{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفدهم

پارت هفدهم

رزا سعی کرد بی‌تفاوت باشه، اما حضور ته‌سوک توی اتاق، هوا رو سنگین کرده بود. ته‌سوک از دیوار فاصله گرفت، اما هنوز همون‌طور که به رزا خیره شده بود، ایستاده بود.

رزا گفت:

— می‌خوای تمام مدت همین‌طوری نگام کنی؟

ته‌سوک قدم برداشت و سمت تخت نشست.

— دارم به چیزی نگاه می‌کنم که از همه‌چیز برام مهم‌تره.

رزا با لحن تمسخرآمیزی گفت:

— مهم‌ترین چیز؟ یا فقط یه چیز که دوست داری به دست بیاری؟

ته‌سوک نگاهش رو به رزا دوخت.

— تفاوتش اینجاست که تو رو نمی‌تونم مثل بقیه چیزها بخرم. باید گیرم بیای. و داری می‌آی.

رزا پوزخند زد:

— خواب می‌بینی.

ته‌سوک بلند شد و دوباره به سمت رزا رفت. این بار اون‌قدر نزدیک شد که رزا گرمای نفس‌هاش رو حس کرد.

— فرار کردن از من، فقط باعث می‌شه بیشتر محاصره‌ت کنم. می‌فهمی؟

رزا با صدای لرزان گفت:

— چرا این‌قدر روی من اصرار داری؟

ته‌سوک دستش رو آروم روی موهای رزا کشید.

— چون وقتی کنارمی، فقط همون ته‌سوکی هستم که خودم می‌خوام باشم. و تو… تو تنها کسی هستی که می‌تونی من رو به این زانو دربیاری.

رزا عقب نرفت، اما نگاهش هم تسلیم نشد.

— من تسلیم تو نمی‌شم.

ته‌سوک مکث کرد و با لحنی که از شدت جدیت لرزید، گفت:

— لازم نیست تسلیم بشی. فقط کافیه بدونی که جایگاه تو… همین‌جاست. کنار من.
دیدگاه ها (۰)

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

فالوhttps://wisgoon.com/claraaaaaaaaa

پارت 15چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط