( 3 تفنگدار )

( 3 تفنگدار )
پارت ۱۵۱
یوری : وقتی اینجوری حرف میزنی یاد داداشم می‌افتم
ته یونگ عمیق نگاهش کرد اخم هایش تو هم رفت صدا زریف و دخترانه اون سوک نظرش را جلوو کرد ..
اون سوک : این آقای محترم میخواستن شما رو ببینند
ته یونگ چشم به کرد کت شلوار پوش دوخت ... شوکه به یوری نگاه کرد جیمینی تند بلند شد سپس اخم کرده نگاهش کرد
یوری اول لبخند زد سپس رده نگاه تهیونگ را دنبال کرد ... مین جون .. داداش یوری بود .. یوری تند خندید سپس با قدم های سریع جیغ کشید و اسم برادرش را صدا زد تند خودش را در آغوش مین جون انداخت ... با خنده اشک هایش جاری شدن و تند گفت
یوری : ... اوپا خودتی .. اوپا .. بگو ترو خدا خواب نمی‌بینم
مین جون دست هایش را دور کمر بارید یوری حلقه کرد سپس به خودش نزدیک کرد عمیق موهایش را بو کشید سپس با صدا بغض گفت
مین جون: ... خواهر کوچولوی من دیگه تموم شد این کابوس
اون سوک تند پلک زد آروم گفت
اون سوک : شما برادر یوری هستی ؟
مین جون آروم سری تکون داد و خواهرش را از خودش جدا نمود تند با دستش صورت اش را قاب گرفت سپس اشک هایش را پاک کرد ...
مین جون : تموم شد عزیزم گریه نکن
همین .. اینم از داستان غمگین جیمین .. بازم تنها میشد .. بازم غمگین و باز هم خشن خسته بود .. می‌توانست دور این دخترک را تحمل کند به قسمت دزدینش ...
ته یونگ تند پلک زد سپس سخت آب دهنش را قورت داد
ته یونگ: شین مین جون ؟ تو اینجا چیکار می‌کنی
جیمین این بار عصبی محکم لب زد
جیمین : زود باش بگو کی بهت اجازه داد بیایی
هاری همراه با جونگکوک دست در دست هم با لبخند به سمت آن ها آمدن ولی کم کم با دیدن آن چهره های مضطرب آن ها خندان محو شد سپس کنار اون سوک ایستادن ... جونگکوک تند با پسخندی خودش را جمع کرد و تند گفت
جونگکوک: بح مین جون رو کم داشتیم اینجا چه غلتی می‌کنی
یوری این با. عصبی سمت جونگکوک چشم دوخت ... یوری : با داداشم درست حرف بزنید
جیمین متوجه لحن یوری شد .. قطعا خودش را می‌گفت ولی تا حدی جیمین درگیر قلبش بود .. مین جون نیم نگاهی به جونگکوک انداخت ..
مین جون: همون طور که خواستین پول رو پیدا کردم ... دیگه به سمت منو خواهرم نزدیک نشید
همین حرف کاقی بود تا قلب همه ناراحت بشن .. اون سوک ناراحت بود از نبود یوری هاری غمگین نگاهش کرد عادت داشتند به یوری .. حتی جونگکوک هم ته قلبش کمی دلخور بود چون دعوا ها برایش شیرین هم میشد ولی جیمین ... عمیق و غمگین نگاهش کرد ... سکوت را به اختیارش گرفت ولی هیچ وقت به این روز فکر‌نمیکرد ...
مین جون آروم موهای خواهرش را بوسید
ته یونگ سخت نگاه ازش کند سپس آروم ولی محکم گفت
ته یونگ: درسته ما نامرد نیستیم بزنیم زیرش خواهرتو ببر
جونگکوک تند نگاهش کرد اون سوک نرم دستش را روی دست تهیونگ گذاشت
دیدگاه ها (۶)

قسمت هفده

شاگرد لوس من

رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

🌹🍷...................پارت۶.................🍷🌹#معشوقه_آلفا………...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

پارت ۷که وقتی وارد آشپزخونه شدن ات چشماش برق زد... خیلی خوشگ...

یه شب بارانی در کره‌ای جنوبیجونگکوک: هورلاااا ( هورا) بلخره ...

پارت 4۴بارونِ ریزی شروع به باریدن کرده بود. هوا سرد و سنگین ...

محو زیبایی او پارت ۴۴ویو رزا از درمانگاه خارج شدم ته یونگ کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط