{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 76
خیلی وقت بود که بهوش اومده بود و کم کم داشت از اومدن دازای ناامید میشد...چرا نمیومد؟
بغض کرد و سعی کرد بغضش رو قورت بده اما درد تو بدنش پیچید و مجبور شد آزادانه گریه کنه.
پرستار وارد اتاق شد و سریع سمت چویا رفت
" چیزی شده؟ درد دارید؟ "
+ د...دازای...او..اون کجاست؟ چرا...چرا نمیاد؟
" ایشون از وقتی که شما رو آوردن بیمارستان نیومده حتی یه بار...نسبتی باهاشون دارید؟ "
+ بهش...بگید بیاد
پرستار سری تکون داد و گفت
" کافیه صحبت کردن انرژی زیادی ازتون میگیره "
پرستار از اتاق رفت و بعد از چند دقیقه فئودور با دست پر وارد اتاق شد
" بهتری چویا؟ "
چویا برای اطمینان چشماشو فشرد و بعد دوباره به فئودور نگاه کرد
فئودور لبخندی زد و گفت
" برات یکم آبمیوه و اینجور چیزا آوردم...حتما بخور "
چویا لبخندی زد و دوباره چشماشو فشرد اما طاقت نیاورد و حرف زد
+ ف...فئودور
" هوم؟ "
+ دازای...ا...اون چرا...ن..نمیاد دیدنم؟...
دوباره شروع به گریه کرد و گفت
+ دلش...نمیخواد...م...منو ببینه؟
فئودور لعنتی به دازای فرستاد و برای دلگرمی به چویا گفت
" کی گفته؟ زمانایی که خوابی میومد پیشت...هر موقع که خوابی بالا سرت وایمیسته تا صبح بعد میره "
+ ولی...پرستار...گفتش...ح...حتی یک بارم نیومده
" من بهش گفته بودم نگه...فکر می‌کردم ناراحت میشی...حالا دیگه صحبت نکن و این اکسیژن رو هم در نیار "
ماسک اکسیژن رو روی دهنش گذاشت و چویا لبخند زد...حداقل دازای به دیدنش میومد.
فئودور از اتاق بیرون رفت و شماره دازای رو گرفت که بعد سه بوق جواب داد
" دازای تو کجایی؟ "
_ باید بهت حساب پس بدم؟
لحنش یخ بود جوری که حتی موهای تن فئودور هم سیخ شد
" به دیدن چویا بیا...میخواد ببینتت "
_ چند بار راجب این موضوع صحبت کردیم..‌.منو چویا دیگه هیچ ارتباطی بهم نداریم بعد از اینکه کامل خوب شد هم از مافیا اخراج میشه و به زندگی عادی خودش میرسه...حتی نمی‌خوام دوباره ببینمش
" تو مگه عاشقش نبودی "
_ عشق ضعفه...منم ضعفم رو کشتم...آه لعنتی فئودور دست از سرم بردار به چویا هم بگو که دیگه قرار نیست هیچوقت منو ببینه
تلفن رو قطع کرد و فئودور عصبی دستشو لای موهاش برد
" آخه مرتیکه من چطور همچین چیزیو بهش بگم؟ "
نفی عمیقی کشید و وارد اتاق شد و دید چویا خوابیده و لبخندی زد...بخاطر دارو ها زود به زود می‌خوابه و این خوبه که کمتر درد میکشه.
از بیمارستان بیرون رفت و سمت مافیا روند...
وقتی وارد مافیا شد داد زد
" دازای کجایی؟ "
اکوتاگاوا جلوش ایستاد و گفت
" ایشون تو اتاقش هستن...بهتره داد بیداد نکنی "
فئودور اکوتاگاوا رو پس زد و سمت اتاق دازای گام برداشت و سریع به اتاق رسید و بدون در و اجازه وارد شد
_ او...ببین کی اینجاست، چیشده با توپ پر اومدی فئودور؟
" چویا خیانت کرده بهت؟ خب که چی...چرا تو نمیفهمی اون تازه از یه وضعیت دردناک خلاص شده و تو چطور انتظار داری من برمو بهش بگم دازای دیگه نمیخواد ببینتت؟ دیوونه ای چیزی هستی؟ "
دازای خندید و بلند شد رو به روش ایستاد...تقریبا هم قد بودن و دازای دستی به موهای فئودور کشید
_ چرا فکر میکنی انقدر سخته؟ نکنه میترسی که بعد فهمیدن این موضوع چیزیش بشه و یا بلایی سر خودش بیاره؟
همونطور که داشت موهاشو نوازش می‌کرد یهو موهاشو تو مشتش گرفت و با چشمایی قرمز به چشمای فئودور خیره شد
_ نگو عاشقش شدی که باور نمیکنم
" من چویا رو فقط به چشم یه رفیق میبینم "
دست دازای رو پس زد و دازای با نگاه بدی بهش گفت
_ درسته که چویا دیگه با من ارتباطی نداره...ولی پاتو کج بزاری تاوانشم خواهی دید...دور ور چویا نچرخ چون به ضرر خودت تموم میشه
" امروز میری به دیدنش...باید بری "
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸۵)

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط