Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁷
میدان تمرین هنوز در سکوتِ بعد از نمایش قدرت آینا مانده بود.
چند هنرجو آرامآرام دوباره شروع به حرف زدن کردند، اما نگاه بیشترشان هنوز روی او بود؛
روی دختری که انگار تازه وارد شده بود… و همان روز اول، میدان را مال خودش کرده بود.
آینا شمشیر تمرینی را روی شانهاش انداخت و با خونسردی گفت:
خب؟ تمرین تموم شد یا هنوز کسی هست که بخواد غرورش رو هم مثل شمشیرش بندازه زمین؟»
چند نفر خندیدند.
استاد میرن نفس عمیقی کشید و دست به پیشانیاش زد.
تو دقیقاً همونقدر دردسرسازی که مادرت بود.»
آینا بیدرنگ جواب داد:
این تعریف بود؟ چون من به عنوان تعریف قبولش میکنم.»
چند هنرجوی نزدیکتر این بار بلندتر خندیدند.
اما در میان جمع، دختری با موهای بلند و بافتهشدهی طلایی و چشمانی تیز، بیحرکت ایستاده بود.
لباس تمرینیاش مرتب، شمشیرش براق، و حالت صورتش آنقدر سرد بود که انگار خنده برایش یک توهین شخصی محسوب میشد.
او قدمی جلو آمد.
نمایش جالبی بود.»
آینا نگاهش کرد.
ممنون.»
دختر بدون تغییر در حالت چهرهاش ادامه داد:
ولی کنترلِ واقعی با یک موج نور و چند حرکت سریع ثابت نمیشه.»
همهمهی کوتاهی بین هنرجوها پیچید.
آینا ابرو بالا انداخت.
آهان… پس این بخشِ “بعد از تحقیر شدن یه نفر، یکی دیگه میاد و سعی میکنه اعتبارتو نابود کنه” هم تو برنامهی امروز بود؟»
چند نفر زیر لب خندیدند.
دختر گفت:
اسم من سلین است.»
آینا لبخند زد.
خوبه. حالا اگه شکستت بدم، حداقل میدونم اسم کی رو باید یادم بمونه.»
استاد میرن فوراً جلو آمد.
این تمرین رسمی نیست.»
سلین بیآنکه نگاهش را از آینا بردارد، گفت:
فقط یک مبارزهی دوستانه.»
آینا همان لحظه جواب داد:
از اون مدل دوستیهایی که یکی ازمون روی زمین میافته؟ من موافقم.»
استاد میرن چند ثانیه به هر دو خیره ماند.
✨🤍
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁷
میدان تمرین هنوز در سکوتِ بعد از نمایش قدرت آینا مانده بود.
چند هنرجو آرامآرام دوباره شروع به حرف زدن کردند، اما نگاه بیشترشان هنوز روی او بود؛
روی دختری که انگار تازه وارد شده بود… و همان روز اول، میدان را مال خودش کرده بود.
آینا شمشیر تمرینی را روی شانهاش انداخت و با خونسردی گفت:
خب؟ تمرین تموم شد یا هنوز کسی هست که بخواد غرورش رو هم مثل شمشیرش بندازه زمین؟»
چند نفر خندیدند.
استاد میرن نفس عمیقی کشید و دست به پیشانیاش زد.
تو دقیقاً همونقدر دردسرسازی که مادرت بود.»
آینا بیدرنگ جواب داد:
این تعریف بود؟ چون من به عنوان تعریف قبولش میکنم.»
چند هنرجوی نزدیکتر این بار بلندتر خندیدند.
اما در میان جمع، دختری با موهای بلند و بافتهشدهی طلایی و چشمانی تیز، بیحرکت ایستاده بود.
لباس تمرینیاش مرتب، شمشیرش براق، و حالت صورتش آنقدر سرد بود که انگار خنده برایش یک توهین شخصی محسوب میشد.
او قدمی جلو آمد.
نمایش جالبی بود.»
آینا نگاهش کرد.
ممنون.»
دختر بدون تغییر در حالت چهرهاش ادامه داد:
ولی کنترلِ واقعی با یک موج نور و چند حرکت سریع ثابت نمیشه.»
همهمهی کوتاهی بین هنرجوها پیچید.
آینا ابرو بالا انداخت.
آهان… پس این بخشِ “بعد از تحقیر شدن یه نفر، یکی دیگه میاد و سعی میکنه اعتبارتو نابود کنه” هم تو برنامهی امروز بود؟»
چند نفر زیر لب خندیدند.
دختر گفت:
اسم من سلین است.»
آینا لبخند زد.
خوبه. حالا اگه شکستت بدم، حداقل میدونم اسم کی رو باید یادم بمونه.»
استاد میرن فوراً جلو آمد.
این تمرین رسمی نیست.»
سلین بیآنکه نگاهش را از آینا بردارد، گفت:
فقط یک مبارزهی دوستانه.»
آینا همان لحظه جواب داد:
از اون مدل دوستیهایی که یکی ازمون روی زمین میافته؟ من موافقم.»
استاد میرن چند ثانیه به هر دو خیره ماند.
✨🤍
- ۱۷۷
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط