت و سر کشید و یه تیکه نون تست تو دهنش گذاشت و موهاشو بهم ریخت...خدمتکارا خیره بهش بودن و نمیتونستن چشمامونو از این حجم جذابیت بگیرن.
" خوش به حال چویا سان...همچین مردی دوست پسرشه "
" خیلی خوش هیکله "
" هی قیافشو دست کم نگیرید "
" شنیدید چویا سان بهش خیانت کرده؟ "
دازای که تا اون لحظه پوزخند رو لبش بخاطر تعریف هایی که ازش میشد بود ناگهان با شنیدن خیانت اخماش تو هم رفت و نگاهشو به خدمتکارا داد و اونها هم به سرعت جیم زدن.
_ لعنت...
__________________________________________________________
ادامه دارد...
لویی نگران به دازای نگاه کرد و گفت
" هی پسر حالت خوبه؟ درسته دیگه با هم رابطه نداریم اما دوست که هستیم...نیستیم؟ "
_ لویی...بیخیال!
لویی اخم کرد و تا خواست لمسش کنه دازای خودشو عقب کشید و اخم کرد
_ حد خودتو بدون...حداقل اگه نمیخوای بمیری...چون بعد تو مجبور میشم اون داداش مزخرفتم بفرستم پیشت
لویی عقب کشید و سرشو رو میز گذاشت و از پایین به دازای نگاه کرد و زمزمه کرد
" تو خیلی جذابی...! "
دازای نگاهشو به لیوانش داد و در فکر فرو رفت که فئودور کنار گوشش از پشت سرش گفت
" به دیدنش برو...بیشتر از هرکی الان به تو نیاز داره...فعلا "
از بار رفت و لویی کنجکاو پرسید
" چی بهت گفت؟؟ "
_ هیچی...مهم نیست
لویی شونه ای بالا انداخت و شیشه ساکی رو سر کشید که دازای با اخم گفت
_ من جمعت نمیکنم
" مگه گفتم تو منو جمع کنی "
_ همیشه همینو میگی
لویی ریز خندید و کل شیشه رو سر کشید
" شنیدم...چویا رو زنده پیدا کردی...انگار موفق شدی "
دازای چیزی نگفت و با انگشت ضربه ای به یخ داخل ویسگی زد
_ آره همینطوره
" چرا پیش معشوقت نیستی؟ "
_ دنبال چی هستی؟
" هنوزم چویا رو به من ترجیح میدی ؟ چویا دیگه خوشگل نیست...صورتش سوخته مگه نه "
دازای نگاهشو به لویی داد و گفت
_ مهم اینه از همون اول انتخابم بوده...تو هیچوقت انتخابم نبودی...تو حتی ارزش اینکه با چویا رقابت کنیو نداری...
سمتش خم شد و گفت
_ دیگه هیچکدومتونو به کارم خودم ترجیح نمیدم...بسه
بلند شد و لیوانشو سر کشید و دستاشو وارد جیبش کرد و از بار بیرون رفت. صدای فئودور تو گوشش تکرار میشد ' به دیدنش برو...بیشتر از هر کی الان به تو نیاز داره ' دلش میخواست ببینتش اما غرورش اجازه نمیداد...بهش خیانت شده بود چطور میتونست بره به دیدن کسی که یه عمر معلوم نبود زیر کیا...
سرشو به دو طرف تکون داد
_ بسه دیگه کم در این مورد فکر کن...به عنوان یه دوست...نه یه همکار میری و میبینیش
دلش راضی به دیدنش نمیشد و منطقش برای اولین بار با دلش سازگار بود.
به سمت عمارت راهشو کج کرد و وقتی وارد عمارت شد به خدمتکارا گفت
_ اتاق چویا رو تمیز و مرتب کنید...
" ولی دازای ساما... "
_ متوجه نشدی چی گفتم؟
سرشو انداخت پایین و مشغول کاری که بهش سپرده شده بود شد.
دازای سمت اتاق مشترکشون رفت و رو تخت دراز کشید و نگاهی به کنارش انداخت...
صبح از خواب بیدار شد و صدای زنگ گوشیش تو اتاق پیچید...گوشیو برداشت و با صدای گرفته ای گفت
_ چی میخوای؟
" صبح بخیر دازای ساما...خواستم بهتون خبر بدم چویا سان بهوش اومده "
دازای باشه ای گفت و گوشیو خاموش کرد و کش قوسی به بدنش داد و رو تخت نشست.
لباسش رو برداشت و فقط تنش کرد و دکمه هاشو نبست و وارد سرویس شد...بعد شستن صورت و مسواک زدن از اتاق بیرون رفت و یه لیوان آبمیوه برداشت و سر کشید و یه تیکه نون تست تو دهنش گذاشت و موهاشو بهم ریخت...خدمتکارا خیره بهش بودن و نمیتونستن چشمامونو از این حجم جذابیت بگیرن.
" خوش به حال چویا سان...همچین مردی دوست پسرشه "
" خیلی خوش هیکله "
" هی قیافشو دست کم نگیرید "
" شنیدید چویا سان بهش خیانت کرده؟ "
دازای که تا اون لحظه پوزخند رو لبش بخاطر تعریف هایی که ازش میشد بود ناگهان با شنیدن خیانت اخماش تو هم رفت و نگاهشو به خدمتکارا داد و اونها هم به سرعت جیم زدن.
_ لعنت...
__________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط